۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 28 (شرکت در تورنومنت کشتی در کانادا)

با سلام
اول از همه جا داره از دوستانی که نظر گذاشتن کمال تشکر رو بکنم که بنده و امثال بنده را به وبلاگ نویسی امیدوار می کنید. جواب نظرات رو در همون پست دادم. دیگه بریم سراغ باقی خاطرات.
--------------------------------------------------
اگه یادتون باشه سری پیش گفتم که تو شیمی از رقیبام عغب افتاده بودم. خلاصه فاینال ها فرا رسید و من تو امتحان فاینال بالاترین نمره رو  در مدرسه گرفتم. البته نمره فاینال فقط 30 درصد نمره کل هست اما همون هم کافی بود. البته اینجا اون کاناداییه(john) هم نمرش با من یکی شد. هر چند نمره کل من بالاتر بود اما نمرمون به یک نمره رند شد. این قضیه حال اساسی داد چون اون عربه (راعد) تا قبلش کری اساسی می خوند.
      اگر یادتون باشه گفتم که من در تیم کشتی هم عضو شده بودم. بالاخره زمان موعود فرا رسید و ما رو بردند در یک تورنومنت. من هم حسابی ترسیده بودم. اما همش به خودم می گفتم که نترس تو فقط اینجا اومدی که یک چیزی دز اپلیکیشن دانشگاهت بنویسی و نتیجه واست مهم نیست. مادرم هم اون روز با من اومده بود تا کشتی من رو ببینه. اون روز صبح زود از خواب بلند شدم. مادرم یک صبحونه اساسی واسم درست کرد و من رو رسوند دم در مدرسه. از اونجا با اتوبوس رفتیم سالن کشتی که البته مادرم هم پشت اتوبوس اومد که بازیم رو نگاه کنه. قبل از اینکه کشتیم شروع بشه تا سر حد مرگ استرس داشتم. چون فکر می کردم الان این جمعیت شکست و خورد شدن من رو می بینه. کم کم خودم رو گرم کردم و آماده کشتی شدم. تو ذهنم فقط یک چیز بود آن هم شکست یعنی تحقیر.  شانس من هم اولین کشتی رسمیم با یکی از قهرمان های خفن بود. خلاصه چشمتون روز بد نبینه رفتیم روی دشک به هم دست دادیم و از لحضه ای که سوت رو داور زد من فقط داشتم رو زمین غلتونده می شدم و امتیاز می دادم. هر چی زور می زدم اون زور و تکنیکش بیشتر بود. لامصب کوههی از عضله بود. دیگه بکم شکست تحقیر آمیز تر از این به عمرم ندیده بودم. مربیم هم که دیر رسید و از وقت دوم من رو کوچ کرد. بعد کشتی به خاطر صبحونه اساسی که خورده بودم و زوری که زده بودم حالم اساسی بد شده بود. وقتی کنار دشک دراز کشیده بودم که حالم بهتر بشه, یکی از مربیهای یکی دیگه از مدرسه ها اومد بهم خسته نباشید گفت و من هم دیدم که ایرانیه باهاش سلا علیک کردم. هموطن تو اینجور جاها خیلی حال میده. خلاصه مربیم بهم می گفت که ناراحت نباش, اشکال نداره , کشتی اولت بود و طرف خیلی قدر بود, کشتی های بعدیت بهتر می شه. اما من به خاطر اون تحقیر اساسی (فکر کنم 12 - 0 باختم) و اینکه حالم بد بود با مربیم خداحافظی کردم و با مادرم برگشتم خونه. بعد تورنومنت فهمیدم اون هم تیمیم که یک وزن از من بالاتر بود و من همیشه زمینش می زدم , طلا گرفته.
      تورنومنت بعدی به مادرم گفتم که نیاد. دیگه نمی خواستم کسی تحقیرم رو ببینه. مثل همیشه استرس اساسی داشتم. کشتی اولم تا طرف رو دیدم حسابی ترسیدم. یک نفر بود که خیلی از من کوتاه تر بود اما هیکلش و عضلش کلی از من بیشتر بود. من هم تا دیدمش خوف مردم و همون ثانیه های اول ضربه شدم. تو اون تورنومنت یکی دو تا کشتی رو بردم که خیلی بهم روحیه داد , هر چند یکی دیگرو هم باختم و در آخر از 7 نفر پنجم شدم.
   تورنومنت بعدیش زیاد مهم نبود و برعکس بقیه مسابقات قبلی که انفرادی بود این تورنومنت مثل ایران تیمی بود. من کشتی اولم با کسی که سری پیش قهرمان شده بود, بود (شانس ما رو ببین). قبل اون کشتی صبحونه اساسی نخورده بودم کسی هم باهام نبود و تماشاچی زیاد هم نداشت. به خودم گفتم چیزی برای از دست دادن نداری. وقتی رفتم رو دشک و با طرف دست دادم, فکرمی کردم که تو راهنمایی ایرانم و دوباره با کسی دعوام شده. رفتم جلو و اون فنی که از بچگی به همه می زدم روش زدم(لنگش کردم) یارو هم بعد از یک خورده مقاومت, رو پشتش افتاد و من ضربش کردم. این تورنومنت تو ترم دوممون بود . تیم ما هم یک سرپرست داشت که طرف معلم حسابانمون هم بود و یک مربی حرفه ای داشت. خلاصه همه بچه های تیم و سرپرست و مربی خیلی خوشحال شدند و بهم تبریک گفتند,  چون اولین برد حسابیم بود. من هم که  بی جنبه باز به خود غره شدم و گفتم بزار الان ناهار بخورم. اما ناهار خوردن همان و سنگین شدن همان. نتیجتا کشتی بعیدم رو به علت سنگینی زیاد باختم( با این یارو در تورنومنت بعدی هم کشتی کرفتم). خلاصه بعد از کشتی حالم بد شد و افتادم روی زمین و به مربیم گفتم که دیگه نمی تونم کشتی بگیرم. بعد از چند ساعت حالم یه خورده بهتر شد و مربیم اومد بهم گفت که ما به تو نیاز داریم که این کشتی رو ببری تا آخر نشیم وگرنه آخر میشیم. بهم هم گفت که یارو تازه کاره و میتونی شکستش بدی. من هم رفتم رو دشک و یارو هم مشخص بود که همش دازه از زیر دست من دز میره, تقلا می کرد. بالاخره ضربش کردم. و به آغوش هم تیمی هام برگشتم که بالاخره آخر نشده بودیم. بعد از کشتی وقتی رفته بودم آب بخورم, داور کشتی آخرم رو دیدم. بهم تبریک گفت و گفت تعادل خیلی خوبی دارم. من هم ازش تشکر کردم.
     بعد از این مسابقات و چند تا بردی که داشتم, تونستم جواز ورود به مسابقات منطقه ای ROPSSAA رو کسب کنم ( با صدای جواد خیابانی بخونید :) ). این مسابقات منطقه ای بود که بر عکس باقی مسابقات ما مقدماتی داشت. که ما هم ردش کرده بودیم. البته تا یادم نرفته بگم که پدرم چند وقت بود که رفته بود ایران که کار کنه و قبل از این مسابقات منطقه ای برگشت. البته مادر بزرگم هم قبل از پدرم  اومده بود. پدرم گفت که منم می یام که کوچت کنم به پدرم گفتم که "بابا من اصلا کل این مسابقاتی که رفتم واسه این بود که تو فرم دانشگاه بنویسم که تونستم مفدماتی ROPSSAA رو رد کنم و تو اون مسابقات شرکت کنم. من که معلومه به همه می بازم. اون موقعی که مقدماتی نداشت من به همه می باختم چه برسه به الان که همه مقدماتی رو رد کردند.'' راستش نمی خواستم پدرم تحقیر و شکستم رو ببینه. اما پدرم با اصرار گفت که می یام. پدرم قبلا کشتی گیر بود و فکر می کرد می تونه کمکم کنه.
روز مسابقه اصلی فرا رسید و من با همراهی پدرم منتظر آغاز بزرگترین تورنومنت عمرم بودم.
ادامه دارد ....

۹ نظر:

مریم گفت...

خیلی باحال نوشته بودی..من که اصلا به کشتی و ورزش علاقه ندارم و کلا تو نوشته های وبلاگی که می خونم همیشه با بی حوصلگی رج می زنم بهت بگم با علاقه از کلمه کلمه نوشته ات هم نگذشتم. خیلی دوست داشتم این شرح مسابقاتی که دادی.برام جالب بود

nazita گفت...

خب به نظرم با این که حرفه ای کشتی رو کار نکرده بودی بازم خیلی خوب بودی. به قول خودت که توی پست های قبلی گفته بودی انگاری این کشتی توی خون اکثر ایرانی ها هست! البته شما هم معلومه از اون دسته آدمهایی هستی که توی هر عرصه ای وارد میشن تمام سعی خودشون رو میکنن.
امیدوارم همیشه موفق باشی

حلاج گفت...

بابا، کشتی گییییر!
:)
جالب بود، فقط کمی به املا و فونت نوشته هات دقت کن

ناشناس گفت...

خیلی با وبلاگت حال می کنم از اول پیگیریش می کردم.
یه سوالی داشتم
اگه تو ایران من یه لیسانس زیست بخونم . پام به اونجا برسه می تونم دندانپزشکی بخونم؟

خسته نباشی
کارت درسته

ناشناس گفت...

جباب آقای ؟ جالبه. من همسرم از طریق سرمایه گذاری اقدام کرده برای کانادا البته فقط به خاطر گذرنامه ی کانادایی البته تقریبا 1 سال و نیم پیش. حالا این موضوع باعث شد من با وبلاگت آشنا بشم. (از طریق وبلاگ کانادا جون) و خودم باورم نمیشه که وبلاگت رو از اول خوندم و اومدم جلو. واقعا اوایل حال و هوات رو خوب انتقال دادی. کاملا احساس می کردم من هم با تو بودم یا تجربه ی تو داشتم با اینکه من حدودا 10 سال ازت بزرگترم!! سعی کن کیفییت وبلاگت رو از دست ندهی. ولو برای آپ کردنش. بیشتر از احساس واقعیت بنویس. خیلی جالب بود برام و این که عرق مذهبی در تو همنوز هم زنده است و این حسن بچه هایی که تو تهرانِ آشغال بزرگ نشدن.
هر جا هستی موفق باشی. حتما باز هم وبلاگت رو دنبال می کنم.

گلاریو گفت...

دوست ارجمند سلام


امیدوارم حال شما خوب باشد. همیشه پیگیر مطالب جالب و مفید شما در وبلاگتان هستم
من نیز وبلاگ گلاریو را راه اندازی نمودم، که هدفم از این وبلاگ، به اشتراک گذاشتن یافته هایم در مورد مهاجرت و زندگی در کانادا خصوصا استان کبک و شهر مونترآل است
امیدوارم بتوانیم با تعامل و اشتراک یافته هایمان با شما و بقیه دوستان، راه مهاجرت و زندگی در کانادا را بهتر و مطمئن تر بپیماییم
بدین منظور، لینک وبلاگ شما را به وبلاگم افزودم، مرحمت فرمایید لینک وبلاگ من را به وبلاگتان اضافه نمایید


آدرس وبلاگ من
golario.blogspot.com


مثل همیشه منتظر مطالب مفید و سازنده شما هستم
بسیار خرسند خواهم شد مرا نیز از نقطه نظرات خود در وبلاگ مطلع فرمایید


سپاسگزارم
گلاریو

ناشناس گفت...

hallo

jaleb bood
yeki canada yeki alman!

agar az webe man ham khoshetoon amad linkam konid

Deutsch16.de

ardal.blogfa.com گفت...

یکی از بهترین وبلاگهای ایرانی-کانادایی همین بلاگ شماست.جذاب و بامزه...موفق باشی...
ardal.blogfa.com

RoTo گفت...

congratz on ur perfect mark at chem! I lik3 ur blog n im glad 2 find it finally!