<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907</id><updated>2011-12-28T16:06:57.244-05:00</updated><title type='text'>تبعید نوشته های یک دانش آموز - به زودی (خاطرات یک دانشجو در کانادا)</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>71</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-5084626232462438220</id><published>2011-11-07T00:22:00.000-05:00</published><updated>2011-11-07T00:22:52.623-05:00</updated><title type='text'>شرمندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با سلام دوستان, فقط می خواستم بگم خیلی شرمندم که انقدر وبلاگ رو دیر به دیر آپدیت می کنم. حقیقتش مشغله از یک طرف و ترس از لو رفتن هویت بنده در دانشگاه از یک طرف دیگه مانع آپدیت وبلاگ شده بود. تنی از دوستان در دانشگاه نزدیک بود به هویت بنده پی ببرند که اگر اتفاق می افتاد خیلی اوضاع برای من سخت میشد, چون من خصوصی ترین خاطراتم را در اینجا نگاشته ام. اگر عمری باقی بود و خطر رفع شد, وبلاگ رو آپدیت می کنم, اگر هم که نه خدا یار و همراهتان دوستان قدیمی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت : من نظرات این پست رو در آینده چک خواهم کرد. اگر مطلبی بود که می خواستید با من در میان بگزارید در نظرات این پست بنویسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-5084626232462438220?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/5084626232462438220/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=5084626232462438220&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5084626232462438220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5084626232462438220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='شرمندگی'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8129998441912830447</id><published>2011-01-23T11:21:00.000-05:00</published><updated>2011-01-23T11:21:27.333-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 29 (حساس ترین مسابقات زندگیم)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با سلام&lt;br /&gt;شرمندم دوستان که مدتی آپدیت نمی کردم. حقیقتش ترم دوم دانشگاه ما هم شروع شد و تا حالا سنگین تر از ترم قبل بوده.واسه همین شاید دیگه نتونم مثل قدیما پشت سر هم آپدیت کنم. دم دوتسانی هم که نظر گذاشتن&amp;nbsp; گرم. بعد از خوندن نظرات اون ها عزمم رو جزم کردم که این پست رو بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------&lt;br /&gt;خوب تو پست قبلی گفتم که پدرم هم قرار شد با من برای مسابقات کشتی منطقه ای ROPSSAA بیاد. صبح زود طبق معمول بلند شدم, مادرم یک صبحونه سبک بهم داد. حس عجیبی داشتم. از زور استرس غذا از گلوم پایین نمی رفت. سعی می کردم بر خودم غلبه کنم چون دیگه استرس داشت از تو من رو می خورد. دستام می لرزید , کم مومده بود که بیافتم رو زمین. خلاصه سوار اتوبوس شدم و رفتم مدرسه. از اونجا با ماشین Jade (یکی از بچه های تیم)&amp;nbsp; و با DJ (یکی دیگه از بچه های تیم) راهی سالن کشتی شدیم. البته روز قبل هم واسه وزن کشی اومده بودم اونجا. سقف بلند سالن احساس ناچیز بودن من رو بیشتر می کرد. دیگه مهم نبود واسه چی اونجام. دیگه application و چیز های دیگه ی دانشگاه واسم مهم نبود. فقط مهم بود که من اونجام و شکست رو نمی تونستم تحمل کنم.&lt;br /&gt;شروع کردیم با بچه های تیم به تمرین و استرس دیگه کم کم داشت حالم رو بد می کرد ( الانم که فکرشو می کنم وجودم رو استرس می گیره). به دستور Jade (همتیمیم که تو تیم ملی کشتی جوانان کانادا هم هست) بلند شدم به تمرین جدی. یک خورده دور سالن گشتم و یکی از دوستهام رو دیدم و شروع کردم باهاش با صحبت. بعدش یکی از دوست های اونم اومد و گفت من تو رو یادمه که تو تورنومنت قبل هم تیمیم رو شکست داده بودی. (همونی که تو تورنومنت قبلیش اول شده بود) و رفت طرف رو اورد. طرف هم بر عکس انتظار خیلی دوستانه با من رفتار کرد و گفت اسمش عبدالله هست و فهمیدم مسلمونه. با هم دست دادیم و با هم تمرین کردیم. کم کم دیگه بابام هم اومد. پدرم همیشه در امیدوار کردن من موفق بوده و خیلی از استرسم کم کرد. اما حقیقتش رو بخواهید شرایط آسونی نبود. فکرش رو بکنید 1 ساعت رو نیمکت بشینید تا نوبت کشتیتون بشه. تو این 1 ساعت آدم هزار تا فکر می کنه. دوستانی که تجربش دارند می دونند انتظار پدر آدم رو در میاره. خلاصه نوبت کشتی من فرا رسید. شلوار و بلیزم رو در اوردم و با دوبنده وارد زمین شدم. پدرم قبلش گفت گوشت به من باشه تو زمین, مربی و Mr. Tinson (سرپرست تیم) هم دور زمین بودند. طرف رو من قبلا برده بودم. اینو که دیدم یک خورده حالم بهتر شد. رفتم باهاش دست دادم و باهاش خوش و بش کردم. همون اول بازی فنی رو که از بچگی تو دعوا ها&amp;nbsp; به دوستام میزدم رو به طرف زدم. (لنگش کردم). طرف هم در جا رفت رو پل. بعد از مقدار قابل توجهی تقلا ضربه فنی شد و من خوشحال از زمین بیرون اومدم. مربیم بهم آفرین گفت و پدرم هم همینطور. الان که ویدیوشو میبینم, میبینم که نزدیک بود وسطاش یارو رو ول کنم, بابام هی داد می زد بخواب, بلند نشو و ... . این از کشتی اول. کشتی بعدیم با نفری بود که تو تورنومنت قبلی بهش باخته بودم. طرف وزنش از من کمتر بود اما چون گروه وزنی خودش خیلی سخت بود, اومده بود تو گروه وزنی ما ( یعنی شکست دوباره تحقیر به معنی واقعی بود). پدرم می گفت : ((نترس, همون فن خودتو بهش بزن. می گیره )). اما من می ترسیدم. یاد کشتی قبل افتادم. این که به چه وضع فلاکت باری نفس کم اوردم و تو وقت دوم وقتی من رو برد رو پل, نای تقلا نداشتم. یارو رو فبل بازی دیدم. کشتی اولش رو باخته بود. بهش گفتم حریفت که هیکلی نبود, چرا بهش باختی؟ گفتش که(( به من اعتماد کن کارش خیلی درسته و من رو برده. من هم تو رو بردم, پس ... )). ترسم بیشتر شده بود . دست بالای دست بسیاره. خلاصه کشتی شروع شد. بابام و مربیم کنار زمین بودند. با طرف دست دادم و کشتی رو شروع کردم. حدود 10 ثانیه بعد, لنگش کردم طرف هم سریع ضربه فنی شد. بعد رفتم با نیمکتش دست دادم. همتیش گفت : "That was fast". مربیم هم کلی تعریف کرد.&lt;br /&gt;بازی بعدیم با فردی بود که روز وزن کشی به زور هیچی نخوردن و از دست دادن کلی آب, وزنش به حد اکثر وزن مجاز گروه رسیده بود. (ورن من نیم کیلو از حداقل گروه بیشتر بود) . طرف 4 کیلو وزنش بیشتر از وزن مجاز شده بود امروز. با خودش که حرف می زدم می گفت که 3-4 ساله روزی 3-4 ساعت کشتی می گیره. پدرم کشتیش رو که میدید برای اولین بار بر عکس بقیه که می گفت هیچ چی نیستند, گفت معلومه طرف کشتی گیره. قدش از من خیلی کوتاه تر بود و خیلی هم از من هیکلی تر بود. پدرم گفت بهش نزدیک نشو که فن بالا می خوری. خلاصه کشتی شروع شد و من هم توصیه ی پدرم رو گوش کردم اولش و نزدیک بهش نشدم, حتی رو پلم بردمش و نزدیک بود ضربش کنم اما اونجا به خودم گفتم مگه میشه کسی که 4 ماهه داره کشتی می گیره,&amp;nbsp; بتونه کسی که 4 ساله داره کشتی می گیره رو ببره. خلاصه از زیر دستم در رفت و من 2-3 امتیاز گرفتم. بعد نفهمیدم چی شد که بهش نزدیک شدم. اون هم فن بالا زد و من ضربه فنی شدم. بعدش مربیم بهم گفت اشکال نداره سال اولته و پدرم هم گفت : ((نگفتم نزدیک نشو؟ حالا اشکال نداره.)) . شانش من پدرم از قبلی که بردم فیلم نگرفت اما اینی که باختم رو فیلم گرفت ( من هم بعدا پاکش کردم :)) ) . تا کشتی بعدیم 3 - 4 ساعت وقت بود. به پدرم می گفتم بابا ول کن بیا بریم دیگه. نمی خوام دوباره ببازم. بهم گفت: (( حالا که اومدیم تا تهش رو میریم)) . اما من دیگه به اون صورت امیدی نداشتم.&lt;br /&gt;دوباره حالت تعلیق و اضطراب تحقیر رو داشتم , اما هنوزم اگه همه بازی های دیگم رو می بردم برنز رو می گرفتم ....&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8129998441912830447?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8129998441912830447/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8129998441912830447&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8129998441912830447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8129998441912830447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2011/01/29.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 29 (حساس ترین مسابقات زندگیم)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8025203382249030209</id><published>2011-01-04T13:18:00.002-05:00</published><updated>2011-01-04T13:21:35.271-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 28 (شرکت در تورنومنت کشتی در کانادا)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اول از همه جا داره از دوستانی که نظر گذاشتن کمال تشکر رو بکنم که بنده و امثال بنده را به وبلاگ نویسی امیدوار می کنید. جواب نظرات رو در همون پست دادم. دیگه بریم سراغ باقی خاطرات.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;--------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اگه یادتون باشه سری پیش گفتم که تو شیمی از رقیبام عغب افتاده بودم. خلاصه فاینال ها فرا رسید و من تو امتحان فاینال بالاترین نمره رو&amp;nbsp; در مدرسه گرفتم. البته نمره فاینال فقط 30 درصد نمره کل هست اما همون هم کافی بود. البته اینجا اون کاناداییه(john) هم نمرش با من یکی شد. هر چند نمره کل من بالاتر بود اما نمرمون به یک نمره رند شد. این قضیه حال اساسی داد چون اون عربه (راعد) تا قبلش کری اساسی می خوند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; اگر یادتون باشه گفتم که من در تیم کشتی هم عضو شده بودم. بالاخره زمان موعود فرا رسید و ما رو بردند در یک تورنومنت. من هم حسابی ترسیده بودم. اما همش به خودم می گفتم که نترس تو فقط اینجا اومدی که یک چیزی دز اپلیکیشن دانشگاهت بنویسی و نتیجه واست مهم نیست. مادرم هم اون روز با من اومده بود تا کشتی من رو ببینه. اون روز صبح زود از خواب بلند شدم. مادرم یک صبحونه اساسی واسم درست کرد و من رو رسوند دم در مدرسه. از اونجا با اتوبوس رفتیم سالن کشتی که البته مادرم هم پشت اتوبوس اومد که بازیم رو نگاه کنه. قبل از اینکه کشتیم شروع بشه تا سر حد مرگ استرس داشتم. چون فکر می کردم الان این جمعیت شکست و خورد شدن من رو می بینه. کم کم خودم رو گرم کردم و آماده کشتی شدم. تو ذهنم فقط یک چیز بود آن هم شکست یعنی تحقیر.&amp;nbsp; شانس من هم اولین کشتی رسمیم با یکی از قهرمان های خفن بود. خلاصه چشمتون روز بد نبینه رفتیم روی دشک به هم دست دادیم و از لحضه ای که سوت رو داور زد من فقط داشتم رو زمین غلتونده می شدم و امتیاز می دادم. هر چی زور می زدم اون زور و تکنیکش بیشتر بود. لامصب کوههی از عضله بود. دیگه بکم شکست تحقیر آمیز تر از این به عمرم ندیده بودم. مربیم هم که دیر رسید و از وقت دوم من رو کوچ کرد. بعد کشتی به خاطر صبحونه اساسی که خورده بودم و زوری که زده بودم حالم اساسی بد شده بود. وقتی کنار دشک دراز کشیده بودم که حالم بهتر بشه, یکی از مربیهای یکی دیگه از مدرسه ها اومد بهم خسته نباشید گفت و من هم دیدم که ایرانیه باهاش سلا علیک کردم. هموطن تو اینجور جاها خیلی حال میده. خلاصه مربیم بهم می گفت که ناراحت نباش, اشکال نداره , کشتی اولت بود و طرف خیلی قدر بود, کشتی های بعدیت بهتر می شه. اما من به خاطر اون تحقیر اساسی (فکر کنم 12 - 0 باختم) و اینکه حالم بد بود با مربیم خداحافظی کردم و با مادرم برگشتم خونه. بعد تورنومنت فهمیدم اون هم تیمیم که یک وزن از من بالاتر بود و من همیشه زمینش می زدم , طلا گرفته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; تورنومنت بعدی به مادرم گفتم که نیاد. دیگه نمی خواستم کسی تحقیرم رو ببینه. مثل همیشه استرس اساسی داشتم. کشتی اولم تا طرف رو دیدم حسابی ترسیدم. یک نفر بود که خیلی از من کوتاه تر بود اما هیکلش و عضلش کلی از من بیشتر بود. من هم تا دیدمش خوف مردم و همون ثانیه های اول ضربه شدم. تو اون تورنومنت یکی دو تا کشتی رو بردم که خیلی بهم روحیه داد , هر چند یکی دیگرو هم باختم و در آخر از 7 نفر پنجم شدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تورنومنت بعدیش زیاد مهم نبود و برعکس بقیه مسابقات قبلی که انفرادی بود این تورنومنت مثل ایران تیمی بود. من کشتی اولم با کسی که سری پیش قهرمان شده بود, بود (شانس ما رو ببین). قبل اون کشتی صبحونه اساسی نخورده بودم کسی هم باهام نبود و تماشاچی زیاد هم نداشت. به خودم گفتم چیزی برای از دست دادن نداری. وقتی رفتم رو دشک و با طرف دست دادم, فکرمی کردم که تو راهنمایی ایرانم و دوباره با کسی دعوام شده. رفتم جلو و اون فنی که از بچگی به همه می زدم روش زدم(لنگش کردم) یارو هم بعد از یک خورده مقاومت, رو پشتش افتاد و من ضربش کردم. این تورنومنت تو ترم دوممون بود . تیم ما هم یک سرپرست داشت که طرف معلم حسابانمون هم بود و یک مربی حرفه ای داشت. خلاصه همه بچه های تیم و سرپرست و مربی خیلی خوشحال شدند و بهم تبریک گفتند,&amp;nbsp; چون اولین برد حسابیم بود. من هم که&amp;nbsp; بی جنبه باز به خود غره شدم و گفتم بزار الان ناهار بخورم. اما ناهار خوردن همان و سنگین شدن همان. نتیجتا کشتی بعیدم رو به علت سنگینی زیاد باختم( با این یارو در تورنومنت بعدی هم کشتی کرفتم). خلاصه بعد از کشتی حالم بد شد و افتادم روی زمین و به مربیم گفتم که دیگه نمی تونم کشتی بگیرم. بعد از چند ساعت حالم یه خورده بهتر شد و مربیم اومد بهم گفت که ما به تو نیاز داریم که این کشتی رو ببری تا آخر نشیم وگرنه آخر میشیم. بهم هم گفت که یارو تازه کاره و میتونی شکستش بدی. من هم رفتم رو دشک و یارو هم مشخص بود که همش دازه از زیر دست من دز میره, تقلا می کرد. بالاخره ضربش کردم. و به آغوش هم تیمی هام برگشتم که بالاخره آخر نشده بودیم. بعد از کشتی وقتی رفته بودم آب بخورم, داور کشتی آخرم رو دیدم. بهم تبریک گفت و گفت تعادل خیلی خوبی دارم. من هم ازش تشکر کردم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد از این مسابقات و چند تا بردی که داشتم, تونستم جواز ورود به مسابقات منطقه ای ROPSSAA رو کسب کنم ( با صدای جواد خیابانی بخونید :) ). این مسابقات منطقه ای بود که بر عکس باقی مسابقات ما مقدماتی داشت. که ما هم ردش کرده بودیم. البته تا یادم نرفته بگم که پدرم چند وقت بود که رفته بود ایران که کار کنه و قبل از این مسابقات منطقه ای برگشت. البته مادر بزرگم هم قبل از پدرم&amp;nbsp; اومده بود. پدرم گفت که منم می یام که کوچت کنم به پدرم گفتم که "بابا من اصلا کل این مسابقاتی که رفتم واسه این بود که تو فرم دانشگاه بنویسم که تونستم مفدماتی ROPSSAA رو رد کنم و تو اون مسابقات شرکت کنم. من که معلومه به همه می بازم. اون موقعی که مقدماتی نداشت من به همه می باختم چه برسه به الان که همه مقدماتی رو رد کردند.'' راستش نمی خواستم پدرم تحقیر و شکستم رو ببینه. اما پدرم با اصرار گفت که می یام. پدرم قبلا کشتی گیر بود و فکر می کرد می تونه کمکم کنه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;روز مسابقه اصلی فرا رسید و من با همراهی پدرم منتظر آغاز بزرگترین تورنومنت عمرم بودم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Times,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ادامه دارد ....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8025203382249030209?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8025203382249030209/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8025203382249030209&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8025203382249030209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8025203382249030209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2011/01/28.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 28 (شرکت در تورنومنت کشتی در کانادا)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-6396547626952057295</id><published>2010-12-30T10:20:00.000-05:00</published><updated>2010-12-30T10:20:35.804-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 27 (آغاز رسمی کلاس 12- درس شیمی - شروع مجدد مشکلات در مدرسه)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Georgia,&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;با سلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکی از دوستان پرسیده بود که این قضایا کی  اتفاق افتاده؟ خوب اگه یادتون  رفته دوباره میگم که من الان دانشجوی سال  اول دانشگاه تورونتو هستم و این  قضایا تا اینجا که تعریف کردم پارسال  اتفاق افتاده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اول از همه در توضیح کار تحقیقاتی که بهتون در پست قبل  گفته بودم باید بگم  که پرفسوری که من پیشش میرفتم در دپارتمان  Environment یا محیط زیست و  طبیعت بود. نرم افزاری هم درست کرده بودند که  میزان تولید مثل و جمیعت و  رفتار موجودات زنده رو شبیه سازی میکرد. کاری  که ما میکردیم خیلی کار ساده  ای بود. فقط میشستیم پای کامپوتر و ۴ تا دکمه  رو فشار میدادیم و بر  میگشتیم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اگه یادتون باشه گفته بودم که من  میرفتم یک برنامه واسه کار داوطلبانه در  طول تابستون. این کار داوطلبانه  برای تازه مهاجرین بود و ما اصولا کار خاصی  نمیکردیم ، مثلا یک بار ما رو  بردند تا غذا و هدایای مردم رو برای  بینوایان بسته بندی کنیم. من اونجا یک  دوست دیگه هم پیدا کردم که یک دختر  چینی بود . بر حسب اتفاق همون دختر  چینیه هم اومده بود واسه کار تحقیقاتی  پیش همون پروفسور. چه قدر دنیا  کوچیکه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بریم سراغ درس ها. شیمیمون کلا بد نبود. ولی تو درس شیمی ۲  تا رقیب اصلی  داشتم. یکیشون همون عربه بود که قبلا بهتون گفته بودم درسش  خوب بود (اسمش  راعد بود ) و یک کانادایی هم جدیدا پیدا شده بود که حسابی  درس میخوند(اسمش  جان بود). بعد از دو و نیم سال زندگی در محیط آکادمیک این  کشور باید بگم به  این نتیجه رسیدم که تو کانادایی ها معمولا اگه یکی  قیافش خوب باشه درسش  خوب نیست و اگه درسش خوب باشه ، قیافش خوب نیست. دختر  و پسر هم نداره. به  همین دلیل بود که اگه یادتون باشه در یکی از پست های  اولیم گفته بودم که تا  وارد اولین کلاسم تو کانادا شدم دیدم همه چقدر  زشتند. چون اون کلاس سطحش U   بود یعنی آماده سازی برای دانشگاه و بقیه که  درسشون بد تر بود میرفتند  کلاس های آماده سازی برای کالج رو برمیداشتند.  اگه یادتون هم باشه گفته  بودم که من از اول که وارد اون مدرسه شده بودم  سعی میکردم که به اکیپ یک  عده وارد بشم ولی معمولا یا مسخرم میکردند یا  دستم می انداختند و اون عربه  (راعد) سر دستشون بود. اما ظاهرا وقتی تو  ترمه آخر پارسال دیگه خودم رو از  اونها جدا کرده بودم به گوشش رسیده بود  که نمره های من بد نیست واسه همین  از اول سال هر چی آزمایش و تکلیف داشتیم  سریع می اومد پیش من و می گفت بیا  با هم همگروه بشیم. یک چینیه کانادایی  نیزه شده هم پشت ما مینشست که اسمش  داج بود و تو اون کلاس اون ۲ تا با هم  رفیق صمیمی بودند. اما متاسفانه بعد  از یک مدت اون مسخره کردن ها از جانب  عربه دوباره شروع شد و من هم همش  میخواستم خودم رو گول بزنم که بگم نه اون  منظورش بد نیست و ما بهتره با هم  همگروهی بمونیم و اینکه این همش می یاد  پیش من که من همگروهیش بشم این معنی  رو میده که فکر میکنه من بچه ی  باحالیم. اما من متاسفانه نمیخواستم چشمم  رو باز کنم و ببینم که این فقط  میخواد من همگروهیش باشم چون نمره هام از  همه بالاتره و اون میخواد که  نمره ی خودش رو بالا ببره. خلاصه من سرم رو  زیر برف کرده بودم، تا اینکه  همون مصریه که تو کلاس انگلیسی پیش من میشست  یه روز بهم گفت که راعد داره  همش تو رو مسخره میکنه و داره ازت سوء استفاده  میکنه. اون روز به فکر فرو  رفتم. به عمرم اجازه نداده بودم که کسی با من  اینطوری رفتار کنه ولی این  بار این رفتار انقدر گستره داشت که دیگه بقیه هم  فهمیده بودند. بعدا داج  (همون چینیه که پشتم میشست) بهم گفت که راعد همش  تو رو دست میندازه و تو  رو مسخره میکنه ولی من با اون مثل یک دوست و رفیق  برخورد میکردم. خلاصه  فردای اون روز تصمیم گرفتم که دیگه بسه. دیگه نمیزارم  اون با من اینطوری  رفتار کنه. قبلا هر موقع من رو مسخره میکرد یک نیشخند  میزدم و صورتم رو  اونطرف میکردم. اما دیگه کافی بود. اون روز خیلی با خشکی  باهاش رفتار  کردم. یک هفته حدودا باهاش با خشکی رفتار کردم ولی ظاهرا اون  منظور من رو  نمیفهمیدم و به کار خودش ادامه میداد. دوباره مثل بقیه دفعاتی  که تو  موقعیت این چنینی قرار گرفته بودم، رفتم خونه ی متن آماده کردم که  اگه یک  بار دیگه مسخرم کرد اون رو جلوی همه بهش بگم که دیگه بقیه هم بفهمند  با من  نمیتونند اینطوری رفتار کنند. چند روز هر بار مسخرم میکرد شجاعت این  رو  نداشتم تا جملاتی که آماده کرده بودم رو بهش بگم. اما یک روز دیگه صبرم   تموم شد و بهش گفتم: ببین شوخی و اینها تا یه حدی ایراد نداره ولی اگه از   یک حدی بیشتر بشه و ببینم داری وقت من رو الکی تلف میکنی&amp;nbsp;، حالتو حسابی   میگیرم و اگه مشکلی داری آخر مدرسه واستا تا با هم دعوا کنیم. دیگه بعد از   اینکه اون جمله رو بهش گفتم دیگه مسخره بازیهاش خیلی کمتر شد و اگر چیزی  هم  میگفت در حد یک شوخی دوستانه بود. اما دیگه یاد گرفتم حد اقل به اون  دیگه  رو ندم. درباره ی انگیزه این کارش و اینکه چرا من رو مسخره میکرد  میتونم  بگم که به نظرم اون آدم بدی نبود ولی برای جالب توجه جلوی دوستاش  این کارها  رو میکرد و چون میدید من عکس العملی نشون نمیدم هر روز پر رو تر  میشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;برگردیم سر درس. معلم ما هر چند وقت یک بر یک نمره ی کلی  بهمون میداد یعنی  اینکه تا الان معدل کل&amp;nbsp; نمراتی که تو این درس گرفتین  چیه. من و عربه همیشه  با اختلاف از بقیه بچه ها نمرهامون معمولا با هم یکی  بود. جان هم تو اون  یکی کلاس بود و نمرش هم معمولا با ما یکی بود. همه می  دونستند که رقابت سر  این درس (شیمی) خیلی بالاست و چون award رو فقط به  یک نفر میداند (award در  هر درسی رو به کسی میدهند که بالاترین نمره رو در  مدرسه تو اون درس گرفته  باشه) رقابت خیلی بالا گرفته بود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;البته  عربه اول های ترم نمرش از من بالاتر بود اما من از هفته سوم بهش  رسیدم.  تقریبا وسط های ترم بود که عربه نمرش از من و john یک درصد بیشتر  شد. هر  کاری من میکردم نمرم بهش نمیرسید. دیگه کم کم اعصابم داشت خورد  میشود.  نمره و درس خوندن همیشه جزو خصوصیت هایی بود که من رو تعریف میکرد و  حالا  اینکه یکی نمره ی بالاتر از من میگیره این قضیه ای که من روش اتکا می  کردم  رو به هم میریخت. دیگه دوباره داشتم میرفتم تو فاز افسردگی ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ادامه دارد .....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-6396547626952057295?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/6396547626952057295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=6396547626952057295&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6396547626952057295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6396547626952057295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/12/27-12_30.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 27 (آغاز رسمی کلاس 12- درس شیمی - شروع مجدد مشکلات در مدرسه)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2891325193851284877</id><published>2010-12-27T12:21:00.002-05:00</published><updated>2010-12-27T12:31:26.806-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت  26 (چگونگی ورود به دانشگاه های پزشکی و آغاز کلاس 12)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: right;font-family:times new roman;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام&lt;br /&gt;اول از همه باید یه دمتون گرم به دوستانی که نظر میزارند بگم چون این هاست که انگیره ادامه وبلاگنویسی رو به ما وبلاگنویس ها میدند. دوما جا داره تشکر کنم از دنبال کنندگان این وبلاگ که الان 7 نفرنو عکسشون رو در سمت راست وبلاگ می تونید ببینید. من مخلص تمام خواننده های این وبلاگ چه کسانی که عضو دنبال کننده ها شدند چه اون هایی که نشدند هم هستم D:&lt;br /&gt;-------------------------------------------------ِ&lt;br /&gt;اگه بخوام راستش رو بگم  فکر می کردم جدی جدی عاشق شدم ولی بعدها که به این قضیه نگاه کردم  دیدم  که, اون اتفاقات , همه ی تصوارت ایده آل من بود که از قبل و تو ایران   درستش کرده بودم و اون دختر فقط به صورت تصادفی و به عنوان اولین نفر که   این رویا ها رو تداعی می کرد سر راه من قرار گرفته بود. بعد از اون قضایا  هم چند بار دیدمش , ولی رابطمون دیگه مثل 2 تا دوست عادی شده بود.&lt;br /&gt;تو  اون تابستون من کم کم داشتم واسه رفتن به دانشگاه آماده می شدم و می  خواستم یکی از مهم ترین تصمیم های زندگیم رو بگیرم. اینکه چه دانشگاهی برم و  چی بخونم. من از اول می خواستم برم پزشکی ولی همون طور که قبلا گفته بودم  تو آمریکای شمالی نمیشه که پزشکی رو از دبیرستان رفت و باید یه چند سالی یه  رشته ای خوند (هر رشته ای) و بعد واسه پزشکی اقدام کرد. من واسه دانشگاه  از قبل دانشگاه تورنتو رو در نظر گرفته بودم. چون تقریبا تو هر رده بندی ای  که من نگاه کرده بودم واسه مهندسی و واسه پزشکی اول بوده ( تو پزشکی با  Mcgill مشترکه) حالا می موند رشته و اینکه چی بخونم. من هم تو این 2 ساله (  سال آخر ایران و یک سالی که کانادا بودم) تصمیم گرفته بودم که برم Life  Science. این program کلیه علوم مرتبط با پزشکی, علوم (حتی ریاضی و فیزیک  محض) و روانشناسی رو در بر می گیره. یعنی اگه شما بخواید در دانشگاه تورنتو  یکی از این ها رو بخونید راه دیگه جز رفتن به Life Science نداره. وقتی  شما وارد این رشته میشید, سال اول هر درسی رو که خواستید ور میدارید (5 درس  در هر ترم) و در پایان سال اول رشته ی اصلیتون رو انتخاب می کنید (مثل  میکروبیولوژی, ژنتیک,فیزیولوژی, اخترشناسی, ریاضی محض و ...). من این رشته  رو انتخاب کردم چون به نظر می رسید که مرتبط ترین و بهترین راه برای رسیدن  به پزشکی باشه.&lt;br /&gt;اما دو نکته در مورد پزشکی :&lt;br /&gt;1 - تا جایی که من تا  الآن متوجه شدم برای دانشگاه های پزشکی اهمیتی نداره که شما چه دانشگاهی  رفتین. پس اگه هدفتون فقط پزشکیه, بهتره یک دانشگاه سطح پایین تر رو انتخاب  کنید چون نمره یک اصل خیلی مهم در انتخاب دانشجو هست. دانشگاه های سطح  پایین تر راحت تر نمره می دند. دانشگاه تورنتو پدر دانشجوهاشو واسه نمره در  میاره و اونایی که نمره خوب میگیرند در دانشگاه تورنتو خیلی باید بیشتر  درس بخونند در مقایسه با کسی که همون نمره رو در یک دانشگاه سطح پایین تر  می گیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 - ظاهرا واسه دانشگاه های پزشکی اهمیت نداره چه رشته ای  رو می خونید. یعنی مهندسی یا علوم فرقی نمی کنه. نتیجتا بهتره که یک رشته  آسون تر بریند که نمره گرفتن توش راحت تر باشه. در ضمن حالا مثلا شما رفتین  مهندسی برق هم خوندین بعدش اگه دکتر شدین که نمی یاید از مهندسیتون  استفاده کنید که. تازه بهتره که یک چیز مرتبط با پزشکی بخونید که در آینده  به دردتون بخوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نتیجه در اون دوره به من مشتبه شده بود که  میخوام برم Life science. خوب دیگه سال 12 دبیرستان کم کم داشت شروع می شد.  من هم دیگه می خواستم مثلا کنکوی درس بخونم. ترم اول من انگلیسی, شیمی,  فیزیک و data management داشتم. data management  یک ورژن بسیار ساده تر از  ریاضیات گسسته خودمونه. بعد از چند جلسه دیدم زیادی آسونه و وقت تلف کردنه  پس انداختمش. (شما در کلاس 12 می تونید به جای ترمی 4 درس, ترمی 3 درس  بردارید تا رو درساتون بیشتر تمرکز کنید.)&lt;br /&gt;معلم شیمیمون خانومی بودش که  متاسفانه من از سال قبل باهاش مشکل داشتم. چون اون از دانش آموزی که سر  کلاس سوال می پرسه خوشش نمی اومد (بعدا خودش این رو به یکی دیگه از دبیرها  گفت) اما من سعی می کردم تا می تونم باهاش مدارا کنم.&lt;br /&gt;معلم فیزیکمون هم  با پارسال یکی بود اما فرقش این بود که اون بر عکس معلم شیمیمون از دانش  آموزی که سوال می پرسید خوشش می اومد و در نتیجه از من خوشش می اومد.&lt;br /&gt;تو  کلاس انگلیسی هم یک معلم نسبتا خوب داشتیم. روز اول که وارد کلاس شدم یک  مصریه که سال پیش یکی از بالاترین نمره ها رو در مدرسه تو انگلیسی گرفته  بود به من گفت که پیشش بشینم. من هم گفتم چی از این بهتر. من که انگلسی  کلاس 11 م به زور 73 شده, می تونم ازش کمک بگیرم.&lt;br /&gt;اما همه این ها به  کنار من متوجه شدم که دانشگاه ها به غیر از نمره به یک چیز دیکه هم به نام  extracurricular activities نگاه می کنند. یعنی این ها می خواند بدونند شما  چه فعالیت فوق برنامه ای داریند. اون ها دنبال آدم های چند بعدی می گردند  نه فقط افرادی که بلدند درس بخونند. من هم گفتم خوب بریم عضو یک تیم ورزشی  بشیم تو مدرسه. اما تیم های ورزشی مدارس اکثرا خیلی خفنند(هر روز 2 ساعت  تمرین سخت). من دیدم که دارم از بچگی کشتی نگاه می کنم اما هیچ وقت به جز  زمان دعوا از کشتی استفاده نکردم. در نتیجه به هر زوری بود مامان بابا رو  راضی کردم که بزارند من برم کشتی. یادمه روز اول که رفتم مربی اومد گفت این  کیه دیگه؟ من گفتم من می خوام عضو تیم بشم. خلاصه شروع کردم به تمرین  کردن(پدرم در اومد روز اول از سختی تمرین) آخرش بچه ها رو ردیف کرد و گفت  با سیستم برنده به جا کشتی بگیریند. ظاهرا ما ایرانی ها کشتی رو تو خونمون  داریم, چون من همون روز اول تمام اعضای تیم حتی اون هایی که وزنشون از من  بالاتر بود رو بردم. مربی هم کلی با من حال کرد و گفت حتما بیا و تو  استعداد خارق العاده ای داری و ... . تو دلم بهش گفتم از این خبرا نیست  بابا , کشتی تو خون ایرانیاست. دیگه هر روز می رفتم تمرین کشتی.&lt;br /&gt;یک روز  که با بچه ها رفته بودم University Fair (جایی که نماینده همه دانشگاه ها  می یاند تا دانشگاشون رو معرفی کنند) من از غرفه دانشگاه تورنتو یک برگه  گرفتم که دیدم نوشته دانشگاهتورنتو واسه کار تحقیقاتی دانش آموز دبیرستانی  هم می گیره. البته حقوق نمیده. من هم فرم ها رو پر کردم و فرستادم. بعد از  چند روز یک پروفسور بهم email زد و من رو برای مصاحبه دعوت کرد. من یادمه  وقتی می رفتم واسه مصاحبه دل تو دلم نبود. خلاصه من رو قبولم کرد و من دیگه  جمه ها 2 ساعت می رفتم پیشش. حالا توضیح تحقیقات رو تو پست بعدی میدم.&lt;br /&gt;دیگه به نظر میرسید زندگیم رو غلتک افتاده و تو مسیر درستی قرار گرفتم. اما هنوز اتفاقتی در پیش بود که من ازشون بی خبر بودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2891325193851284877?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2891325193851284877/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2891325193851284877&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2891325193851284877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2891325193851284877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/12/26-12_27.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت  26 (چگونگی ورود به دانشگاه های پزشکی و آغاز کلاس 12)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4872456303358186308</id><published>2010-12-24T12:34:00.003-05:00</published><updated>2010-12-25T12:33:06.186-05:00</updated><title type='text'>تغییر قالب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز قالب و بلاگ رو تغییر دادم. یکم طول می کشه که خودم و شماها بهش عادت کنین. امیدوارم که خوشتون بیاد.خوشحال میشم اگه نظرتون رو در مورد قالب جدید در بخش نظرات بزارید.&lt;br /&gt;پی نوشت:دم همون 3 نفری هم که نظر گذاشتند گرم. این کامنت های شماست من رو تشویق می کنه برای ادامه دادن این وبلاگ ;)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4872456303358186308?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4872456303358186308/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4872456303358186308&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4872456303358186308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4872456303358186308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/12/blog-post_24.html' title='تغییر قالب'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4347056383800804010</id><published>2010-12-23T19:37:00.012-05:00</published><updated>2010-12-25T17:23:37.364-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت  25 (پایان کلاس  11 ,تابستون بعدش و گرفتاری دل)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با سلام دوستان&lt;br /&gt;من واقعا شرمندم که پست جدید اینقدر دیر شد.&lt;br /&gt;قبل از اینکه برم سراغ داستان, می خواستم راجع به نظر من راجع به همجنس بازها که سری پیش خیلی بحث بر انگیز شد صحبت کنم.&lt;br /&gt;اول از همه اینکه وقتی من گفتم آدم مذهبی هستم, منظور من از کلمه مذهبی "ایدئولوژیک" نبود. به نظر من هر گونه ایدئولوژی و اطاعت بی چون و چرا ایراد داره, حالا می خواد اون مکتب اسلام باشه, می خواد طالبان باشه, یا شیطان پرستی. بنده منظورم از کلمه "مذهب" اعتقاد به یک سری اصول بود که اون هم نه به علت اطاعت بی چون و چرا از اسلام, بلکه با بحث با افراد مختلف و شنیدن حرف طرفین موافق و مخالف بهش رسیده بودم.&lt;br /&gt;خیلی از دوستان کامنت گذاشته بدون که مگه همجنس بازها حق زندگی ندارند؟ باید بگم که من به هیچ وجه همچین حرفی نزدم, و اون ها هم مثل ما آدمند و باید از تمام حقوقی که ما بهره مندیم بهره مند شوند. اما مشکل از اونجایی شروع شد که در روز 17 می 1990 , همجنس بازی از لیست بیماری های سازمان جهانی سلامتی حذف شد. از آن موقع به بعد همجنس بازی به جای پذیرش براش تبلیغ شد و مسائل مشابه پیش اومد تا جایی که Adam Lambert تو تلویزیون اون کار شنیع رو کرد. حالا بگذریم . اصلا نمی خواستم تو وبلاگم راجع به این مسائل صحبت کنم, ولی به علت اصرار دوستان باید یک سری توضیحات می دادم. دیگه بریم سر داستان.&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------&lt;br /&gt;برای این قسمت می تونید آهنگ سنگ صبور محسن چاوشی رو به عنوان پس زمینه گوش کنید. &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/1WdTyB0W/Sange_Saboor.html"&gt;از اینجا دانلودش کنید.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در ترم 2 سال 11 غیر درس هایی که توضیح دادم فیزیک کلاس 11 و درس "Advanced Functions" کلاس 12 رو هم برداشته بودم (معادل ریاضی خودمون). این دو درس واسه بچه های ریاضی- فیزیک ایران خیلی آسونه. تا حدی که من نمرم واسه این دو درس قبل از امتحانات 100 بود که بعد امتحانات فیزیک شد 98 و ریاضی شد 99 . من بالاترین نمره مدرسه رو واسه این دو درس گرفتم( یعنی همون Award که قبلا توضیح داده بودم), دلیلش هم خیلی ساده بود چون اکثر مصالب این دو درس رو تو ایران خونده بودم.&lt;br /&gt;دیگه کم کم اعتماد به نفسم داشت نرمال میشد. وقتی می دیدم بعضی پسرها چه جوری بین دختر ها می لولند, به خودم میگفتم شرط می بندم این ها همین درس های دبیرستان رو هم به زور پاس می کنند و به قول این جایی ها Compensate می کردم. خلاصه همون طوری هم که قبلا گفته بودم سعی می کردم از اون اکیپی که مدام می خواستم باهاشون دوست بشم و همش من رو دست می انداختند, دیگه فاصله بگیرم. این روش خیلی کار ساز بود, چون دیگه اون ها تنها حرفی که راجع به من می شنیدند این بود که مثلا شنیدی فلانی همچین نمره ای گرفته؟ و دیگه خودم رو کف زمین نمی انداختم که می خوام باهاتون دوست بشم. حد اقلش این بود که اگه به جمعشون وارد نشدم, حدقل دیگه بهم بی احترامی نمی کردند.&lt;br /&gt;دیگه کلاس 11 هم تموم شد و تابستون شروع شد. من دیگه کم کم داشتم واسه کلاس 12 آماده می شدم. تصور من از کلاس 12 کانادا یک چیز شبیه کنکور ایران بود. اول از همه من باید تافل می دادم. چون اکثر دانشگاه ها اگر کمتر از 4 سال در مانادا بوده باشی باید تافل بدی. یک مدت واسه اون خوندم و امتحانش رو دادم که خدا رو شکر نمرم شد 106 از 120 که دانشگاه تورنتو 100 می خواست. من می خواستم تابستون کار هم بکنم واسه همین یک رزومه درست کردم, 50 - 60 تا کپی هم از روش زدم و راه افتادم تو مال و به هر مغازه ای یک کپی دادم.اما چون دیر اقدام کردم و سابقه کار نداشتم کار گیرم نیومد. اگه ایران بود من میگفتم "خونواده من با این همه کب کبه و دبه دبه بعد من برم کار کنم؟" اما حقیقت اینه که اینجا کار, عار نیسم و من آدم هایی رو میشناسم که پدرشون میلیاردره ولی خودشون کار می کنند.&lt;br /&gt;یک کار دیگه هم که تو تابستون کردم گرفتن 40 ساعت کار داوطلبانه بود که برای فارق التحصیلی از دبیرستان لازمه. در طول این کار داوطلبانه دیدم یک دختر ایرانی هم اونجا هست. من هم که جو گیر و تا حالا دختر ایرانی تو کانادا ندیده بودم سریع رفتم باهاش سلام علیک کردم و اون هم به گرمی استقبال کرد. حقیقتش اون موقعیت , موقعیتی بود که همیشه تو ایران رویاش رو تو سرم می پروروندم. هر موقع باهاش حرف می زدم یا باهاش راه می رفتم تو دلم "قیلی ویری" می رفت چون تو موقعیت ایده آلی بودم که همیشه از ایران تصورش رو داشتم. چند وقت بعد خواهر بزرگش رو هم اورد اونجا  و با من آشناش کرد که البته خواهرش مثل خودش نبود یا حد اقل توجه من رو جلب نمی کرد. همش تو دلم بهش می گفتم آخه مگه بی کاری که اینو میاری.  یادمه روز آخر من با اون و خواهرش مجری یک قسمتی از یک  برنامه شده بودیم. چون 3 نفری با هم رو سن می رفتیم و یک میکروفون خوب هم بیشتر نبود, به سبک ایرانی پلم پولوم پیلیش کردیم که اون برد ( هر موقع میگم اون منظورم خواهر کوچیکست) . اما تا رفتیم بالای سن, میکروفون خوبه رو به من دادند و من هم نامردی نکردم و تا آخر میکروفون رو به کسی ندادم.  اون روز, روز آخر اون برنامه داوطلبانه بود و روز آخری بود که من اونو می دیدم. باهاش خداحافظی کردم و سوار اتوبوس شدم که برم به سمت خونه. شب شده بود و چراغ های روشن آسمون خراش های مرکز شهر با حال و هوای دپرس من همخون بود. یاد فوتبالی که با هم بازی کردیم می افتادم و اینکه چه قدر فوتبالش بد بود و همش باید بهش می گفتم چه جوری بازی کنه, حرف هایی که میزدیم و از همه مهمتر لبخندهاش. سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه دادم و آهنگ "رفیق من سنگ صبور غمهاست" محسن چاووشی رو می خوندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد ....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4347056383800804010?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4347056383800804010/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4347056383800804010&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4347056383800804010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4347056383800804010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/12/25-11.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت  25 (پایان کلاس  11 ,تابستون بعدش و گرفتاری دل)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3663626992194328644</id><published>2010-12-22T11:36:00.002-05:00</published><updated>2010-12-22T11:40:53.698-05:00</updated><title type='text'>شرمنده</title><content type='html'>دوستان شرمنده که یک چند ماهی آپدیت نکردم. حقیقتش انتظار نداشتم دانشگاه اینطوری باشه. تو این 4 ماهه در دانشگاه تقریبا هر روز 8:30 صبح از خونه میرفتم بیرون و 10 شب بر می گشتم. الان امتحانامون تموم شده و به قول اینجایی ها کریسمس بریکمونه. خیلی دوست داشتم این وبلاگ رو ادامه بدم و الان هم سعی می کنم اگر وقت شد حتما ادامه خاطراتم رو بنویسم. &lt;div&gt;بازم ممنون که انقدر به من لطف دارین, من چاکر همتون هستم D:&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3663626992194328644?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3663626992194328644/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3663626992194328644&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3663626992194328644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3663626992194328644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='شرمنده'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-9121781462296302222</id><published>2010-08-12T21:22:00.010-04:00</published><updated>2010-08-15T16:06:59.466-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 24 (کلاس ادبیات انگلیسی در مدرسه)</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;با سلام دوستان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک می گم. ما که تو کبک هیچیش رو احساس نمی کنیم ولی یادمه تو ایران , ماه رمضون همیشه بهترین موقع سال بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;---------&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;خوب بریم سراغ درس انگلیسی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;این درس بر خلاف درس ترم پیش من مال همه دانش آموز ها بود و بیشتر واسه کسانی طراحی شده بود که انگلیسی زبون مادریشون بود. یادمه با ترس و لرز رفتم سر کلاس. قبلش که در ESL بودم هر موقع از جلو در کلاس انگلیسی عادی رد می شدم به خودم می گفتم تو این کلاس بودن عرضه می خواد. اینها همه سطح انگلیسیشون شونصد درجه از تو بالاتره. وقتی بالاخره رفتم سر کلاس انگلیسی عادی همش احساس می کردم سطح این کلاس واسه من زیادی بالاست و همین الاناست که گندش در بیاد و من رو از کلاس بندازن بیرون. اولین تکلیفی که گرفتیم این بود که چرا انگیسی رو ورداشتید. من هم رفتم خونه و عزا گرفتم. خلاصه به هر بدبختی بود نوشتمش اما نوشتنم واسه این بود که صفر نگیرم. می دونستم با اولین نگاه می فهمه که من انگلیسیم ضعیفه و در دیدگاه من تو اون موقع, ضعف در انگلیسی یعنی حقارت و اومدن از یک کشور عقب مونده و مسخره شدن. خلاصه تکلیف های بعدی رو هم به همین منوال تحویل میدادم که صفر نگیرم فقط. وقتی تکلیف تصحیح می شد و پسش می گرفتم, هیچ وقت نگاه نمی کردم که معلم چی واسم نوشته. چون خجالت می کشیدم که ضعف زبان انگلیسیم یادم اورده بشه. روزهای اول داستان کوتاه می خوندیم. یادمه بعد از این که هر داستان رو می گرفتیم من می رفتم خونه و کلمه هایی که بلد نبودم رو بالاش به فارسی می نوشتم اما به علت اینکه متن ها همیشه سنگین بودند هر داستان کوتاهی 4 -5 ساعت وقتم رو می گرفت. این داستان ها رو تو کلاس معلم واسمون نقد می کرد و توضیح می داد. کم کم رفتیم سراغ کتاب. اولین کتاب فکر کنم سالار مگس ها یا Lord of the Flies بود. الان که فکر می کنم می بینم داستان جالبی بود و اصلا سریال لاست بر اساس همین داستان ساخته شده اما اون موقع هیچی ازش نمی فهمیدم. متنش فوق العاده سنگین بود که باعث شد من اصلا بی خیال لغت در اوردن بشم. اما می دونستم این تو امتحان آخر سال هست در نتیجه همین طوری می خوندم بدون اینکه خیلی هاش رو بفهمم. خلاصه تو این مدت شعر هم می خوندیم و تکلیف هم در موردش تحویل می دادیم. موضوع اکثر تکالیف هم نقد شعر از یک زاویه خاص بود. و من هم به روال سابق تحویل می دادم ( یک چیزی بنویس که فقط صفر نگیری). بعد از اون هم تراژدی مرگ یک فروشنده یا (Death of a Salesman) رو خوندیم. متن این یکی روون تر بود و من اکثرش رو می فهمیدم و اینجا تازه یه خورده از تراژدی و ادبیات انگلیسی خوشم اومد. بعدش هر کسی موظف بود یک کتاب ترجمه شده انتخاب کنه, بخونه و به سوالاتی که معلم میداد در موردش جواب بده که کتاب من یک کتاب ترجمه از فرانسه به نام Suit Francaise بود که داستانش در زمان جنگ جهانی دوم ( موضوع مورد علاقه من) اتفاق می افتاد و تقریبا یک داستان نیمه کاره است چون نویسندش قبل از نوشتن کتاب سومش می میره. بعد از اون هم یک کتاب از شکسپیر خوندیم به نام مکبث یا Macbeth.  اون رو هم به بدبختی اکثرش رو فهمیدم. یادمه این کتاب ها رو هر چند خطش رو یک دانش آموز می خوند. وقتی خوندن نوبت من می شد, من دست و پاهام می لرزید , صدام می لرزید و عرق سرد رو پیشونیم میشست.  &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;یک نکته ای رو بگم. در استان اونتاریو واسه فارق التحصیل شدن از دبیرستان یک امتحان انگلیسی بایست بدید به نام Literacy test . مشابه تافل ولی خیلی ساده تر. فقط هم Reading و Writing داره. همه هم می دند حتی کانادایی ها. همه کلاس 10 می دند اما اگه بعد کلاس 10 اومده باشید یا رد شده باشید می تونید در سال های 11 و 12 هم بدیدش. من که کلاس 11 ( سال اولی که اومدم) دادمش. یادمه ما ها که ESL بودیم ( انگلیسی به عنوان زبان دوم) رو بردن تو یک اتاق دیگه و بهمون وقت بیشتر دادند. معلم کلاس انگلیسیم مراقب ما بود و اونجا فهمید من ESL هستم. دیگه از اون به بعد تو کلاس هر سوالی می پرسیدم می گفت تو اصلا متن رو نفهمیدی. خودش البته آدم فوق العاده روشن فکری و با سوادی بود و سر کلاس هم کلی با بچه ها شوخی می کرد. اما یک خورده زیادی روشن فکر بود چون طرفدار سرسخت حقوق هم جنس باز ها بود. بنده هم که اصولا آدم مذهبی هستم با این عقیدش حال نمی کردم ولی معمولا در مورد این قضیه با هیچکی بحث نمی کردم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;یه مورد دیگه هم که پیش اومد این بود که معلم ESL من در ترم یک بهم گفت که ترم بعد تو می تونی تکالیفت رو قبل از اینکه بدی به معلم انگلیسیت بدی من تصحیح کنم بعد بهش بدی.  من هم این کارو می کردم بعضی وقت ها ولی یک بار معلمم دید وبهم گفت تو نمی تونی همچین کاری بکنی من هم مثل همیشه بحث نکردم چون بر عکس تو ایران اعتماد به نفس بحث کردن رو نداشتم و با وجود اینکه قانونا می تونستم این کار رو بکنم , گفتم چشم و دیگه این کار رو نکردم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;یک قسمتی از نمره آخر سال واسه نقد فیلم بود. به این شکل که معلممون یه لیست فیلم و یک مشت برگه در مورد چگونگی نقد فیلم بهمون داد و گفت برید یک نقد فیلم بنویسید. پدرم در اومد تا نقد فیلم نوشتم ولی از اون موقع به بعد فیلم ها رو یک جور دیگه می بینم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;خلاصه آخراش یک خورده وضع انگلیسیم بهتر شده بود. نمرم تو اون کلاس حدود 73 بود و از میانگین کلاس پایین تر بود. امتحان آخر سال هم یک Essay یا مقاله بود که باید می نوشتیم ومن با همون 73 ترم رو به پایان رسوندم. آخرش معلمم بهم گفت که تو انگلیسیت حالا حالاها کار داره و باید بیشتر تمرین کنی و بیشتر سوال بپرسی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;در ضمن اگر یادتون رفته بگم که شما اگر دانشگاه بخواید برید در کانادا مجبورید که هر سال کلاس انگیسی U یا همون بالاترین سطح رو وردارید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;توضیح باقی درس ها در پست های بعد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;در پناه حق&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-9121781462296302222?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/9121781462296302222/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=9121781462296302222&amp;isPopup=true' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9121781462296302222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9121781462296302222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/08/24.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 24 (کلاس ادبیات انگلیسی در مدرسه)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3376328395505942186</id><published>2010-08-10T19:06:00.006-04:00</published><updated>2010-08-10T19:43:22.825-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 23</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;با سلام &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خوب می دونم یه ماهی بود قسمت جدیدو نزاشته بودم,  ولی باور کنید مشغله اجازه نمی داد. وقتی هم دانشگاه شروع شه بایست به صورت موقتی اینجا رو تعطیل کرد, پس فکر کردم بیام الآن تا وقت هست آپ کنم. ازاین به بعد سعی می کنم خلاصه تر بنویسم که زود تر تموم شه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;---------&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;خوب قبلش تا اونجایی گفتم که رسیدیم به ترم دوم کلاس 11. یعنی حدود 6 ماه بود که کانادا بودم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;یکی از عوامل افسردگی من در ترم اول, مسخره شدن توسط جمع یه سری بچه هایی بود که من می خواستم به جمعشون وارد بشم. در ترم دوم تصمیم گرفتم که بی خیال وارد شدن به جمعشون بشم و ازشون فاصله بگیرم. سعی می کردم خیلی زیاد در جمع حرف نزنم تا کلمه ای رو اشتباه تلفظ نکنم که باعث مسخره شدنم بشه و کاری نکنم که گزگ بده دستشون واسه مسخره کردن, چوم می دونستم در جدال لفظی من همیشه کم میارم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در پایان ترم اول رویاهام برای GirlFriend داشتن نقش بر آب شده بود. من فکر می کردم اونا میریزن سرم, در صورتی که این جوری نبود و صد البته به خاطر مسخره شدن مداوم و طرز بزرگ شدنم( جدایی دختر پسرها) در ایران, نه جرات و نه اعتماد به نفس اینو داشتم که خودم پا پیش بزارم. همین قضیه بود که خارج رو واسه ماها جذاب می کرد و وقتی عملی نشد, باعث افسردگیم شده بود. تو این موقع تصمیم گرفتم به کاری بچسبم که بلدم اونم درس خوندن بود. کلاس های ترم دومم اینا بودن ( فیزیک, زیست, انگلیسی همه کلاس 11 و ریاضی کلاس 12).&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;درس خوندن و نمره بالا گرفتن بهم همیشه اعتماد به نفس می داد و اینجا هم به دادم رسید. اینکه هر جا می رفتم بعضی بچه ها با دست نشونم می دادند و می گفتند فلانی نابغست, حالمو بهتر می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در کلاس فیزیک و ریاضی نمره هام خیلی با بقیه بچه ها فاصله داشت اما مشکل اصلی در زیست و انگلیسی بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در کلاس زیست شناسی کارهایی می کردیم و درس هایی می خوندیم که حتی بچه های تجربی هم توش وا می موندند چه برسه به منه ریاضی فیزیک. اون موقع ها فهمیدم که سطح زیست کانادا بر عکس ریاضی و فیزیکش خیلی از ایران بالاتره و اگه قراره حریف کتاب 600 صفحه ایش بشی باید حسابی درس بخونی. کارهای آزمایشگاهی زیادی تو کلاس زیست می کردیم که من به دلیل بی تجربگی در این امور مثل نقاشی سلول, Labeling و گزارش آزمایش نویسی , نمره های زیادی رو از دست دادم. در امتحاناتی که نزدیک های آخرترم بود اما, راه افتاده بودم ونمره های بالا و خیلی وقتا بالاترین رو می اوردم اما در آزمایشگاه هنوز اوضاعم خراب بود. بالاخص اینکه در آخر سال به هر دو نفر یک نوزاد خوک واسه تشریح دادند که 10 درصد نمره آخر واسه امتحانی بود که از این تشریح گرفته می شد. مدلش به این صورت بود که معلم به هیچ وجه هیچ حرفی نمی زود و ما باید با باز کردن شکم خوک و مطابقتش با عکس های کتاب, قسمت های مختلف رو یاد می گرفتیم و در آخر در یک امتحان, معلم عکس های جاهای مختلف خوک رو میداد و ما باید نامگذاری می کردیم. یادمه امتحان به شدت سخت بود و من از 25  , 19 شدم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;اما یادمه واسه امتحان آخر سال به شدت درس خوندم ( مثل موقعی که واسه امتحان ریاضی آخر سال تیزهوشان درس می خوندیم) و بالاترین نمره رو در مدرسه گرفتم. اما چون امتحان آخر فقط 20 درصد نمره آخر سال بود, من آخرش 86 گرفتم و Award رو در مقابل عربه ( راعد) از دست دادم ( Award لوحیست که به فردی که بالاترین نمره مدرسه را در یک درس می گیرد میدهند)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;حالا توضیح بقیه درس ها, انشاالله در پست بعد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: large;"&gt;در پناه حق&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3376328395505942186?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3376328395505942186/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3376328395505942186&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3376328395505942186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3376328395505942186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/08/23.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 23'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4822503149528283274</id><published>2010-08-02T12:20:00.003-04:00</published><updated>2010-08-02T14:14:29.351-04:00</updated><title type='text'>ادامه "کبک یا تورنتو" و در این اواخر چه می گزرد</title><content type='html'>سلام دوستان &lt;div&gt;شرمنده چند وقتی نبودم. اینجا سرم خیلی شلوغ بود. اما برنامه چند روزه تموم شده ولی 11 نفر که من هم جزوشونم بعد برنامه موندیم تی تو یه برنامه 3 هفته ای دیگه شرکت کنیم. این برنامه کلاس نداره ولی ما با سر کار رفتن فرانسمون رو بهتر می کنیم. اما صاحب کارم.ن حقوق ما رو نمیده, وزارت آموزش پرورش میده. سعی می کنم این چند وقته بیشتر پست بزارم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;قبل از اینکه برم می خواستم یه مسئله ای رو روشن کنم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعضی از دوستان طوری نظر گزاشتند که انگار خونواده من 1000 نسل تورنتو هستند یا من با کبک پدر کشتگی دارم. نه خیر دوستان عزیز. شهر بنده هیچ کدوم از این ها نیست و بنده در دو پست قبلی فقط نظر و پیشنهاد خودم رو برای زندگی گفتم که اون هم حاصل از دیدن شهر, صحبت با دیگران, خواندن وبلاگ های مختلف و تحقیقا دیگه به دست اومده. شهر من یه شهر خیلی کوچیکه در ایران که زیر 50 هزار نفر جمعیت داره و من هم هیچ وقت یادم نمیره از کجا اومدم. وقتی میگم اگه می آید کبک, زبون فرانسه رو باید بلد باشید به خاطر اینه که حتی اگه شما مونترئال هم برید, اگه فرانسه بلد نباشید شغل پیدا کردن واستون خیلی سخت میشه. درسته دوستان که در مونترئال منطقه انگلیسی زبون هم هست, اما اگه فرانسه بلد نباشید و خودتون رو به اون منطقه محدود کنید, کارتون خیلی سخت خواهد شد. اگر هم حرف های من رو باور ندارید برید وبلاگ &lt;a href="http://diaryofcanada.blogspot.com/"&gt;http://diaryofcanada.blogspot.com/&lt;/a&gt; رو بخونید. بنده سعیم بر اینست که به دوستان مهاجر کمک کنم, تصمیم با شماست.  اگه شرایط کبک براتون بهتره حتما برید اونجا.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پی نوشت : امروز مطلع شدم بچه های مدرسه ی سابقم تو کنکور کولاک کردن و حدود 5 - 6 تا زیر 300 داریم. خیلی خوشحال بودم امروز.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تا پست بعدی&lt;/div&gt;&lt;div&gt;در پناه حق&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4822503149528283274?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4822503149528283274/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4822503149528283274&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4822503149528283274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4822503149528283274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='ادامه &quot;کبک یا تورنتو&quot; و در این اواخر چه می گزرد'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4130548309086107549</id><published>2010-07-19T13:05:00.009-04:00</published><updated>2010-07-19T13:26:23.087-04:00</updated><title type='text'>در اینجا چه می گزرد</title><content type='html'>با سلام &lt;div&gt;این چند وقته کلی اتفاق افتاده که سرم خلوت شه همش رو براتون می نویسم. ولی یکیش اینه که اینجا ملت همه شب ها میرند بار واسه نوشیدن مسکرات ( استغفر الله) , ما هم که اسلام دست و پامون رو بسته میشینیم تو اتاقمون.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;2 روز پیش یک دختره تو همین برنامه ما بعد از حدود 20 لیوان مشروب دچار مسمومیت الکلی شد و بردنش بیمارستان و تا دو روز بیمارستان بود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;این هم سایت این برنامه ای من میرم و اطلاعات کامل که چی کار کنید که این بورس رو بگیرید رو داره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://myexplore.ca/"&gt;www.myexplore.ca&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تا پست بعدی در پناه حق&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4130548309086107549?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4130548309086107549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4130548309086107549&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4130548309086107549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4130548309086107549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/07/blog-post_19.html' title='در اینجا چه می گزرد'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8904177401853990867</id><published>2010-07-14T13:01:00.002-04:00</published><updated>2010-07-14T13:06:00.631-04:00</updated><title type='text'>لینک یک سری کتب درسی</title><content type='html'>با سلام &lt;div&gt;خیلی از دوستان لینک کتب درسی اینجا رو درخواست کرده بودند که من لینک دانلود 2 تا از کتاب های خودمون رو دوباره میزارم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial; font-size: 13px; color: rgb(51, 51, 51); line-height: 20px; "&gt;&lt;a href="http://rapidshare.com/files/126596148/Nelson_12_Physics.pdf" style="color: rgb(153, 153, 153); text-decoration: none; "&gt;فیزیک کلاس ۱۲&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rapidshare.com/files/124487414/Nelson_Biology_12.zip" style="color: rgb(153, 153, 153); text-decoration: none; "&gt;زیست کلاس ۱۲&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعد از باز شدن لینک دکمه Free User رو بزنید ,  بعد که ثانیه شمار 0 شد دانلود رو بزنید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شدیدا پیشنهاد میکنم بدید کافی نت واستون دانلود کنند چون نمی دونم سرعت نت شما چه قدره. هیچ کدام از فایل ها هم پسوورد ندارند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8904177401853990867?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8904177401853990867/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8904177401853990867&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8904177401853990867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8904177401853990867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/07/blog-post_14.html' title='لینک یک سری کتب درسی'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-344953670829444667</id><published>2010-07-07T13:59:00.008-04:00</published><updated>2010-07-07T22:21:32.645-04:00</updated><title type='text'>کبک یا تورنتو؟ مسئله این است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;قبل از هر چیزی بگم که جواب &lt;span id="TRN_142"&gt;نظرات&lt;/span&gt;  پست قبلی رو تو همون پست دادم. شرمنده که دیر شد.&lt;br /&gt;امروز اومدم یک  مقایسه از کبک و تورونتو براتون بزارم چون خیلی درخواست شده بود. راستش کلی  عکس از کبک واستون گرفته بودم ولی چون با مبایل بود نمیتونم براتون بزارم  چون کابل اتصالش رو باخودم نیاوردم ولی در آینده حتما عکساش رو میزارم.&lt;br /&gt;اگه  حقیقتش رو بخواید به نظر من تورونتو یک شهر آمریکایی نیزه شده است در  صورتی که کبک یک شهر اروپایی نیزست. کبک پر کوچه های تنگ با فراز و نشیب  است در صورتی که تورونتو خیلی شهر منظم تر و صاف و سوف تریه. ماشین ها تو  تورونتو نو نوار ترند، و کلا &lt;span id="TRN_138"&gt;تکنولوژی&lt;/span&gt; شهر  پیشرفته تره. به عنوان مثال تو تورنتو هر چراغ راهنمایی سنسور داره که زمان سبز بودن چراغ رو با تعداد ماشین ها تنظیم می کنه و یک دکمه داره که اگه عابر های پیاده بخواند رد شند فشار میدند که چراغ زودتر سبز شه. اما تو کبک چراغ ها مثل ایران میمونه.&lt;br /&gt;ساختمون ها بلند هم تو کبک خیلی کمتره, بر عکس تورنتو. ظاهرا تو کبک برف بیشتر میاد ولی اینجا ها انقدر برف میاد که دیگه اونقدر کم و زیاد خیلی احساس نمیشه. طبیعت شهر کبک رو هم من زیاد ندیدم ولی استان کبک و جایی که من هستم طبیعت محشری داره و طبیعتش وحشی تر از تورنتو هست. اینجا البته کوه داره که تورنتو نداره (من خودم عاشق کوهم ) .&lt;br /&gt;حالا چون میدونم خیلی از شما هنوز نمی دونید کجا رو انتخاب کنید, بنده یک اظهار نظر کلی می کنم. البته این خیلی کلیه و شما باید شرایط دیگه رو هم بسنجید.&lt;br /&gt;به نظر من تورنتو واسه مهاجرت بهتر از استان کبک هست, به این دلایل :&lt;br /&gt;1- تکنولوژی شهر تورنتو پیشرفته تره و همه چی نو نوارتره.&lt;br /&gt;2- دانشگاه های تورنتو به صورت کلی بهتر از دانشگاه های کبک هستند (البته دانشگاه McGill کبک هم دانشگاه خیلی خوبیه.)&lt;br /&gt;3- زبان فرانسه. یکی از سخت ترین زبان های بشر است. آدم هر چی بیشتر فرانسه میخونه میگه انگلیسی که چیزی نیست.&lt;br /&gt;4- موقعیت های شغلی معمولا در تورنتو بیشتر است و حد اقل در آمد هم در تورنتو بیشتره. گرچه خرج ها در تورنتو بیشتره.&lt;br /&gt;5- تورنتو چند ملیتی تره. شما خارجی در کبک کمتر می بینید. ممکنه الآن بگید : اه اه اه بقیه مهاجر ها برند گمشند ما کانادا می یایم واسه کانادایی ها اما بعدا خواهید دید تنها وجود مهاجرهای دیگه به شما اعتماد به نفس میده و به باقی کانادایی ها قدرت تعامل با شما رو . در کل مردم تورنتو مهاجر پذیر ترند.&lt;br /&gt;6- مهمترین دلیل اما سیستم آموزشی کبک هست.در کبک بچه ها از 5 سالگی میرند مهد کودک. از 6 سالگی برای 6 سال میرند ابتدایی و بعدش 5 سال دبیرستان. بعدش 2 سال CEGEP  میخونند که مثل پیش دانشگاهی ماست و بعدش 3 سال لیسانس. اشکال این سیستم اینه که هیچ جای دیگه دنیا این شکلی نیست و در نتیجه ساختار دانشگاهی رو هم عوض می کنه. سیستمی که خود کبکی ها هم ازش می نالند. در ضمن اگر شرایط خاص نداشته باشید ( که همه ایرانی ها دارند) نمی تونید بچتون رو مدرسه انگلیسیس زبون بزارید. Seulement Français&lt;br /&gt;7- آخریش هم اینکه اینجا هیچ کی انگلیسی بلد نیست و اگه فکر می کنید با انگلیسی کارتون راه می افته در اشتباهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شرایط به نظر من هم خیلی کلیه و شاید واسه شما کبک و منترال بهتر از تورنتو باشه, اما پیشنهاد می کنم همه شرایط رو در نظر بگیرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تورنتو هم البته مشکلات خودش رو داره مانند :&lt;br /&gt;1- قیمت بالای خونه و اجاره&lt;br /&gt;2- زبان انگلیسی (واسه اون هایی که فقط فرانسه بلدند)&lt;br /&gt;3- فضای سبز کمتر به خصوص در مرکز شهر در مقایسه با استان کبک ( این مسئله راجع به میسیساگا صادق نیست)&lt;br /&gt;و ...&lt;br /&gt;دوستان قبل از اومدن به همه این مسایل نگاه کنید و ببینید کدوم واسه شما بهتره.&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;پی نوشت : آیا بلاگ اسپات در ایران فیلتر است؟ بچه های ایران مشکل دارند برای خوندن وبلاگ؟&lt;br /&gt;پی نوشت 2: بنده یک نکته یادم رفت بگم اونم اینکه مونترال 2 قسمت داره. یک قسمت فرانسوی زبان و یک قسمت انگلیسی زبون. نه اون یکی انگلیسیس می فهمه, نه اون یکی فرانسوی. جمعیت کم انگلیسی زبان یا به اصطلاح (Anglophone) هم در سراسر کبک پراکنده هست و بنده منظورم در کل بوده. ممنون آقا رضا بابت یادآوری.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-344953670829444667?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/344953670829444667/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=344953670829444667&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/344953670829444667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/344953670829444667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='کبک یا تورنتو؟ مسئله این است'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-6476242531613177720</id><published>2010-06-28T13:35:00.003-04:00</published><updated>2010-06-28T23:04:14.622-04:00</updated><title type='text'>اولین غذا در خوابگاه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام&lt;br /&gt;راستش امروز واسه صبحونه خواب موندم , 7:15 بایست بلند می شدم که من 8 بلند شدم.بعدش امتحان تعیین سطح داشتیم که سطح من یک خورده از سطح 1 بالاتر بود( با تاکید بر یک خورده). بعدش وقت ناهار بود که امروز ناهار خوابگاه اسپاگتی بود. راستش نمی خوام گزارش روز به روز بودم ولی چون دفعه اولم بود که کارهای فوق الذکر رو کردم, خواستم اینجا بنویسمشون. اینقدر که میگن غذای خوابگاه بد هست,  غذای ما که بد نبود. من فقط نمی دونستم چه جوری بخورمش. آخه یکی نیست بگه تو ننت اسپاگتی خور بود؟ بابات اسپاگتی خور بود؟ این کارات دیگه چیه؟ از هر جایی می کشیدیش کلیش آویزون بود. چایی, قهوه و آبمیوه هم هر چه قدر می خواستی ور می داشتی. با کلی آدم جدید هم آشنا شدم. به نظر میاد تجربه جالبی خواهد بود.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-6476242531613177720?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/6476242531613177720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=6476242531613177720&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6476242531613177720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6476242531613177720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/blog-post_2990.html' title='اولین غذا در خوابگاه'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-6544036302311784838</id><published>2010-06-28T11:38:00.002-04:00</published><updated>2010-06-28T11:43:28.767-04:00</updated><title type='text'>رسیدیم به کبک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام دوستان&lt;br /&gt;الان بالاخره رسیدم به استان کبک و تو اون شهری قرار بود برم مستقر شدم. خوابگاه اینجا خیلی باحاله, زمین همه جور ورزشی داره, اینترنت پر سرعتم داره که من دارم الان باهاش فوتبال میبینم. طبیعت اینجام فوق العادست. حتما در آینده نزدیک چند تا عکس می گیرم. در ضمن در آینده توضیح میدم که چه جوری این بورسیه رو گرفتم که شماهام اگه اینجایید بتونید ثبت نام کنید.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-6544036302311784838?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/6544036302311784838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=6544036302311784838&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6544036302311784838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/6544036302311784838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/blog-post_28.html' title='رسیدیم به کبک'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2069103208294957275</id><published>2010-06-26T18:11:00.001-04:00</published><updated>2010-06-26T18:17:51.323-04:00</updated><title type='text'>مسافرت به استان کبک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سلام دوستان&lt;br /&gt;قبلا بهتون گفته بودم که از وزارت آموزش پرورش اینجا یک بورسیه دو هزار دلاری برای یادگیری زبان فرانسه در کبک گرفتم. واسه همین فردا صبح عازم استان کبک هستم, و برای یک ماه حداقل اونجا میمونم. تو این مدت بایست تو خوابگاه زندگی کنم. حقیقتش تو این 17 سالی که از خدا عمر گرفتم, تا حالا شده که 1 ماه از خونواده دور باشن , ولی همیشه یکی از اقوام نزدیک بوده و تازه ملت زبونم رو می فهمیدند. اما حالا جایی دارم میرم که زبونشون دو نمی فهمم ( در کبک همه فراسه حرف میزنند), به خاطر همین یک خورده الان مضطربم که هنوز هیچی به خونواده بروز ندادم که اونا ناراحت نشند.&lt;br /&gt;اپ تاپم رو تو این مدت با خودم دارم و اگر وقت شد حتما وبلاگ رو آپدیت می کنم و واستون عکس از اونجایی که رفتم میزارم.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2069103208294957275?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2069103208294957275/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2069103208294957275&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2069103208294957275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2069103208294957275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/blog-post_26.html' title='مسافرت به استان کبک'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4548198012294008499</id><published>2010-06-25T11:40:00.003-04:00</published><updated>2010-06-25T12:47:43.888-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 22</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام و ع&lt;span id="TRN_27"&gt;رض&lt;/span&gt;  خسته نباشد خدمت دوستان عزیز&lt;br /&gt;خوب ما هم امتحانامون بالاخره تموم شده و  اومدم که قسمت جدید رو بزارم.&lt;br /&gt;تو قسمت های قبلی  تا پایان ترم اول رو  توضیح دادم و  قضایای مرتبت با Girl  Friend  داشتن و اینجور چیز ها. حالا  حالا تو این قسمت بقیه داستان رو می نویسم.&lt;br /&gt;تو قسمت قبلی گفتم که احساس  میکردم تا پام به مدرسه برسه Girl  Friend  حله و من لازم نیست کار خاصی  بکنم. اولین کلاسی که رفتم توش کلاسه ریاضی بود ولی ریاضی اینجا ۴ تا سطح  داره. مثلا  در کلاس ۳ دبیرستان ، یک جور ریاضی هاست واسه اون هایی که  میخوان بران دانشگاه ، یه جور ریاضی واسه اونهایی که میخوان برن college  ،  یک جور ریاضی واسه اون هایی که هنوز مطمئن نیستند که college  میخاند برند  یا دانشگاه ( سخت تر از college  ، آسون تر از دانشگاه) و در آخر یک جور  ریزی هم واسه اون هایی که هیچ جا نمیخند برند و فقط میخوان یاد بگیرند چه  جوری ریاضی رو در زندگی روزمرشون استفاده کنند. اول سال هم خودتون انتخاب  میکنید چه جور ریاضی یا هر جور کلاسی رو میخاید ور دارد. کلاس من هم که  مشخصا کلاس ریاضی برای آماده سازی واسه دانشگاه بود. در کمال تعجب و برخلاف  فیلمهایی که دیدم ، اصلان به اون صورت آدم خوشگل تو کلاس نبود ، فقط   با  چند دقیقه تاخیر یک دونه دختر مقبول اومد سر کلاس. من هم که این کلاس اولین  کلاسم تو کانادا بود ، به عادت ایرانمون به خودم گفتم این خودشه بایست بری  تو نخش. دلیله اینکه آدم خوشگل تو کلاس های دانشگاهی کمه هم اینه که ،  اینجا و حتا شنیدم تو ایران دختر خانوم های مقبول خیلی دور و بر درس    خوندن نمیرند. این قانون به شدت اینجا اجرا میشه و شما هر چی از لحاظ سطحه  علمی تو کلاس ها پایین تر بری ، ملت خوشگل تر میشند تا اینکه در پایینترین  سطح بهشت روی زمین میشه. خوب حالا زنگ ناهار که شد رفتم دنبالش ببینم اون‎ Boy  Friend  نداره که البته با کسی ندیدمش. ولی خیلی بعد  ها فهمیدم که Boy  Friend  داره. اون موقع همش به خودم میگفتم برو سلام کن  خودتو معرفی کن ولی جرات نمیکردم. سر کلاس بین صندلی من و صندلی اون یک  چینی نشسته بود. میخواستم فردا صبح اول وقت برام سر جای چینیه بشینم ولی به  خودم گفتم ول کن عقده ای بازی در نیار. تو اون کلاس ظاهرا من فقط میدیدم که  این یارو چه قدر خوشگله و بقیه کلاس ظاهر بی تفاوت بودند.  به خودم میگفتم ،  خیلی عجله نکن حالا ۱ ترم این تو کلاس تو هست. بالاخره با هم آشنا میشید.  البته اگه هیچی اون موقع خوب پیش نمیرفت، درس های من خوب پیش میرفت. خدا  پدر استعداد های درخشان رو بیامرزه که راه درس خوندن رو به ما یاد داد. تو  اینجا اگه یکی از بچه ها سوالی داشته باشه میره از همکلاسیش میپرسه. تو  کلاس فقط یک نفر بود که از من نمرش بالاتر بود. (همون عربه که گفته بودم  فلسطینیه ولی از بچگی امریکا بزرگ شده) اون دختره هم نامرد هیچ وقت سوال  هاش رو از من نمیپرسید و میرفت پیش راعد (همون عربه) ولی یادمه یک بار  اومد سوالش رو از من بپرسه ولی من انقدر هول شده بودم که حتی دستم هم  میلرزید . ولی به هر حال به هر جون کندنی بود سوالش رو جواب دادم و نزاشتم  متوجه بشه. همیشه فکر میکردم اگه برم بهش بگم و بهم بگه نه ، دیگه همه تو  مدرسه بهم میخندند و دیگه نمیتونم اونجا سر بالا کنم. وقتی هم میدیدم چجوری  پسر های دیگه راحت باهاش حرف میزنند، اعصابم خورد میشود. همش به خودم  میگفتم بابا اینکه تو رو آدم هم حساب نمیکنه. تو این مدت (ترم اول) دوست  های زیادی پیدا کردم که Girl  Friend  داشتند. نکته مهمی رو راجع به  ارتباطات این شکلی در اینجا متوجه شدم. یک بار از یکی از دوست هم پرسیدم که تو وقت  فراغتت رو چی کار میکنی اون هم گفت : کامپیوتر بازی ، تلویزیون ، Girl   Friend  و ...&lt;br /&gt;خلاصه ی کلام اینکه واسه اکثر اینجایی ها Girl  Friend  و Boy  Friend  یک راه گذاران وقته . اینها عمل Girl  Friend  یا Boy   Friend  داشتن رو دوست دارند نه لزوما خوده فرد رو. ولی این کاملا متضاد  دیدگاه من بود. من تو ایران که بودم میگفتم تا فرد خاصی رو نبینم Girl   Friend  نخاهم دشت. میبینین دوستان اختلاف فرهنگی که میگن همیناست. البته  اون دختره هم که گفتم (اسمش Irena بود) بعدا یکی از دوست های خوب من شد ولی  اون موقع حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم. دچار مشکل عشق و دوری و از این  مسائل شده بودم. البته از خیلی از دوستان در ایران میشنوم که این مشکله  اساسیشونه ولی من خودم باورم نمیشود که اومده باشم کانادا بعد حتی نتونم  با اون کسی که ازش خوشم میاد حرف بزنم.  راستی راجع به علاقه پیدا کردن به  کسی هم یک توضیح مختصری اینجا بدم . واسه کسی که اصولا از جنس مخالف دور  بوده تا کسی رو میبینه ، قیافه فرد روش بیشترین تاثیر رو میزاره و باعث   علاقه مندی میشه ولی واسه کسایی که اینجا بزرگ شدند میدونند که قیافه در  ۱۰ دقیقه اول آشنایی تاثیر داره و بعدش چیزی که باعث علاقه میشه طرز رفتار  فرد مقابله. راستش رو اگه بخاید یکی از عوامل اصلی افسردگیم همین بود.  اینکه وقتی دوستام از ایران آن میشدند و ازم میپرسیدند که چند تا Girl   Friend  پیدا کردی بهشون میگفتم کی وقت داره بابا ولی باید میگفتم کی عرضه داره بابا. این قضیه مثل یک پتک تو سرم بود. ولی با آغاز ترم دوم و  بعد از حدود شش ماه موندن در کانادا دیدگاهام نسبت به خیلی از قضایا عوض شد  . حالا توضیحات ترم ۲ رو در پست بعد به تفصیل شرح میدم.&lt;br /&gt;پی نوشت : نظرات پست های قبلی رو هم در همون پست ها دادم.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در  پناه حق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4548198012294008499?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4548198012294008499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4548198012294008499&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4548198012294008499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4548198012294008499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/22.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 22'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8739740442649651727</id><published>2010-06-22T15:21:00.001-04:00</published><updated>2010-06-22T15:23:36.997-04:00</updated><title type='text'>پایان دبیرستان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام دوستان&lt;br /&gt;امروز بالاخره امتحان آخرم رو دادم. یعنی دبیرستان و مدرسه هم دیگه واسه ما تموم شد.&lt;br /&gt;تابستون رو خونه نمی مونم, یه بورسیه از دولت کانادا گرفتم که یک کاه برم کبک فرانسوی بخونم , ولی حتمل لپ تاپم رو با خودم می برم و عکس ها رو روی وبلاگ میزارم.&lt;br /&gt;تا پست بعدی در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8739740442649651727?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8739740442649651727/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8739740442649651727&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8739740442649651727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8739740442649651727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/blog-post_22.html' title='پایان دبیرستان'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3208826458326693042</id><published>2010-06-18T21:54:00.002-04:00</published><updated>2010-06-18T21:58:11.523-04:00</updated><title type='text'>فصل امتحانات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سلام دوستان عزیز&lt;br /&gt;اومدم خدمتتون عرض کنم که الان فصل امتحاناته اینجا و حدودا یه هفته دیگه تموم میشه . دوستانی که نظر گذاشتن و سوال کردن , جواب همه سوال ها رو به تفصیل در حدود یک هفته دیگه میدم ,  در اولین فرضت که امتحانات تموم شه. پست جدید رو هم بعد امتحانات میزارم.&lt;br /&gt;بازم ممنون که هنوز سر می زنین.&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3208826458326693042?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3208826458326693042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3208826458326693042&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3208826458326693042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3208826458326693042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='فصل امتحانات'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-5398292169501713473</id><published>2010-05-25T19:41:00.005-04:00</published><updated>2010-12-22T11:47:56.104-05:00</updated><title type='text'>اتخاذ یکی از مهم ترین تصمیم های زندگیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام&lt;br /&gt;حتما می پرسید این چند وقته کجا بودی.&lt;br /&gt;چی ؟ نمی پرسید؟ واسه چی آخه ؟ من این همه وقت بود نبودم. ببخشید چی فرمودین؟ ای بی ادب.&lt;br /&gt;خوب بریم سر اصل مطلب. میدونم اگه حتی از دست پست نذاشتن من هم عصبی نباشید , از دست اینکه جواب نظرات رو ندادم ناراحتید. باور کنید من داشتم این چند وقته سعی می کردم واسه شما ها فداکاری کنم که تو یه موردی در وبلاگ از تجربه دست اول حرف بزنم اما به هر دلیلی اونجوری نشد, که شرح کاملش رو بعدا می نویسم.&lt;br /&gt;بعضی دوستان پرسیده بودند که آخر سر چه رشته ای رو انتخاب کردی که باید بگم رشته مهندسی پزشکی رو انتخاب کردم ( در دانشگاه تورنتو) اولش باید 2 سال عمومی ( Engineer ing Sci ence)  خوند بعد وارد مهندسی پزشکی شد. تعریف از خود نباشه , اما واسه دوستانی که می خواند مهندسی بخونند بگم که  Eng ineering Sci ence  سخت ترین و پر طرفدارترین مهندسی در کاناداست . حالا دلایل انتخابم رو هم بعدا مفصل شرح میدم و میگم چرا برای ورود به پزشکی Life Science رو انتخاب نکردم.&lt;br /&gt;یکی از دلایل اصلی اینکه این چند وقته پست نزاشته بودم اینه که لپتاپم چند وقته که خراب شده و باید از کامپیوتر والدین استفاده کنم که اونم نمیشه.&lt;br /&gt;راستش این چند وقته نظرات رو خوندم و به زودی همه رو جواب میدم. تشکر می کنم از همه دوستانی که مدام می گفتند پست جدید چی شد ( اصلا آدم حالی به حولی میشه نظرات رو می خونه).&lt;br /&gt;دو تا نظر قابل توجه دیدم که راجع بهشون باید توضیح بدم.&lt;br /&gt;Rosa خانوم پس از تعارفات معمول (اونم واسه اینکه من خیلی ناراحت نشم) گفته بودند نوشاته هاتون دچار اطناب شده. بنده که نمی دونستم این اصلا یعنی چی پس از چند دقیقه جست و جو در اینترنت متوجه شدم این یعنی آب بستی توش. راستش من وقتی خودم می خواستم بیام دنبال این بودم هر چی می تونم اطلاعات بیشتر بگیرم ولی اگه نوشته هام خسته کننده شده , چشم , قسمت های باقی مونده رو خلاصه و مفید می نویسم. ممنون از نظرتون Rosa خانوم.&lt;br /&gt;خانوم elly (نظرتون رو همین الآن دیدم) فرموده بودند دانش آموز رو در اسم جدید وبلاگ نگه دار و دلایل خوبی اورده بودند که من اصلا حواسم بهشون نبود. چشم حتما. خیلی ممنون elly خانوم.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-5398292169501713473?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/5398292169501713473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=5398292169501713473&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5398292169501713473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5398292169501713473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='اتخاذ یکی از مهم ترین تصمیم های زندگیم'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3069106234893791944</id><published>2010-04-04T18:51:00.003-04:00</published><updated>2010-12-22T11:47:28.799-05:00</updated><title type='text'>دوره ی تصمیمات حیاتی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;font-family:times new roman;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: separate; color: rgb(0, 0, 0); font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px;font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 29px;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سلام دوستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;حقیقتش رو بخواهید  این چند وقته یک سری مشکل پیش اومده که اعصابم رو خورد کرده .  خوب بزارید اول از جای خوبش بگم . تو این چند هفته ی گذشته چند تا دانشگاه قبول شدم ولی مهم ترین هاشون Engineering scie nce و Life sciences در دانشگاه تورونتو هست. دوستانی که سابقه ی دانشگاهی اینجا دارند میدونند که Engin eering sci ence سخت ترین مهندسی اینجا  هست. ما هم آخرش میخواهیم بریم پزشکی اما واسه پزشکی در امریکای شمالی اول بایست یک لیسانس گرفت و بعد اقدام کرد.  مبنای اصلی قبولی در دانشگاه ها برای پزشکی هم معدل مقطع لیسانسه . حالا ما موندیم بریم مهندسی بخونیم که حسابی تره و در آمدش بهتره اما سخت تره یا اینکه علوم پایه بخونیم که مدرکش به بدرد بخوریه مهندسی نیست ولی ساده تر میشه توش معدل بالا گرفت . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;همین مساله الان اعصابم رو چند وقتی هست که خورد کرده . البته حالا ۲ ماه تا زمان تصمیم گیری مونده .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;راستی شرمندم که گذاشتن  این پست جدید و موضوع پست قبلی انقدر داره کش میاد ، میدونم خیلی از دوستانی که سر میزنند به وبلاگ متاهلند و علاقه ی به این مسائل ندارنداما مسائلی هست که باید بازگو بشه تا حد اقل خوانندگان و دوستانی که اینجا سر میزنند درک درست تری از مسائل اینچنینی در اینجا داشته باشند . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;راستی چون ما هم اگه خود بخواد مهر این سال دانشجو میشیم ، یک اسم جدید واسه وبلاگ در نظر گرفتم که بالای صفحه میبینید . خوشحال میشیم نظرتون رو&lt;span class="Apple-converted-space"&gt; &lt;/span&gt;راجع&lt;span class="Apple-converted-space"&gt; &lt;/span&gt;به اسم جدید هم بگید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;تا پست بعدی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3069106234893791944?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3069106234893791944/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3069106234893791944&amp;isPopup=true' title='30 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3069106234893791944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3069106234893791944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='دوره ی تصمیمات حیاتی'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1559060733674002053</id><published>2010-03-20T17:25:00.000-04:00</published><updated>2010-03-20T17:26:08.849-04:00</updated><title type='text'>عید مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام دوستان&lt;br /&gt;اومدم عید رو  تبریک بگم. اون هایی که ایرانند قدرش رو بدونند , چون اینجا تو خیابون ها  انگار نه انگار که عیده. هر چند امسال خونواده ما هم هر کاری کرد که این  سنت حسنه زنده بمونه. فقط خیلی زوره که دوشنبه بایست دوباره رفت مدرسه ....  عید تازه شروع شده.&lt;br /&gt;یک مطلب دیگه اینکه به هر دلیلی نظر دادن  تو وبلاگ  غیر ممکن شده بود در هفته گذشته که این یکی دیگه خیلی زور بود , چون  سرگرمی اصلی من خوندن نظرات شما بود.&lt;br /&gt;باید از آقا / خانوم  p. r. o.x .y  هم تشکر کنم که این مسئله رو به من اطلاع دادند&lt;br /&gt;راستی خوشحال میشم اگه  نظرتون رو راجع به سیستم نظرات جدید بگید.&lt;br /&gt;عید مبارک دوستان&lt;br /&gt;بیا شمعا  رو فوت کن .. تا صد سال زنده باشی&lt;br /&gt;آ ببخشید آهنگ اشتباهی بود.&lt;br /&gt;در  پناه حق&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();}  catch(e) {}" href="http://www.iribnews.ir/PhotoGallery/Photo/_9081b79a.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 326px; height: 415px;" src="http://www.iribnews.ir/PhotoGallery/Photo/_9081b79a.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1559060733674002053?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1559060733674002053/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1559060733674002053&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1559060733674002053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1559060733674002053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/03/blog-post_3893.html' title='عید مبارک'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4735964101701719433</id><published>2010-03-17T19:37:00.014-04:00</published><updated>2010-03-20T20:07:15.843-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 21 (Girl Friend در کانادا - ادامه)</title><content type='html'>بله چشم دارم مینویسم.&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;هم اکنون چند تن از  دوستان محبت  کردند بنده رو گروگان گرفتند ، میفرمایند که چرا ۱ ساله ملت  رو الاف کردی میگی بعدا توضیح میدی  الان رسیدم  خدمتتون که ابطحی وار  وبلاگ رو آپدیت کنم.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://i.ehow.com/images/a04/t4/8o/keep-relationship-alive-long-time-800X800.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 278px; height: 278px;" src="http://i.ehow.com/images/a04/t4/8o/keep-relationship-alive-long-time-800X800.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;همین جا ،جا داره من از گروگان گیر های مهروبنمون  تشکر کنم که انقدر زحمت کشیدن بنده رو گروگان گرفتند و بنده رو متحول  کردند. اینجا هم همه چیزش خوبه فقط اگه محبت کنند کمتر بنده رو از پنکه  آویزون کنند خیلی بهتر میشه .&lt;br /&gt;... آخ ، ببخشید چشم دیگه این تیکه هاش رو  نمیگم.&lt;br /&gt;خوب دوستان اول بگم که دیروز به اتفاق خانواده رفتیم مراسم چهار  شنبه سوری در میدان Mel  Lastman  که جاتون خالی  خیلی هم خوش گذشت فقط  هوا یک خورده سرد بود. تو این چند وقته هم اتفاقات جالبی افتاد که اتفاقا  به موضوع مرتبطه ولی شرحش مفصله  که اگه مجالی بود تو پست های آینده عرض  میکنم. خوب بریم سره توضیح المسائل .&lt;br /&gt;تو کشور ما تا دلتون بخواد  فیلم  عشقی و عاطفی زیاد ساخته میشه اما در این مورد هیچ راهی جلو پای نوجوان ها و  جوان ها گذاشته نمیشه. اون جوونی که پای تلویزیون میشینه و همش فیلم های  ایرانی &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.imaginelife.ro/idei_romantice.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 300px; height: 300px;" src="http://www.imaginelife.ro/idei_romantice.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;و داستان عشق و عاشقی نگاه می کنه ، کم کم خیال پرداز میشه و تو  خیالات خودش یه آدم رویایی رو تصور می کنه که یک روز باهاش ازدواج میکنه.  ولی حالا کو تا ازدواج ،یک ۱۲ - ۱۳ سال دیگه باید صبر کنه . جوون ها هم چون  از بچگی هیچ راه ارتباط سازنده ای با جنس مخالف ندارند ، مودام از فیلم ها  الگو برداری می کنند. تو فیلم های ما هم که هیچ وقت ارتباط سازنده بین ۲  جنس مخالف نمایش داده نمیشه و شخصیت های فیلم از قبل انقلاب تا حالا اگه از  جنس مخالف بودند ، یا خواهر برادر بودند ، یا متاهل بودند یا عاشق هم  بودند . در نتیجه جوونی که میره تو خیابون وقتی به اطرافش نگاه می کنه و ۴  نفر از جنس مخالف می بینه اگر بر حسب اتفاق موقعیتی برای صحبت پیش بیاد ،  سریع موضوع رو با الگوی ذهنیش تطبیق می ده و تو فکر عاشقی میره. خلاصه هر  دختر یا پسری میتونه فرد رویاها ی همچین جوونی باشه. به نظر یک همچین  جوونی ، مخصوصا، پسرها ، هر فردی از جنس مخاله یک آدم کامله. خوب حالا تصور  کنید فردی مثل من که تو یک همچین محیطی بزرگ شده میخواد   بیاد تو یک فضای  کاملا آزاد مثل کانادا . جایی که جوون هاش از بچگی با جنس مخالف در ارتباط  بودند و به مرور زمان ارتباط سازنده رو یاد گرفتند. خوب من البته میدونستم  که تو خارج هر گفت و گویی بین دختر و پسر همسال دلیل بر علاقه نیست ، اما  چون  تو عمرم هیچ وقت مثال نقض ندیده بودم نمیتونستم تصور کنم که چطور  ممکنه ؟ همین مساله خارج رو برام جذاب تر میکرد و صد البته احساس حقارت  خودم رو بیشتر. اینکه غیر از تعدادی انگشت شمار به اون صورت با جنس مخاله  رابطه ای نداشتم ، احساس بی&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://loge19.files.wordpress.com/2009/05/alex-ovechkin-mystery-girlfriend.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 291px; height: 208px;" src="http://loge19.files.wordpress.com/2009/05/alex-ovechkin-mystery-girlfriend.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; فرهنگی بهم میداد . میدونستم که هیچ وقت بهم  فرصت یادگیری ارتباط سازنده با جنس مخالف داده نشده بود اما اونهایی که تو  خارج بزرگ شده بودند همه این فرصت رو داشتند واز دیدگاه من خیلی با فرهنگ  تر از من بودند. از ۳ - ۴ سال قبل از رفتن به کانادا شب ها قبل از خوابیدن   خودم رو تجسم میکردم که پس از سال ها زندگی در کانادا به ایران برگشتم و  در جمع دوستانم با غرور قدم بر میدارم ، و اینکه  مسائل بین دختر و پسر  برام عادی و بهشون  بی توجه شده بودم رتبم رو ۱۰۰ پله در جامعه بالاتر برده  بود و هم احساس فخر و برتری میده.&lt;br /&gt;خوب دیگه دوستان باید رفع زحمت  کنم...&lt;br /&gt;جانم ؟ پنکه ؟ نه ببخشید اشتاه تایپی بود ، ادامه میدم&lt;br /&gt;خلاصه  یادمه چند روز قبل از رفتن به کانادا با دوستام رفتیم کافیشاپ برای GoodBye  Party . یکی از دوستانم گفت که فکر کنید الان این رفته کانادا بعد واسمون  وبکم میده که دختر ها دورشون بعد این داره از سر و کلش دختر ها رو پس  میزنه. البته تفکر من هم چیزی غیر از این نبود . فکر میکردم تا پام برسه  کانادا ، دختر ها رو دست بردنم و بعدش عکس های Girl  Friend  هام رو  میفرستم برای دوستان ایرانم که هم حسرت بخورند هم بهم &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.deviantart.com/download/77139343/my_girlfriend__s_boyfriend__by_circledot.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 300px; height: 273px;" src="http://www.deviantart.com/download/77139343/my_girlfriend__s_boyfriend__by_circledot.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;حسودی کنند. برای پسر  های جوون در ایران ، دختر ها مثل کاپ قهرمانی میمونند که اگه هر کدوم رو  فتح کنند ، مردتر هستند و اعتبار بیشتری دارند .&lt;br /&gt;خلاصه نتیجه ی دیگر  این مسائل تاثیر گذاری بر دید جوانان نسبت به عشق هست و تصور اینکه اولین  فردی که تو زندگیشون بهشون حرف محبت آمیز بزنه عمیق ترین عشقه دنیا رو داره  و تصور اون عشق اسطوره ی ذهن خیلی از جوون ها رو مشغول میکنه.&lt;br /&gt;من هم  همین تصور رو داشتم و میخواستم اون دوست دختری که تو کانادا پیدا میکنم رو  صادقانه از ته قلب دوست داشته باشم اما دیگه خیلی به بعدش فکر نمیکردم . به  اینکه آیا تو اگه مثلا از این سن عاشق یه دختری بشی ، آیا در آینده میخای  باهاش ازدواج کنی؟ خوب اگه به اون تصویری که تو ذهنم از عشق داشتم میرسیدم ،  صد البته جوابم باید مثبت می بود. اما یک جای کار میلنگید. تو همون فیلم  هایی که مودام عشق و عاشقی رو نشون میدند ، هیچ وقت جوون ها از ۱۷ سالگی  عاشق هم نمیشند . من میدونستم که تو اون سن واسه این  حرف ها خیلی زوده، و  نمیشه یک فرد رو تو اون سن ارزیابی کرد. در ثانی ، اصلا تصور من از ازدواج  رویایی این شکلی نبود ، میخواستم بعد از اینکه دانشگاهم رو تموم کردم یک  نفر رو پیدا کنم و ازدواج کنم . خوب چیزی که هیچ وقت بهش فکر نمیکردم این  بود که اگه با یکی تو ۱۷ سالگی آشنا بشی ، با&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.psychologytoday.com/files/u185/Young_Love_MG_4794.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 274px; height: 396px;" src="http://www.psychologytoday.com/files/u185/Young_Love_MG_4794.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اونی که بعد از دانشگاه میخای  باهاش ازدواج کنی چی کار میکنی؟ نمیشه هم عشق اسطوره ای رو تو ۱۷ سالگی  پیدا کرد ، هم به فکر این بود که بعد از دانشگاه با یک فرد آغل و بالغ  ازدواج کرد. چون مسلما این ۲ فرد باهم فرق میکنند. من در الان که ۱۷ سالمه  مسلما  نیاز ها و دیدگاه های متفاوتی نسبت به زندگی و ایدآل ها دارم تا در  مقایسه با آینده و در سن ۲۸ سالگی. نمیشه که از همین الان واسه ۱۰ سال  آینده تصمیم گرفت .&lt;br /&gt;خوب مقدمه بس است بریم سر اتفاقات بعد از کانادا&lt;br /&gt;از  لحظه ای که وارد آسمان تورونتو شدیم ،  اینکه Girl  Friend  ام کیه  و چه  شکلی خواهد بود ، ذهنم رو مشغول کرده بود. البته هیچ وقت فکر نمیکردم که  واسه Girl  Friend  پیدا کردن به مشکل بر بخورم و فکر  میکردم این روال یک  روال بسیار عادی در مدارس کانادا هست که هیچ جوونی باهاش مشکل نداره و همه  به صورت اتوماتیک وار بهترین فرد رو واسه خودشون پیدا میکنند. البته ناگفته  نماند که فیلم های خارجی رو هم که به صورت قاچاقی از دوستان گرفته بودم ، و  دبیرستان های اینجا رو به تصویر میکشید ، هم در تصورات من بی تاثیر نبود.  فکر میکردم مدارس تو کانادا مدام مهمونی و پارتی هست و همه دختر ها خوشگل  هستند و فقط مشکل یک دل و هزار دلدار پیش میاد.&lt;br /&gt;اون موقع هم که اومده  بودیم و داشتیم دنبال  خونه واسه اجاره میگشتیم ، مدام فکرم این بود که  اونجا خونه ای میشه که ما سالها توش زندگی میکنیم و وقتی به اطراف و خونه  های همسایه نگاه میکردم ، &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.bio.davidson.edu/Courses/genomics/2005/Gemberling/Romance.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 266px; height: 180px;" src="http://www.bio.davidson.edu/Courses/genomics/2005/Gemberling/Romance.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دلم یه جوری میشود . احساس میکردم اون فرد الان  تو یکی از این خونه ها منتظره منه و من تنها کاری که باید بکنم اینه که  پیداش کنم.&lt;br /&gt;بله ظاهرا دوستان میفرمایند که نوبت شکنجه ببخشید، سونای بعد  از شام هست .&lt;br /&gt;تا پست بعدی اگر عمری بود خدا نگهدار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4735964101701719433?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4735964101701719433/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4735964101701719433&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4735964101701719433'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4735964101701719433'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/03/blog-post_17.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 21 (Girl Friend در کانادا - ادامه)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-9136078567777580882</id><published>2010-03-12T18:31:00.001-05:00</published><updated>2010-03-12T18:35:02.154-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 20 (Girl Friend در کانادا)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;بله؟ چرا فحش میدی برادر؟ یقه رو ول کن . حالا فوقش یکی دو روز بد قولی کردم دیگه . حالا شایدم ۳ - ۴ روز . بیشتر که نبوده که. حالا دیگه تا بیشتر فحش نخوردیم بریم سر داستان .&lt;br /&gt;-----------------------------------------------&lt;br /&gt;ایران که بودیم یادمه، Girl  Friend داشتن بزرگترین آرزوی خیلی از هم سن و سالهام بود.&lt;span&gt;Girl  Friend&lt;/span&gt; به یک پسر نوجوان یا جوان اعتبار میداد. این چنین فردی بین دوست هاش هم از محبوبیت بیشتری برخوردار میشد. در نتیجه خیلی از دوست‌های هم سن و سالم هر کاری میکردند که یه &lt;span&gt;Girl  Friend&lt;/span&gt; واسه خودشون دست و پا کنند. حالا هر جوری که شده به هر سختی و بعضی وقت ها خفتی که شده. یادمه یکی از دوستانم هر روز بعد از اتمام مدرسه میرفت دم یک دبیرستان دخترونه و سعی‌ میکرد به دختر‌هایی‌ که می‌‌اومدند بیرون شماره بده و بعد از اونهم میرفت موتورش رو تو یک خیابون پر رفت و آمد پارک میکرد و به رهگذران مونث متلک مینداخت. به من میگفت همه جور جوابی‌ میشنوی. ولی‌ عمدتاً ۲ جور آدم رد میشند. اونهایی که فحش میدند و اونهایی که میخندند به متلک ذکر شده. گفت اونهایی که میخندند یعنی پایه هستند. بعد از اینکه یک مورد اینطوری یافت شد ، باید چند روز رفت دم مدرسش تا بالاخره شماره ازت بگیره و ممکنه بعد از چند وقت بهت زنگ بزنه .&lt;br /&gt;این گونه رفتارها نتیجه ی مستقیم تفکیک جنسیتی مدارس ایران هست. البته خیلی‌ها ممکن هست بگند که این پسرهای دریده ی دبیرستانی ایران رو که نمیشه با دختر‌ها یک جا گذشت. (البته توهین نشده باشه ، منظور همه نسیتند) اینهاهمین الانش هم وقتی از مدرسه تعطیل میشند میرند واسه دختر های مردم مزاحمت ایجاد میکنند ، چه برسه وقتی آزادشون بزاری. خوب پاسخ بنده به این افراد این هست که آیا این بچه دبیرستانی‌ها از اول همین طوری بودند یا محیط اونها رو به این سمت سوق داده ؟ حقیقتش دیوار جنسیتی ای که بین دختر و پسر در ایران کشیده شده باعث شده که ۲ جنس مخالف نتونند به طرز سازنده با هم ارتباط برقرار کنند و حتی خیلی ها سر یک صحبت ساده با جنس مخالف هم مشکل دارند و مدام خجالت میکشند.&lt;br /&gt;خوب حقیقتش این دیوار خیلی کارها میکنه. اصلی‌ترین کاری که این دیوار میکنه اینه که باعث میشه افراد یک ور دیوار مدام راجع به پشت دیوار خیال پردازی بکنند و فکر کنند اگه به اون ور دیوار برسند چی میشه.&lt;br /&gt;البته ممکنه از لحنم استنباط کرده باشیند که من اصلا تو فکر این مسائل نبودم وقتی ایران بودم. حقیقتش من هم مثل هر نوجوون دیگه ای تو ایران بدم نمی اومد یک &lt;span&gt;Girl  Friend&lt;/span&gt; یا اونطوری که بچه‌های ایران بهش اشاره میکنند ، زیر مجموعه ، واسه خودم دست و پا کنم . اما با روش‌های رایج مخالف بودم و در نتیجه سراغ این کارها نمیرفتم.&lt;br /&gt;همین مساله مشوق خیلی از جوان‌ها واسه خارج رفتن هستش. من هم از این قائده مستثنا نبودم و با خودم فکر میکردم تا برسم اونجا حتما یه &lt;span&gt;Girl  Friend&lt;/span&gt; جور میکنم و دیگه زندگی هم بعد از اون عشق و صفا میشه و دوستام تو ایران کلی حسودی می کنند. خوب تا اینجاش که واسه خیلی‌ها مشخص بود اما بعد از این رو معمولا ملت تو ایران اطلاع ندارند . چون دوستانی هم که پاشون به خارج میرسه وبلاگشون تبدیل میشه به یک جزیره ی متروکه که حالا دلیل این هم یک پست مختص به خودش میخواد  .&lt;br /&gt;باور کنید من تنم واسه فحش نمیخواره ولی الان بایست برم. تو پست بعدی شرح کامل &lt;span id="TRN_696"&gt;اتفاقت&lt;/span&gt; بعد از &lt;span id="TRN_704"&gt;رسیدن&lt;/span&gt; به &lt;span id="TRN_706"&gt;کانادا&lt;/span&gt; رو مینویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-9136078567777580882?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/9136078567777580882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=9136078567777580882&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9136078567777580882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9136078567777580882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/03/20.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 20 (Girl Friend در کانادا)'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-928969358011231324</id><published>2010-03-04T23:01:00.001-05:00</published><updated>2010-03-04T23:06:12.043-05:00</updated><title type='text'>در این مدت چه گذشت که آپیده نشدیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام و درود&lt;br /&gt;میدونم این چند وقته دوستانی که به وبلاگ سر میزدن و پست جدیدی نمیدیدن یا جواب نظراشون رو نزاشته بودم حسابی کلی ناسزا یا (شاید هم سزا برای بنده) روا می کردند و الان احتمالا همه یه سبد گوجه و تخم مرغ دارند که به سرو کله ی من پرتاب کنند .&lt;br /&gt;حقیقتش این چند وقته هر موقع برنامه ریزی کردم که بیام وبلاگ رو آپ کنم و نظارت دوستان عزیز رو که محبت کردن گذاشتند رو پاسخ بدم ، مشغله ها اجازه نداد.‎ راستش دوباره الان فشار درسی بالا گرفته و مقاله ها یا به قول خودمون انشاها ای که واسه دانشگاه ها باید میفرستادم ، موعدش فرا رسیده و همه رو بایست مینوشتم . به همین دلیل این چند وقته نتونستم آپ بکنم.&lt;br /&gt;قول میدم در اسرع وقت قسمت جدید رو بزاریم . تو پست بعدی علت یک مساله خیلی شایع که متروکه شدن وبلاگ مهاجران پس از مهاجرت هست رو بیان میکنم و میگم چه اتفاقاتی افتاد که دید من مثل خیلی های دیگه بعد از ۵ ماه نسبت به مسائلی که قبلا بهشون میگفتیم  "خارج" عوض شد.&lt;br /&gt;تا بعد&lt;br /&gt;آخ گفتم که ببخشید.&lt;br /&gt;آخ نزنید درد میاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-928969358011231324?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/928969358011231324/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=928969358011231324&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/928969358011231324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/928969358011231324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='در این مدت چه گذشت که آپیده نشدیم'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-286180436002691911</id><published>2010-02-14T12:36:00.011-05:00</published><updated>2010-03-18T23:19:04.205-04:00</updated><title type='text'>عکس هایی از دانشگاه تورنتو</title><content type='html'>با سلام خدمت دوستان عزیز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;خوب امروز اومدم به قولم عمل کنم و عکس هایی که از دانشگاه تورنتو گرفتم رو واستون آپلود کنم. دیگه اگه کم و کسری داره به بزرگی خودتون ببخشید.&lt;br /&gt;واسه دیدن عکس رو نوشته توضیح عکس ها کلیک کنید.&lt;br /&gt;2 تا نمونه هم گذاشتم که همینجا ببینید&lt;br /&gt;نمونه ها :&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pvdkf4J9i35cU8RdnDIlOTBKbCpKJvswfqUekR7p2cTNS0a_D4zDTFQUymJrJHRrzjhwhpKaalvAEQdTQRjRYjuD_7zetaaYp/nx5no8.jpg"&gt;&lt;img style="width: 640px; height: 480px; cursor: pointer;" alt="" src="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pvdkf4J9i35cU8RdnDIlOTBKbCpKJvswfqUekR7p2cTNS0a_D4zDTFQUymJrJHRrzjhwhpKaalvAEQdTQRjRYjuD_7zetaaYp/nx5no8.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;---------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://public.blu.livefilestore.com/y1pH_EKptWBaL5M1a8bYK_HeC_9uBNsYeorjwdun7qBqTbs8rpOuc-wSiZn3KdKm8gaKjYWihu73nR-MSwX_LmIoQ/ipp440.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 640px; height: 480px;" src="http://public.blu.livefilestore.com/y1pH_EKptWBaL5M1a8bYK_HeC_9uBNsYeorjwdun7qBqTbs8rpOuc-wSiZn3KdKm8gaKjYWihu73nR-MSwX_LmIoQ/ipp440.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باقی عکس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pVyhsrGB5WoPpuUETWs7KCFQLPQeVB8g2m0JvzOfpOLy5ciwTWJoqYIDKh8QRZUmjZch-moYWF4Kozpmr-O--83YkmK6rB23R/aykbom.jpg"&gt;عکس 1&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1ph7g1x2Cef5eQNuD1bQ-pi8gu9l3EG_3ZJujZ2HFzDNUn1L1yA-nqGFDaS-fvbIHCu7sP9EOzzylOG1SPkzo0WFy33GyzDzjC/ix81hw.jpg"&gt;یکی از ساختمان های دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pgc-W1liiduIKO-j9szFiP00oCoUs0sT67q3kP6PAYEWbz3HxFUcejUTGNhuuklxdmtRuAhx2XnRY-cl8bv3WcJErBN0A-6ZV/290vskk.jpg"&gt;یکی از ساختمان ها نزدیک Earth Sciences Center&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1p6Z-OLAM8qg1Cp17SMz1Zju3My4Gk-zhcg5nQSzNc_7YB9ZgonnuCbZ-pII1gSBhDkc0lp3DtTODP0zEPCoSPcjQ3LF2h6Csg/2qxp6w8.jpg"&gt;یکی از خیابون هایی که از وسط دانشگاه رد میشه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pdTuFFcWicMPUaj28oSuie68izhgSlXqa1KiBh0vQH6uynrkB1vBEA2Q9H3AxUkH8DCaic2Y4NNltMqjkath-iBmKo21QjVbI/xfp6j4.jpg"&gt;نمای CN Tower از دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pvdkf4J9i35cU8RdnDIlOTBKbCpKJvswfqUekR7p2cTNS0a_D4zDTFQUymJrJHRrzjhwhpKaalvAEQdTQRjRYjuD_7zetaaYp/nx5no8.jpg"&gt;مرکز اطلاعات گردشگران دانشگاه تورنتو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pDExVN_RF-YAs63B3Dgat4on6Qu5slWm3F4Y2oXUekk5fHkuiL346p2hc0hkm2pvVqXvoJbLrWkJFfAFaWX7H4pt0fjutFyfs/jg1k4x.jpg"&gt;یکی از ساختمان های مهندسی دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pdtB3BpIbWzmx-2qtyZ6AgIcPUyDUTbGfHB7MxhqWeEZrFTRHcz2YTDMq_53OT0tSeirVSh_iIkiBsH_VhV1S6DFrhc7WvI6o/24ll9js.jpg"&gt;نمایی از سالن اجتماعات با پرچم دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1proH8eHduAHUj-FQcCLjMdCFkoYtzyuFU3pVPGi1mG-zdQCoSg-Jt7c3Swk52AQ1pD5VfVraln437lufWynKf17jJi4CD_9bF/53pp38.jpg"&gt;سالن اجتماعات در نمایی دیگر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pu8_HZM2ilOYoipgJXVg-NniAIOvancUQOeLJFqyASs6J0VW6sHq8N-4tBqQUcWo-TGyWvz0CLbOznFmhXiBoVinhqIkOFPvH/zspild.jpg"&gt;نمای کامل سالن اجتماعات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pbgx1Z16fxlj8ylyjXBx9-5HyMOBUpr05_mZO6xqHOQig7ybTsKstz1-CDZbx8W03b3I6OIz0LTaYxY310NBfxSN5-bSjMX7m/29bdjix.jpg"&gt;یکی از ساختمان های قدیمی King's College Circle&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pYfbYVANtO57DfzREdRb-IpT7AKsgT9FHMUjMFL5Um72X3iNJz6h9sSTqo4ljqHpL5i3TDgmp_y9suIFED-aZ9aP5Kcuq6R8g/2lc03uh.jpg"&gt;یکی دیگر از ساختمان های قدیمی King's College Circle&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pCxXLkC9Q4NaT5vX3vmBMfq1FZ1TYHomqdCewheBxhR-MmoDeRd8vojxPiB_N9dJ-ZaqKjZIRKjaGLob9XliTHpeOXRqQvaAu/5wlg2a.jpg"&gt;برج سرباز (یادبود شهدای جنگ جهانی اول)&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pOgAhuaFK2JItWgkd5dSSE2ukykbEgaP0GeY_Go-EY3gQijwKJCRmQHea5-eis1ncI5rDG45EAzXSTOL75Seyqubq0JKCNZjF/hrebgw.jpg"&gt;برج سرباز از نمایی دیگر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1p72uQEAmj5wzaHaInBCp9ziwKelpSCfiDLeYDC-FHLvGt5jwVXTVp3NA6IKccMeWJ9u9EUvOwfEaeSH3D85t5cpkFmG0UPdNR/24q031l.jpg"&gt;Hart House&lt;/a&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1p72uQEAmj5wzaHaInBCp9ziwKelpSCfiDLeYDC-FHLvGt5jwVXTVp3NA6IKccMeWJ9u9EUvOwfEaeSH3D85t5cpkFmG0UPdNR/24q031l.jpg"&gt; - مرکز خیلی از مسایل دانشجویی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1p3pV6SaeyrZTnPsL4wDPyPAWiM0doDyKaGziYjqsfGB_ZTFNIVrzBqSmVSjhtk8SpkRRDv_VfmRmwwXRjp3lhFd5Vgdbz-RHx/30u8ftf.jpg"&gt;نمای درونی برج سرباز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pwoEjRFWvS9b1DSJBuHOlePCputPghw46D_G5TnKyEiHPB9rVnn5JusAH4vJRI-apYbazazPpiXiUQducugo1wWeKWQkV6aW6/2lxa2q1.jpg"&gt;یکی از ساختمان های دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pyzAXkdbVi3VxS7jWLIwDLTrGCWXki3REkqgaJ_27r57N_avRuCqBWYwO2-VAyzX9gMTauRy8G6dCe9Pzmxajxe4j52ZyEtKS/23ii1ch.jpg"&gt;کوچه پس کوچه های دانشگاه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://w9wczw.blu.livefilestore.com/y1pxm-x_6L4xbjgy5DMt1HE6-OPGIlATpAheBotXIAJSWKQDSSIwQJhlsohWYG1nT5X7M8BssaYccVD9LJmXsfcue6_HhHXI-wD/2cnf8mx.jpg"&gt;بیرون دانشگاه - خیابونی که اکثر بیمارستان های دانشگاه تورنتو درش واقعند&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;-----------&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/University_of_toronto"&gt;دانشگاه تورنتو در ویکی پدیا&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-286180436002691911?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/286180436002691911/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=286180436002691911&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/286180436002691911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/286180436002691911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/02/blog-post_14.html' title='عکس هایی از دانشگاه تورنتو'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-346421434898059884</id><published>2010-02-07T13:22:00.004-05:00</published><updated>2010-02-10T22:28:00.880-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 19</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"  style="text-align: right;font-family:arial;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;با سلام و درود خدمات تمام دوستان و عزیزان&lt;br /&gt;امروز به طرز وحشتناکی کار داشتم ولی چون این چند وقته کلی به خودم فحش داده بودم که چرا ملت رو این همه سر کار میزاری تصمیم گرفتم که دیگه هر جور شده امروز قسمت جدید رو بزارم .&lt;br /&gt;فقط اون چیزی که گفتم آماده کرده بودم رو شرمنده امروز نمیتونم  بزارم ولی قول میدم به زودی بزارمش . بعد اون مساله ی نگرش و توضیح و تفسیر من از جامه ی کانادا بمونه واسه پست بعد چون خیلی مفصله. چون میدونم ممکنه خیلی از دوستان بخواند بحث کنند یا چیزی اضافه کنند.&lt;br /&gt;خوب دیگه بریم سره داستان.&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------&lt;br /&gt;خوب اون روز ها دیگه داشتیم به انتها ی ترم اول نزدیک میشدیم. قابل توجه دوستانی که قسمت های قبلی رو نخوندن ، بگم که اینجا اکثر مدارس به صورت ترمی اداره میشه . یعنی شما یک درسی رو تو یک ترم میخونید بعد ترم بعد دیگه اون درس رو اصلا نمیخونید و درس های جدیدی رو شروع میکنید  . خوب من هم اگه یادتون باشه گفتم در کلاس ریاضی از اول سال نفر دوم کلاس بودم . اول یک چینی نفر اول بود بعد هم همون عربه اول شد که گفتم اسمش راعد بود و قیافتا اصلا به عرب ها نمیخورد. یارو عربه یکی از افراد اصلی اذیت و آزار من تو مدرسه بود یعنی هر جوری هر جایی که دستش میرسید تو مدرسه سعی میکرد آزاری به آدم برسونه . مخصوصا سر میز ناهار . البته بعضی وقت ها هم سر کلاس ریاضی به شوخی نمرش رو به رخ من میکشد که ببین مثلا من یک درصد از تو نمرم بالاتره . نمره ی اون ۹۸ درصد بود و نمره ی من ۹۷ . این موند تا امتحان پایان سال رسید. تو امتحان پایان سال که قبلا هم گفتم فقط ۳۰ درصد نمره ی مجموع رو تعیین میکنه ما ها نمره یکسان گرفتیم (۱۱۵ از ۱۱۷ ). البته بزارید همین جا بهتون بگم که ریاضی اینجا واسه بچه های ما به خصوص تیزهوشانی ها یک چیزی در حد جوک هست . تا حدی که مطالبی که ما تو دوم دبیرستان خوندیم ، خیلی هاش رو این ها تا دانشگاه هم نمیخوانند . واسه همین در طول سال من کلا درس نمیخوندم واسه ریاضی . نمراتی هم که از دست دادم یا سر بی دقتی بود یا سر نا آشنایی با سیستم کانادا . البته چندین تا از نشانه های ریاضی ما با اینجا فرق میکنه که اگه خواستین بیاین حتما اون ها رو یک مرور بکنین. خلاصه روز آخری که در حقیقت بایست میرفتیم نمره ها رو میگرفتیم ، دیدیم که من و یارو هر جفتمون ۹۸ گرفتیم . البته طرف خیلی ظاهر سازی میکرد و اومد کلی تبریک و تعریف هم کرد اما من میدونستم الان چه حالی داره. خوب این شد ریاضی . حالا شیمی رو هم توضیح میدم . کلاس شیمی ، کلاسی بسیار متفاوتی برای من بود . البته بعضی مطالب رو هم ما قبلا خونده بودیم اما خیلی از مطالب تازگی دشت و بعد ها که با ایران چک کردم دیدم که تقریبا تو یک سطحند . اما شیمی از لحاظ مسائل جانبی و نحوه ارایه مطلب خیلی با ایران فرق داشت .  به عنوان مثال نحوه ی نوشتن گزارش آزمایشگاه یک دنیا با ایران فرق میکرد و در محاسبات اینها یک چیزی دارند به اسم Significant Digit که ما اصلا تو ایران نداشتیم و به خاطره همین قضیه من ۱۰۰ بار نمره از دست دادم . خلاصه اینجا بعد هر چند وقت به شما نمره ی کلتون رو میگن تو هر درسی. من اولین نمره ای که گرفتم ۸۴ بود و اون موقع یادمه که شاگرد اول کلاس  لهستانی بود که ۹۲ داشت. بعد از یک مدتی من تقریبا با سیستم درسی کانادا آشنا شدم و تونستم نمره رو بالا بکشم . یادمه روز اولی که کتاب شیمی رو بهمون دادند من رفتم هر کلمه ی رو که بلد نبودم از دیکشنری در اوردم و بالاش به فارسی نوشتم . البته این کار رو فقط تونستم واسه چند صفحه بکنم چون اینجا کتاب هاش از لحاظ حجمی خیلی از کتاب های ما گنده ترند و یادمه تو هر خطی ۱۰ تا کلمه رو معنی فارسیشون  رو بلاش نوشته بودم . خلاصه بعد از یک مدت دیدم که شیمی یکی از درس های نسبتا سخت هست. بعد از کلی درس و باد بختی یادمه نمرم حدود ۸۸ رسید و اون لهستانی هم نمرش ۸۹ بود . امتحان آخر سال رو رفتیم دادیم و بعد امتحان نمره ی من و لهستانیه یکی شد . یک چینیه هم تو اون یکی کلاس بود که نمرش از ما بالاتر بود اما بعد از امتحان اونم نمرش با ما یکی شد . این از شیمی . بریم سراغ انگلیسی برای مهاجرین یا درس ESL .  این درسی بود که من بیشتر از همه اولش ترسیده بودم . تو اون کلاس با افرادی همکلاس بودم که ۳ - ۴ سال حداقل کانادا بودند و من خلاصه خیلی دست و پام رو گم کرده بودم . اما بعد از یک مدتی دیدم که تو هر امتحان و هر انشا یا به  اصطلاح Essay ی که مینویسیم من بالاترین نمره کلاس میشم . خلاصه این مساله خیلی بهم اعتماد به نفس داد. تو اون درس هم بالاترین نمره کلاس رو داشتم تا رسید به امتحان پایان سال . یادمه امتحان رو خیلی خوب ندادم اما با این وجود باز هم بالاترین نمره ی کلاس بودم و آخرش نمرم شد ۹۱ . ورزش هم که نمرش شدیدا دل بخواهی بود و معلمه هر چی دلش میخواست  میداد که به من ۸۱ داد. یادمه فصل امتحانات که نزدیک شد من به روش ایران برنامه ریزی کردم و خلاصه امتحان آخر رو که دادم و برگشتم خونه گفتم بزار بریم یک درسی بخونیم اما تا خواستم شروع کنم دیدم نه بابا امتحانات تموم شده. گفتم ما که تازه گرم شده بودیم . اگه ایران الان ۱۰ تا امتحان دیگه داشتیم نه اینکه به ۳ تا امتحان تموم بشه . تا یادم نرفته بگم شیمی امتحان عملی هم داشت و امتحان نسبتا سختی بود . مخصوصا واسه من که به علت نبود امکانات تا حالا یک دونه آزمایش شیمی هم انجام نداده بودم (البته منظورم ایرانه وگرنه اینجا آزمایش کرده بودیم) . اما بلاخره ترم اولی که در کانادا بودم هم تموم شد. با وجود اینکه میتونست بهتر از این باشه اما واسه ترم اول تو یک کشور جدید خیلی بد نبود . اون دوره تقریبا اتمام دوره افسردگیم بود . دلیل اتمامش رو میتونم بگم تغییر در دید من نسبت به جامعه و به خصوص تغییر در در ارزش ها و اومدن پدرم بود. احساس خیلی خوبی بود وقتی که از مدرسه در میومدم مثل خیلی دیگه از بچه ها پدرم با ماشین جدیدمون بعد برف ها اون طرف خیابون منتظرم بود . روز آخر ترم اول رو یادمه . پدرم اونور خیابون تو ماشین منتظرم بود. بعد از اینکه چند قدمی رو برف اومدم به خیابون رسیدم . ۲ طرفم رو نگاه کردم . اطراف خیابون پوشیده از برف بود و درخت های اطراف خیابون  که الان دیگه برگشون ریخته بود به نظر میومد که تا بینهایت ادامه دارند. به خودم گفتم آینده اون قدرهام که فکر میکردی تیره و تار نیست.&lt;br /&gt;پی نوشت :&lt;br /&gt;این لینک کتاب های درسی کلاس ۱۲ یا پیش دانشگاهی کاناداست که میتونید یک نگاه بهش بندازید . فکر کردم واسه بچه هایی که  میخواند بیاند به درد میخوره . در ضمن جواب نظرات رو هم تو همون پستس که نظر دادین , دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://rapidshare.com/files/126596148/Nelson_12_Physics.pdf"&gt;فیزیک کلاس ۱۲&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rapidshare.com/files/124487414/Nelson_Biology_12.zip"&gt;زیست کلاس ۱۲&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 0, 0); font-family: courier new;font-size:130%;" &gt;پینوشت:&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 0, 0); font-family: courier new;font-size:130%;" &gt;هیچ کدام از فایل ها احتیاج به پسوورد ندارند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-346421434898059884?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/346421434898059884/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=346421434898059884&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/346421434898059884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/346421434898059884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/02/19.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 19'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-103018524511864464</id><published>2010-02-05T22:25:00.001-05:00</published><updated>2010-02-05T22:25:39.662-05:00</updated><title type='text'>من آمده ام وای وای</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: medium; line-height: 29px; "&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;به سلام &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;چطورید دوستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;خداییش آدم هر چی بیشتر ننویسه ، نوشتن واسش سخت تر میشه ها .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;این چند وقته یا داشتم Application مینوشتم واسه این دانشگاه ها ( که شکنجه ترین کار دنیاست) یا داشتم از نتیجه امتحانات خوشحالی میکردم (که بعدن مفصل شرح میدم) یا یک خاک دیگه تو سرم میریختم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امروز هم اومدم بگم که یادم نرفته که باید قسمت جدید رو بنویسم و مهم تر از همه اومدم بنویسم  که دیگه نوشتن واسم از این سخت تر نشه. جواب نظرات رو هم به روی چشم . به زودی تو همون پستی که نظر دادین میدم .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;امروز هم بعد ازکلی وقت یک چیزی آماده کردم که حتما تو پست بعدی میزارم . فکر کنم خیلی از دوستان مخصوصا اون هایی که گوشه چشمی به ادامه تحصیل در کانادا دارند ، استقبال کنند .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;دیگه شرمندم اگه بدقولی کردم تا الان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;ممنون از نظرات گرمتون &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;در پناه حق &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-103018524511864464?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/103018524511864464/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=103018524511864464&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/103018524511864464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/103018524511864464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='من آمده ام وای وای'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-7449035499469329744</id><published>2010-01-29T12:20:00.002-05:00</published><updated>2010-01-29T12:24:05.244-05:00</updated><title type='text'>امتحانات تموم شد - هولولووو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خوب امروز امتحانات ما هم تموم شد . حالا باید شروع کنم واسه این دانشگاه ها نمه بنویسم . البته همین الان دانشگاه  York به حساب به من Early acceptance داده . یعنی این که حاضر شدن بدون اینکه به نمره های ترم اول و دومم نگاه کنند , قبولم کنند . ولی ما که نمی خوایم اونجا بریم .&lt;br /&gt;حالا سعی میکنم به زودی قسمت جدید رو بزارم . اول باید از شر این  Application نوشتن واسه دانشگاه ها خلاص بشم.&lt;br /&gt;تا آپ بعدی در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-7449035499469329744?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/7449035499469329744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=7449035499469329744&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/7449035499469329744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/7449035499469329744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/01/blog-post_29.html' title='امتحانات تموم شد - هولولووو'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8551800516389055361</id><published>2010-01-10T21:37:00.002-05:00</published><updated>2010-01-11T13:06:14.432-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا  - قسمت 18</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 28px;font-family:Arial,Helvetica,sans-serif;font-size:100%;"  &gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;با سلام خدمت دوستان و یاران وبلاگستانی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;خوب امروز اومدم که آخرین قسمتی رو که میتونم قبل آغاز امتحان بزارم رو قرار بدم . امتحان های ما هم از ۵ بهمن آغاز میشه و ۱ هفته طول میکشه. دیگه بایست بشینیم این ۲ هفته رو مثل بچه آدم درس بخونیم . نا سلامتی این امتحانات معادل کنکور خودمونه . خوب دیگه بریم سر داستان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;---------------------------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;اون موقع هنوز پدرم نیومده بود . پدرم قبل از آغاز سپتامبر (اوایل شهریور ) رفته بود ایران . دلیلش هم این بود که هم مطب رو بچرخونه هم تو مدت اقامت پدرم در اینجا مشکل مالی نداشته باشیم . پدرم هم تصمیم گرفته بود که امتحانات اینجا رو واسه پزشک شدن پاس کنه که اگه از دوستانی که اطلاع دارند بپرسید دست کمی از هفت خان رستم نداره . این که پدرم اون موقع کانادا نبود ، خیلی روم تاثیر دشت . پدرم همیشه در شرایط سخت با حرف هاش حالم رو بهتر میکرد اما الان مشکل دو تا بود ، یکی اینکه پدرم کانادا نبود و یکی اینکه نمیتونستم مشکلات مدرسه رو به پدرم بگم . اما به هر حال با توجه به اینکه محیط یک محیط جدید بود ، نبود پدرم ، احساس تنهایی رو در من بیشتر میکرد . احساس میکردم که دیگه خودم هستم و خودم و دیگه اون پشتیبان همیشگی رو ندارم . البته نا گفته نماند که مادرم در این مدت زحمت بسیار می کشیدند و خدا وکیلی واسه ما که همیشه تو خونه کارگر داشتیم این همه کار که بایست خودمون میکردیم خیلی مصیبت بود . از اتفاقات اون موقع یکی این بود که یک بار در کلاس ورزش  ، معلممون ما رو برد سر یک کلاس که بهمون فیلم نشون بده . قبل از اینکه وارد کلاس بشیم ، یکی از اون بچه کانادایی ها (البته همینجا بگم هر نژادی خوب و بد داره و سوء تفاهم نشه ) شروع کرد من رو دست انداختن و مورد حمله لفظی قرار دادن . من هم که از همون اول سعی میکردم که وارد مشاجره لفظی با کسی نشم چون مشخصا به علت پایین بودن دامنه لغاتم ، کم می اوردم . اما این یارو همینجوری شروع کرد و چون دید من جواب نمیدم ، واسه خود شیرینی جلو رفیقاش همینجوری پررو تر ادامه داد . سر کلاس  همش صدا میزد" فلانی فلانی " و فحش میداد یا مسخره میکرد . من هم مثل همیشه سعی میکردم بهش توجه نکنم ، اما همین که میدید من جواب نمیدم ، بیشتر ادامه میداد و باعث جلب توجه و خنده رفیقاش میشود. من چند بار سعی کردم جواب بدم ولی بی تجربگی من در مشاجرات لفظی ، اوضاع رو بد تر کرد و باعث خنده بیشتر اطرافیان شد . طرف هر لحظه وقیح تر میشود و ظاهرا هیچ مرزی هم نمیشناخت . تو اون لحظه احساس نا امنی شدید میکردم تا جایی که دست هام هم میلرزید . همش فکر میکردم مگه من چی کار کردم که یارو داره اینطوری میکنه ولی آخرش دیدم که این پدیده بهش میگن "Bully " و به افرادی میگن که ضعفا رو اذیت میکنند . این مساله هم که من خودم بعضی وقت ها تو ایران بعضی ها رو همینطوری دست مینداختم حالم رو بدتر میکرد ، هیچوقت فکر نمیکردم ممکنه یکی انقدر احساس بدی بکنه واسه مسخره شدن . خلاصه دیدم این یارو ول کن نیست و بی توجهی من بهترش که نمیکنه هیچ ، بدترش میکنه .برگشتم طرفش و بهش گفتم بعد مدرسه واستا حالیت میکنم . یارو یک خورده شوکه شد و تا آخر زنگ دیگه حرف نزد . البته چند بار دیدم داره سعی میکنه بگه که منظوری ندارم ولی من بهش نگاه نکردم . چند تا از بچه ها هم همش ازم میپرسیدند که پس حتما بعد مدرسه دعوا میکنین دیگه؟ که من هم گفتم آره حتما . زنگ که خورد یارو اومد طرفم و خودش رو به موش مردگی زد و گفت که منظوری نداشتم . من هم گفتم باشه و قبول کردم . این قضیه یک تجربه مهم واسم بود. فهمیدم افرادی که اینطوری بقیه رو اذیت میکنند  آدم های بی اعتماد به نفسی هستند که سعی میکنند با مسخره کردن دیگران جایگاه و اعتماد به نفس خودشون رو بالا ببرند . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;چند مورد دیگه که یک خورده من رو ناراحت میکرد این بود که یکی اینکه تو این چند ماهه که اومده بودیم کانادا من به کل از برنامه ی ورزشی عقب افتاده بودم و این خیلی اعصابم رو خورد میکرد که همون شرایط فیزیکی نافرمی که باز یک سال وقت واسش گذاشته بودم بد تر بشه . مسلما به علت قیمت های بالای سالن های ورزش اونجا هام نمیتونستم برم . این مساله البته با خرید چند عدد دمبل از Walmart و پیدا کردن یک تخت ورزش دست ۲ که  پدرم بعد ها از دم در یک خونه پیدا کرده بود ( اینجا هر کی هر چی نمیخواد میزاره دم در ) حل شد . مساله دیگه این بود که نتونسته بودم گیتارم رو بیارم کانادا و نبود تمرین باعث شده بود همون خورده سوادی که از گیتار هم داشتیم رو به فنا بره . این مشکل هم بعد از اومدن پدرم و با خرید یک گیتار ارزون قیمت حل شد .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;خوب میرسیم به قسمت اومدن پدرم . پدرم تو ماه نوامبر برگشت کانادا . اومدن پدرم خیلی به بهبود اوضاع کمک میکرد . تا وقتی پدرم نبود ، همش این احساس در من بود که من الان باید مراقب خونواده باشم و شب ها تو اون خوبه به اون بزرگی با گوش باز میخوابیدم ( حالا نپرسید چه جوری گوش رو میشه بست که تو واز نگاهش میداشتی  . منظور رو که میفهمید ) که خلاصه اگه تهدیدی متوجه خانواده بود عملی صورت دهم . پدرم که اومد احساس میکردم همه ی این بار از رو دوشم برداشته شده بود ، و دیگه مسولیت با پدرم بود . اومدن پدرم با گشایش ها متعددی همراه بود ، یکی اینکه ماشین خریدیم و همین مورد خیلی اهمیت دشت، چون دیگه از شر اتوبوس خلاص شدیم و اصولا تو کانادا آدم ماشین نداشته باشه انگار که فلجه . یک سوناتا باحال خریدیم که البته بعد از کلی جست جو انتخابش کردیم . بعدی اینکه خونه جدید و آپارتمانی کرایه کردیم که این هم خیلی مهم بود چون از شر اون خونه گنده خلاص شده بودیم . و خداییش آپارتمانش با سالن ورزش اختصاصی ، استخر شنا  ، زمین اسکواش و کلی چیز باحال دیگه end امکانات بود . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;البته این ها در مقابل مساله دیگه ای که اون موقع اتفاق افتاد درجه اهمیت کمتری داشتند . مهم ترین مساله ای که این موقع اتفاق افتاد تغییر نگرش من بود ، دیگه دید متفاوتی از جامعه کانادا داشتم ، و دیگه مثل گذشته  هر کاری که بچه های کانادایی میکردند واسم درست و الگو نبود . حالا شرح اینکه نگرشم در مورد مدارس ، جامعه و مردم کانادا چه طور شده بود رو بعد از امتحانات تو یک پست کامل شرح میدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;تا بعد امتحانات &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'lucida grande';"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"&gt;در پناه حق &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8551800516389055361?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8551800516389055361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8551800516389055361&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8551800516389055361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8551800516389055361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/01/18.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا  - قسمت 18'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8940200760370429601</id><published>2010-01-09T23:26:00.000-05:00</published><updated>2010-01-09T23:28:08.865-05:00</updated><title type='text'>ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دوتا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام شرمنده این چند وقته آپ نکرده بودم&lt;br /&gt;حقیقتش فکر نمیکردم هفته ی اول بعد از کریسمس اینطوری کار سرمون خراب بشه .&lt;br /&gt;حالا سعی میکنم قبل از امتحانات ( ۵ بهمن) یک قسمته دیگه رو بزارم.&lt;br /&gt;حالا اومدم اول از همه تشکر کنم از دوستانی که نظر گذاشتن و به بنده اظهار لطف کردند و بعدش این قضایای این هفته رو تعریف کنم.&lt;br /&gt;راستش مطلع شده بودم که دانشگاهها در اینجا غیر از نمره به فعالیت های فوق برنامه و عضویت در تیم های ورزشی هم نگاه میکنند. من هم قبل از کریسمس گفتم عضو یک تیمی بشم ، اما چون اصولا میدونستم بقیه تیم ها دانش آموز هاشون حداقل ۴ ساله که الان دارند کار میکنند ، گفتم برم کشتی که تو تلویزیون زیاد دیده بودم . خوشبختانه همون روز اول همه رو زمین زدم و مربی خوشش اومد و گفت بیا حتما. خلاصه من هم یکی در میون به تمرینها میومدم ، میگم یکی در میون چون هفته ای ۴ بار تمرین داشتند و من هم اون قدر وقت نداشتم . راستش الان میفهمم که چرا این ها انقدر تو ورزش از ما جلوترند . کسی که از ۱۴ سالگی ۴ روز در هفته تمرین کنه دیگه خدا میدونه وقتی بالای ۲۰ برسه چی میشه. خلاصه گذشت و گذشت تا اولین مسابقات اومد . من هم صبح مادرم برد گذاشتم ، در محل مسابقه . شنبه هم بود . شانس من هم مسابقم اولین مسابقه بود . بعد از گرم کردن ، با اعتماد به نفس بالا رفتم رو زمین کشتی ( چون تا حالا قبلش به کسی نباخته بودم ) - خلاصه یارو هم با یک هیکلی غول مانندی اومد رو زمین کشتی . ما هم سعی کردیم طبقه غریزمون که یک خرده زور بزنی یارو کم میاره ، شروع کردیم به فشار اوردن رو سرو شونه هاش ، اما این دفعه فایده نداشت ، ( حقیقتش یادم رفته بود که کلی از این کشتی گیر های دبیرستانی هورمون میزنند) حالا اگه یارو زده بود یا نزده بود من نمیدونم اما به هر حال زورش خیلی از ما بیشتر بود . نتیجه اینکه ما همش زور میزدیم یارو رو از خودمون دور کنیم و فن اجرا کنیم ولی فایده نداشت . آخرش هر ۲ راند رو با نتایج وحشتناکی مانند ۱۲ به صفر و ۱۴ به صفر باختم .(حال میکنید، ضربه فنی نشدم ) ، ولی به علت اینکه زور زیادی زده بودم حالم بسیار بد شد آخرش و واسه چندین دقیقه رو زمین تخت خوابیده بودم ، بعد هم با کلی خجالت از مربیمون اجازه گرفتم که برم خونه چون هم ۳ روز بعدش امتحان شیمی داشتم ، هم دیدم من با این وضع شکست وحشتناک تری در آینده میخورم . بعدش تا کریسمس کشتی نرفتم ، حقیقتش بد کنف شده بودم . البته قصدم این نبود که دوباره نرم ، حقیقتش درس ها زیاد سنگین شده بود . ولی برداشت مربی طوری بود که فکر کرده بود من دیگه نمیخوام بیام واسه همین چند نفر رو فرستاده بود که باهام صحبت کنند. البته تا یادم نرفته بگم تو همین مسابقات یکی از مربیهای اونجا ایرانی بود و اومد به من هم به فارسی خسته نباشید گفت که خداییش end دلگرمی بود. خلاصه بعد از کریسمس دوباره رفتیم سر تمرینات و واسه مسابقات بعدی ثبت نام کردم . تو مسابقات بعدی با کلی ترس و لرز رفتم ، چون دیگه خیلی نا امید شده بودم از خودم . مسابقه اول هم طبق روال بد شانسی ما با غول ترینشون کشتی داشتم . یارو قدش حدود شاید ۲۰ سانت از من کوتاه تر بود اما هیکلش تو مایه های مردان آهنین بود . البته اولش خاکش کردم که نامرد ، داوری بهم امتیاز نداد. بعدش هم که یارو گردن مار و گرفته بود تو مایه های ضربه فنی . من دیدم بهتره این یارو رو بیخیال بشم زورش خیلی زیاده ، انرژی رو واسه بقیه بازی ها نگه دارم ، البته چاره دیگه ی هم نداشتم . نتیجه این شده بود که بنده بعد ۲ مسابقه حتا ۱ امتیاز هم نگرفته بودم . من از بچگی سر همه چی استرس داشتم . دیگه واسه همین هر چی مربیم سعی میکرد بهم بگه یارو رو چکارش کنم ، من نمیتونستم عمل کنم . البته بازی بعدی یک خورده فرق میکرد، یارو بازم از من کوتاه تر بود اما چاق بود که نتیجه ی اخلاقی این بود که یارو رو ایکی ثانیه ضربه فنی کردم ، و برای اولین بار برده بودم . حالا دیگه من هم چون دفعه ی اولم بود ، برده بودم ، جوگیر شدم ، خواستم دیگه اخلاق جوان مردانه نشون بدم . اما مشکل این بود که هول شدم به یارو گفتم "Thank you !!! " :)) . خلاصه سرتون رو درد نیارم ، بازی بعدیش رو باختم و بازی بعد اون رو هم بردم که تونستم در آخر از ۷ نفر پنجم بشم . ( خدا لعنت کنه این دانشگاه ها رو که آدم رو به چه خفتی میندازند ) ، البته چند نفر هم تو مسابقات شدیدن مصدوم شدند که خدا رو شکر ایستگاه پزشکی بود و نزاشتن اوضاع حاد بشه . راستی تا یادم نرفته بگم اون روزی که من رفتم مسابقات کشتی باید امتحان عملی شیمی رو میدادم که ۱۰ درصد نومره آخر سال رو شامل میشد ، البته با معلم صحبت کردم و گفت که فردا امتحان بده اشکال نداره . بنده هم از فرصت استفاده کرده شب سؤال ها رو از بچه ها پرسیدم . البته نتیجش رو هم دیدم و یک سوال رو بدون خوندن کامل جواب دادم . سوال گفته بود غیر فلان چیز، دیگه چه چیز هایی رو اون مساله تاثیر داره که من خود همون رو نوشتم . دیگه لازم نیست بگم که چه جوری میخواستم سرم رو به دیوار بکوبم وقتی فهمیدم چیکار کردم .  خوب دیگه ما هم کم کم داریم به وقت امتحانات و اقدام برای دانشگاه ها و بورسیه ها و هزار تا بدبختی دیگه نزدیک میشیم و هیچ کاری نکردم .&lt;br /&gt;الانم کم کم برم بخوابم ، فردا به بد بختی ها برسم.&lt;br /&gt;تا آپ بعدی&lt;br /&gt;خدا نگهدار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8940200760370429601?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8940200760370429601/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8940200760370429601&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8940200760370429601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8940200760370429601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/01/blog-post_09.html' title='ای شکم خیره به نانی بساز تا نکنی پشت به خدمت دوتا'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2928491274429811398</id><published>2010-01-02T15:14:00.010-05:00</published><updated>2010-01-10T21:56:03.332-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا  - قسمت 17</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;با سلام&lt;br /&gt;شرمنده یک چند وقتی اپ نمیکردم، کار و زندگی زیاد شده بود. کلی کار بایست واسه کریسمس میکردم که هیچ کدومشون رو نکردم. در نتیجه این چند روزه یک خورده رو اونها تمرکز کرده بودم . خوب تو این چند وقته اتفاقات متفاوتی افتاده . یکی اینکه پدرم بعد ۳ ماه و خورده ای از ایران برگشت که همین یک مورد حال اساسیه . نکته ی دیگه اینکه باز مهمونی رفتیم اما این دفعه همگی به صورت  دسته جمعی پوکر بازی کردیم و البته چون تو اینجور بازیها یک برنده بیشتر نیست ، من بزرگ واری کرده و باختم. :)) .&lt;br /&gt;کلا خوش گذشت . همین پریشب هم با پدرم رفتیم میدون اصلی شهر برای مراسم ساله نو . آتیش بازیهاش خیلی قشنگ بود ، هوا عالی بود و خواننده هاش هم بد نبودند اما چیزی که خیلی مزاحم بود فشار شدید جمیت بود ، به طوری که من رو یک سکو وایستاده بودم و چند تا دختری که رو سکو های کنار وایستاده بودند به من گفتند میشه ما شما رو بگیریم که نیفتیم . ما هم گفتیم " خواهش میکنم خواهر ، دست متعلق به شماست" :)) البته جدا از شوخی اگه این اتفاقات یک ونیم سال پیش می افتاد ،شبش خوابم نمی برد .البته خوبم شد که این اتفاقات پارسال نیفتاد. چون دیگه هر شب بی خوابی میگرفتم :)) دیگه چه کنیم دیگه تربیت صحیح وطنی همینه نتایجش.&lt;br /&gt;خوب دیگه وقتشه بریم سر داستان ، اما قبلش باید تشکر کنم از همه ی دوستانی که نظر گذاشتند و دیدگاهشون رو بیان کردند . مطمئن باشد حتما نظرات شما رو دستور کار خود قرار خواهم داد. جواب نظرات رو هم در همان پستی که نظر گذاشتید میدم.&lt;br /&gt;واسه قسمت این هفته میتونید آهنگ "پرنده مهاجر" از سیاوش قمیشی رو به عنوان آهنگ پس زمینه گوش کنید . چند وقت پیش که این آهنگ رو شنیدم ، دیدم تک تک کلماتش وصف حال اون روز های من بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://download2.emp3.ir/Music/Siavash-ghomeishi/Ragbar/64/05_Parandeye%20Mohajer.mp3"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;آهنگ رو از اینجا دانلود کنید .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-family:'times new roman';"&gt;&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;خوب من اون موقع هنوز روال نزولی داشتم و شدیدا افسرده بودم . هر چیزی که احساس میکردم روش وایستادم و من رو اونی که بودم میکرد ، یکی بعد از دیگری زیر پام خراب میشد . قبل از اینکه بیام کانادا چیز هایی که باعث میشود به خاطرشون به خودم افتخار کنم ، نمره ی بالام تو درسا ، شان بالای خانوادگیم ، اینکه پدر مادرم دکتر مهندس بودند و اطلاعات عمومی بالام بود و همه ی اینها باعث  میشود که اعتماد به نفس بالایی داشته باشم . ولی تمام این مسائل با اومدن به کانادا زیر پام خراب شده بود . دیگه بالاترین نمره ی کلاس رو تو هیچ درسی نداشتم ، شان خانوادگی هم اینجا معنی نداشت ، مدرک پدر و مادرم رو اینجا قبول نکرده بودند و به خصوص پدرم باید کلی امتحان سخت رو پاس میکرد تا بتونه به عنوان یک دکتر اینجا کار کنه و دیگه اطلاعات عمومیم و مسائل دیگه ی که باعث میشد بچه ها تو ایران دورم جمع باشند اینجا بدرد نمیخورد . یعنی من حتا نمیدونستم چی به درد میخوره ، چی باعث جلب توجه بقیه میشه که روشون برم کار کنم . راستش تجربه ی مهاجرت به من فرصتی داد که زندگیم رو یک جور دیگه نگاه کنم. اینکه بدونم چقدر ممکنه آدم احساس بدی نسبت به یک جا داشته باشه یا اینکه بعضی وقت ها خودم چه قدر الکی مغرور بودم . تو اون چند وقته فهمیدم یکی از بدترین احساس هایی که آدم میتونه داشته باشه اینه که زیر پاش خالی بشه . یعنی مثل اینکه شما دارین تو دریا راه میرین ، یک هو ببینین که دیگه زیر پاتون هیچی نیست و یک هو خالی شده . این دقیقن اتفاقی بود که واسه من افتاده بود . همه ی اون چیز هایی که بهشون تکیه کرده بودم و به من احساس خاص بودن میدادند ، از بین رفته بودند . تو ایران که بود به علت همه ی اون دلایلی که خدمدتون عرض کردم، به خودم میگفتم من باید تو همه چی پیشتاز باشم ،حتا در مورد مسائلی مانند Girl - Friend و از این دست. البته تعریف های بعضی از دوستان و آشنایان هم این خیال رو به من میداد که گفتم اگه الان برام کانادا دیگه دختر ها ما رو رو دست میبرند و فرصت انتخاب به آدم نمیدند . راستش اون موقع ها این شاید بزرگ ترین چیزی بود که میخواستم . دلیل عمده ی این قضیه رو هم که توضیح دادم . دلیلش سیستم امتیاز بندی بین بچه های ایرانه. یعنی هر کی با دختر بیشتری در ارتباط باشه در ایران بین دوستاش محبوب تره . بعد ها که تو کلاس انگلیسی تو کانادا کتابی به اسم " Death of a salesman " رو خوندم ، دیدم یکی از شخصیت ها دقیقن مثل خودمون تو ایران رفتار میکرد و هنوز اون سیستم امتیاز بندی رو پیروی میکرد که هر کی بیشتر با جنس مخالف در ارتباط باشه ، امتیاز بیشتری میگیره و در نتیجه باید پیش دوستانش محبوب تر باشه.همون موقع معلم اینگلیسیمون گفت : این یارو به دختر ها به عنوان جام قهرمانی نگاه میکنه. فکر می کنه هر چی تعداد بیشتری جام ببره ، مردتره. خب تا اینجا گفتم هر چی بهش تکیه داده بودم از بین رفته بود . در نتیجه دوباره برای اینکه بتونم در جامعه جدید جایی پیدا کنم و یک چیزی داشته باشم که بهش تکیه بزنم چی کار باید میکردم ؟ بهتون میگم چی کار کردم .شدم یک مقلد کامل از بچه های کانادایی . هر کاری اونا میکردند من هم میکردم . همش دقت میکردم که ببینم چه جوری رفتار میکنند ؟ چی کارا میکنند؟ چه چیزی واسشون ارزشه و باعث میشه بقیه بهشون توجه کنند ؟ و مسائل دیگه . دیگه نمیخواستم خودم باشم . بر عکس گذشته علاقه ی به شخصیت خودم نداشتم . به خودم میگفتم من چی دارم مثلا؟ می خواستم یکی بشم درست مثل اون ها.&lt;br /&gt;البته روند سوتی های بنده همچنان ادامه داشت. یک روز تو facebook دیدم همون عربه که مدام تو مدرسه مسخرم میکرد ، تو facebook هم یک چرت و پرتی در مورد من نوشته . من دیدم دیگه نمیشه کاریش کرد و ازش چشم پوشید. به خودم گفم اگه الان چیزی نگم دیگه این هیچ وقت متوقف نمیشند . یادمه اون چیزی که میخواستم بهش بگم رو روی کاغذ نوشتم . چند تا از کلماتش رو هم از تو دیکشنری در اوردم . صبح که رفتم مدرسه دستم میلرزید ، چون برای دفعه اول میخواستم به یکی بتوپم . سعی میکردم خودم رو خونسرد نشون بدم . وایستادم تا کلاس ریاضی تموم بشه . بعد رفتم سمتش و اون چیزی که هزار بار تمرین کرده بودم رو شروع کردم به گفتن . یارو اولش مثل همیشه اون لبخند مسخره آمیزش رو رو لب داشت ولی یک خورده که جلو رفتم گفت داری راجع به چی حرف میزنی؟ من گفتم خودتو به اون راه نزن من  facebook ت رو خوندم . البته تا یادم نرفته بگم که این اتفاق دقیقن یک سال پیش افتاد . روز اول بعد از تعطیلات کریسمس . اون هم یک خورده فکر کرد و گفت برو بابا اون که راجع به تو نبوده . بعد یک خورده فکر کردم و دیدم که آره اون یک جمله راجع به من نوشته بود که به  چیز مهمی نبود ولی بعدش خط بعدیش راجع به یکی دیگه بود که من فکر کرده بودم هنوز داره راجع به من حرف میزنه. البته من که حفظ ظاهر کردم و گفتم اشکال نداره .&lt;br /&gt;خلاصه ما همچنان در گیر بودیم . هنوز نتونسته بودم یک سنگی رو پیدا کنم که بهش تکیه بزنم . اون مساله Girl - Friend هم شدیدا عذابم میداد .احساس می کردم اصلا دلیل اصلی که اومدم کانادا همین مسئله بوده. با خودم میگفتم ای بی عرضه . تو که هنوز غلطی نکردی. الان چند ماهه که اینجایی . یادمه هر کی رو تو کلاس میدیدم میگفتم خوب اینم بد نیست واسه Girl - Friend . اینکه میدیدم خیلی ها Girl -Friend داشتند ولی من نداشتم ، تحقیرم میکرد. اصلا کار به جایی رسیده بود که اگه تلویزیون برنامه ای پخش میکرد که توش یک نفری Girl -Friend داشت کانال رو عوض میکردم  . چند باری خواستم برم پیشنهاد بدم اما ترسیدم که نه بشنوم و اون وقت اون هایی که همین الانش هم مسخرم میکردند ، آتو دستشون می اومد و دیگه ولم نمیکردند. و خلاصه میگفتم اگه من نه بشنوم دیگه نمیتونم تو اون مدرسه سر بلند کنم . در ضمن من حدود م رو در اونموقع  خیلی پایین میدیدم . هر دختر مقبولی رو که تو مدرسه میدیدم میگفتم این ها در حد تو نیست ، بیچاره اگه بری به این ها پیشنهاد بدی که بهت می خندند.&lt;br /&gt;خوب تمام این مسائل باعث افسردگی  شدید من شده بود . و با توجه به این قضیه که میگند وقتی آدم بد بخته واسش  از در و دیوار بد بختی میاد  ، هر روز هم بارون میومد و حال من رو خراب تر میکرد . دیگه به نظرم می اومد که مهم ترین چیزم یعنی آیندم عوض شده بود . دیگه اون آینده ی موفقی که همیشه تو ذهنم بود ، کنار رفته بود . نبود نقطه ی اتکا هم حال من رو بد تر میکرد . چیزی نبود که بهش تکیه کنم . احساس کسی رو داشتم که از یک ساختمون بلند پرت شده ، ولی هیچ وقت قرار نیست به زمین برسه .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2928491274429811398?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2928491274429811398/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2928491274429811398&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2928491274429811398'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2928491274429811398'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا  - قسمت 17'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8608413798090282783</id><published>2009-12-23T20:36:00.002-05:00</published><updated>2009-12-23T20:50:21.587-05:00</updated><title type='text'>سیر تغییر طرز تفکر در مورد جنس مخالف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;دیگه کریسمس کم کم داره میاد و تلویزیون مدام برنامه های مرتبط با کریسمس میزاره ، ما هم مثل همیشه کار خاصی نمیکنیم . چند شب پیش رفته بودم اینترنت که یک هو دیدم ، که امشب شب یلداست و ما به کل غافلیم ، حالا کاریشنمیشد کرد ، البته من رفتم ۲ تا نخود چی خوردم که رسم رو به جا اورده باشم . خوب دیگه بریم سر داستان.&lt;br /&gt;این قسمت رو میخوام به بررسی یک موضوع بپردازم که به نظرم خیلی مهمه. البته همین جا پیشاپیش از تمامی دوستانی که ازدواج کردن یا به هر حال این مطلب بنده رو به درد نخور به حساب می آرند ، پوززش میطلبم.&lt;br /&gt;این قسمت میخوام خیلی رو راست صحبت کنم . به هر حال همه ی ماها میدونیم که مسائل مربوط با جنس مخالف و پارتی و مسائل این چنینی محرک خیلی از جوان های ما برای رویا پردازی در مورد خارجه . البته این مساله تقصیر هیچ کدوم از جوون های ما نیست . حقیقتش با این فیلم هایی که هر روز تو ایران بیشتر هم میشه ، تصویری که از مدارس اینجا ارائه میشه ، یک جایی هاست که همه ی ملت صبح تا شب دارند پارتی میکنند و همه خوشگل و تو دل برو هستند و در کل مدرسه بهشته و هیچ دغدغه ای وجود نداره . جدا از این مساله ما چون از همون سنین پایین مدارس دخترانه و پسرانمون از هم جدا میشه ، فکر میکنیم خارجی ها که دیگه از همون بچگی مدرسه ی مختلط داشتند دیگه به این مسائل عادت کردند و به قول معروف چشم و دل سیر هستند. البته این مساله تا جاهایی درست هست ولی نه به طور کامل.&lt;br /&gt;یادمه همون روز های اول مدرسه ، همون لهستانیه که کنار من میشست ، پشت سر هر دختری عقده ای بازی در می اورد ، و دقیقن کار های بچه های دبیرستان های خودمون رو میکرد . من البته تو همین دبیرستان ایران هم که بودم ، خیلی دور و بر این مسائل نمیپلکیدم .البته منظورم این نیست که من هم چشم و دل سیر بودم . منظورم اینه که به خودم میگفتم صبر کن برو کانادا از این بهتر ها گیرت میاد و در نتیجه هر موقع هم کلاسیهام در ایران این کارها رو میکردند ، من خودم رو یک آدم با فرهنگ نشون میدادم و به کل کناره گیری میکردم. حالا وقتی من میدیدم اون لهستانیه اون طوری رفتار میکرد ، بهش میگفتم این عقده ای بازیها چیه در میاری . حقیقتش واسه من البته لهستان و بقیه اروپا فرق نمیکرد و به خودم میگفتم این یارو چقدر خارج از فرهنگ کشور خودش رفتار میکنه . البته تو همون روز های اول مدرسه دیده بودم ، دختر پسر ها بدون هیچ مانع ای باهم صحبت میکنند و میخندند . این مسائل هم دید من رو نسبت به فرهنگ بالای اون ها و فرهنگ پایین  ما تشدید میکرد . به خودم میگفتم این ها که با هم حرف میزنند ، اصلان فکر بد نمیکنند که ، و مثل ماها هم دست و پاهاشون شل نمیشه . به خودم میگفتم به این میگند فرهنگ و فکر میکردم چند وقت دیگه که اینجا بمونم ، من هم این فرهنگ رو میگیرم و به قول معروف آدم حسابی میشم . البته چند روز بعد رفتارهایی رو از چند تا دیگه از بچه های مدرسه دیدم که یک خورده دیدم رو عوض کرد . حالا دیگه اگه بخوام کل رفتار هاشون رو توضیح بدم از موضوع اصلی دور میشیم ولی در کل میگم بعضی ها رو میدیدم که عقده ای بازی در می اوردند و رفتار های مشابه اون لهستانیه رو انجام میدادند. اولش حسابی با لهستانیه صحبت میکردم که این چه طرز رفتاره ؟ راستش واسه من خیلی مهم نبود که اون رو اصلاح کنم . چیزی که واسم مهم بود این بود که رویاهام خراب نشه . من میخواستم جایی اومده باشم که هیچ کس فکر بد اون جوری نمیکنه وقتی با جنسمخالف حرف میزنه و به کلام خودمون همه چشم و دل سیرند. ولی بعدن دیدم که نخیر آدم هر چقدرم از بچگی جلوش ریخته شده باشه یک خورده از اون خصلتش باقی میمونه و ملت ۱۰۰ درصد هم چشم و دل سیر نیستند.&lt;br /&gt;نکته ی بعدی این بود که ما ها چون از سنین پایین مدرسه ها رو جدا میکنند و به قول روانشناس ها ، دیوار جنسیتی میکشند ، هیچ وقت فرصت نداشتیم که طرز صحیح برخورد با جنس مخالف رو یاد بگیریم. نتیجه این میشه که پسر ها معمولا موقع صحبت کردن با جنس مخالف دست و پاشون شل میشه و حرف زدن در کل ساخت میشه و دختر ها هم فکر کنم معمولا احساس نا امنی میکنند( حالا نظر نزارید گیر بدید که اصلا هم اینطور نیست. من که دختر نیستم که بدونم.)&lt;br /&gt;وقتی آدم پشت یک دیواره ،مدام خیال پردازی میکنه که اگه به اونور دیوار برسه چی میشه و در کل بهشت اونور دیواره . وقتی من هم تو ایران فیلم های خارجی رو میدیدم که دختر ها و پسر ا راحت باهم دوست میشند و ارتباط برقرار میکنند ، به خودم میگفتم به این میگن فرهنگ ، نه اینکه تا ۲ تا دختر و پسر رو تو ایران تا با هم ببینند که دارند حرف میزنند ، پشت سرشون صفحه بزارند یا اینکه اصلا ماها عرضه نداریم که با جنس مخالف ارتباط برقرار کنیم بدون اینکه احساسی به طرف مقابل داشته باشیم. من یادمه تو دبیرستان تو ایران که بودم ، یک دوستی داشتم که مدام عاشق میشد و میومد به من میگفت که من دنیام عوض شده و همه زندگیم غم شده و موارد مشابه. البته ما ها که تو ایران بزرگ شدیم هممون تجربه های مشابه داریم که با یک نگاه شروع به خیال پردازی میکنیم . من خودم یادمه که تو ایران با هر دختری که حرف میزدم ، حالا به هر دلیلی ، ممکن بود کلاس زبان باشه یا دلایل دیگه ، فوری دلم میلرزید و میگفتم این همون فردیه که من رو میتونه به بینهایت ببره و ... . یادمه چقدر ذوق میکردیم وقتی با چند دختر حرف میزدیم یا جزوه زبان مبادله میکردیم. هر موقع که این اتفاقات می افتاد میرفتیم پیش دوستامون تعریف میکردیم . البته این مساله نوعی اعتبار هم محسوب میشود . یعنی هر کی که با دختر های بیشتری در ارتباط بود ، بین بچه ها محبوبیت بیشتری داشت. چون هر کی که این خصوصیت رو داشت به خودمون میگفتیم که اااااا این چه استعدادی داره یا چه شخصیتی داره یا چه قیافه ای داره که اون هارو تونسته جذب کنه و در عین حال ته دلمون میگفتیم خوش به حالش حتما اون ها ، ما رو آدم هم حساب نمیکنند و بلاخره مسائل این چنینی که خودتون مطلع هستین ...&lt;br /&gt;حالا این مسائل واسه من هم انگیزه شده بود که بیام کانادا . البته من که خانوادم اقدام کردن و من هیچ کاره بودم ولی یادمه کلی خیال پردازی میکردم که اگه برام کانادا کلی دوست از جنس مخالف پیدا میکنم و به رخ رفیق های ایرانم میکشم البته GirlFriend هم جزو برنامه ها بود که میگفتم خودش جور میشه و اون ها میاند طرفت و تو لازم نیست کاری بکنی .&lt;br /&gt;خوب برگردیم به کانادا. تو کانادا هم که بودم روز های اول که دختر ها با من حرف میزدند یا سوالی میپرسیدند ، طبق عادت ایران یک خورده سرخ و سفید میشدم تا جواب بدم . اما حقیقتش این عادت به تدریج کمتر شد تا اینکه تقریبا از بین رفت . اگه آدم بهش فکر کنه میبینه که اگه یک کاری رو در روز قرار باشه زیاد انجام بدی دیگه اون احساس اولیه رو نسبت بهش نداری ، حالا هر کاری باشه . تو ایران که بودیم شناخت درستی از شخصیت جنس مخالف نداشتم ، و این به خاطر همون دیوار جنسیتی بود که در موردش صحبت کرده بودم. نتیجش این میشه که شخصیتی هر دختری رو که میدیدم یا باهاش صحبت میکردم رو با اون دختر ها و زن هایی که تو فیلم ها دیده بودم تطبیق میدادم و در نتیجه نصف ساکنین زمین رو فرشته فرض می کردم . اما باید بگم این دیدم تغییر کرد. بعد از این که وارد کانادا شدم و اون دیوار ورداشته شد ، باید بگم که دیدم نصف ساکنین زمین با اون تصویر ذهنیم تفاوت دارند. دیگه مثل قدیم ها نبود که هر دختری فرشتست و میتونه من رو به بینهایت ببره مگر اینکه خلافش ثابت شه . الان دیگه اون خصوصیات رو در کسی نمیبینم یعنی فرض بالا الان غلطه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. راستش به همین دلیل دیگه مدرسه واسم اون جذابیتی رو که اول ها داشت نداره . دیگه به نظرم پسر ها و دختر ها  خیلی با هم فرق نمیکنند، و مدرسه جذابیت اولیه رو از دست داده. دیگه فکر و خیال نمیکنم هر دفع کسی سوالی ازم میپرسه ، و بر عکس عادتی که ایران داشتم فکر نمیکنم هر کی سوالی میکنه یا جزوه میخواد به آدم علاقه داره .&lt;br /&gt;خوب حالا ممکنه بعضی از دوستان ساکن ایران فکر کنند که ما که این طرز فکر رو داریم ، پس آدم حسابی &lt;span id="TRN_1688"&gt;نیستیم و اون هایی که این مسائل واسشون عادیه پس خیلی از ما بهترند. حالا من یک سوالی میکنم . آیا تقصیر شماست که تو ایران دیوار جنسیتی کشیدند ؟ یا اگه هر کدوم کانادا ای هارو بیاریم ایران بزرگ کنیم ، فکر کردین طرز تفکر متفاوتی نسبت به ما پیدا میکنند ؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نخیر دوستان عزیز . این مسائل تقصیر هیچ کدوم از شماها یا ماها نیست .یعنی فکر نکنم بشه واسه این مساله مقصر پیدا کرد . این مسائل عرف جامعه ی ماست و به هر حال عرف و فرهنگ نمیشه یک شبه عوض کرد. شما مسول چیزی که روش کنترل ندارین نیستند در نتیجه این مسائل و خیلی مسائل دیگه میزان با فرهنگی ، بیفرهنگی یا آدم حسابی بودن نیست.&lt;br /&gt;حالا توضیح این رو که با قضیه GirlFriend  چه کردم رو فکر کنم بزارم واسه قسمت های بعدی بهتر باشه . چون یک خورده توضیحش مفصله.&lt;br /&gt;دیگه بازم شرمنده اگه بعضی از دوستان این پست رو بی ارتباط یا بی محتوا یافتند. احساس میکردم باید این مسائل یک جا گفته بشه.&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8608413798090282783?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8608413798090282783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8608413798090282783&amp;isPopup=true' title='27 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8608413798090282783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8608413798090282783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='سیر تغییر طرز تفکر در مورد جنس مخالف'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1256377773914116281</id><published>2009-12-22T12:56:00.004-05:00</published><updated>2009-12-22T14:06:18.339-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا  قسمت 16 + لینک اقدام برای دانشگاه ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;راستش این چند روزه بدبخت شدیم از دست این دانشگاه ها . هر روز یک جور قرتی بازی در میارند . اون موقع که امتحان تافل دادم ، نمرم رو چک کردم دیدم دانشگاه تورنتو که سختترین دانشگاه کاناداست و حتا اکسفورد انگلیس هم همین نمره کفایت میکنه . ما هم گفتیم خوبه دیگه به نمره اعتراض نمیکنیم ، اما اخیرم مطلع شدم ۲ تا از دانشگاه هایی که واسشون اقدام کرده بودم ، گیر دادند که نمره ی رایتینگ و اسپیکینگت باید  ۲ نمره بالاتر باشه . اگه میدونستم به نمرم اعتراض میکردم ولی حالا کارش نمیشه کرد. خداییش حوصله هم ندارم دوباره بشینم تافل بخونم ، نتیجه ی اخلاقی اینکه بایست رفت ایلتس خوند ،که به همه که میخواند تست بدن بگم که ایلتس خیلی راحت تر از تافل هست. حالا بماند که همه ی این دانشگاه ها گفتند که اصل کارنامه ایرانت رو بایست واسه ما بیاری. اینکه چجوری یک کارنامه رو برای ۴ تا دانشگاه به صورت اصل بفرستم معضل دیگریست که  اگه تونستم حلش کنم حتما تو وبلاگ مینویسم.&lt;br /&gt;راستی قبل از اینکه بریم سر داستان خواستم یک لینک رو معرفی کنم. این لینک واسه اقدام کردن واسه دانشگاه های کاناداست ( البته در مقطع  لیسانس) . فقط فرقش اینه که به ما ها یک پسورد دادند که دانشگاه هامون رو انتخاب کنیم  (هر انتخابی حدودا ۳۵ دلار ) ولی با این لینک میتونید شما هم یک نگاهی بهش بندازین. رو هر دانشگاهی که کلیک کنید لیست برنامه هاش میاد .&lt;br /&gt;&lt;a href="http://webapp.ouac.on.ca/webapp/browse_uni.d2w/report?ident=CAT_DSP&amp;amp;cgmenbr=189449&amp;amp;cgrfnbr=190192&amp;amp;substack=c190192;&amp;amp;action=&amp;amp;admcat=&amp;amp;xyz=86518F3D"&gt;اینجا کلیک کنید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اون روزها یادمه دوران به سختی میگذشت . باورم نمیشود از اون نگرش انقدر مثبت به این نگرش منفی رسیده بودم . احساس نا امنی هنوز در من در اوج بود . البته این احساس بد من رو چند نکته ی دیگه هم بد تر کرد. یکی اومدن ماه رمضان بود . یادمه از بچگی عاشق ماه رمضون بودم . دقیقن مثل عید روز شماری میکردم که ماه رمضون بیاد . ما چون تو شهر نسبتا کوچکی زندگی میکردیم ، پدرم سر افطار از مطب میومد خونه و همه با هم میشستیم سر سفره و سریال نگاه میکردیم . دوران خیلی خوبی بود. اما اون موقع نه تنها پدرم اصلا  کانادا نبود ، بلکه دیگه خبری از وقت افطار و صدای گوش نواز اذان هم نبود . راستش خیلی عجیبه. منی که همش تا تلویزیون به اذان میرسید خاموشش میکردم الان دلم واسش تنگ شده بود. دیگه نمیتونستیم دور هم جمع شیم و سریال رو نگاه کنیم ، بلکه باید جلوی کامپیوتر کز میکردیم تا بتونیم هر قسمت رو نگاه کنیم . والا راستش شاید این مسائل واسه خیلی از دوستان داخل ایران ملموس نباشه ولی دوستان خارج نشین حتما میفهمند که من چی میگم. راستش حالا که این مساله رو گفتم ، بزارین بگم که اصلان نبود پدرم خیلی رو مساله افسردگی من تاثیر گذار بود . پدرم همیشه برای من وزنه ی روحی بود . اما اون موقع اونجا نبود و مجبور بود که ایران وایسته تا مطب رو بچرخونه. اون روز ها یادمه خونه ی که اجاره کرده بودیم ، یک خونه ی ویلایی بزرگ بود که کفش پارکت بود . باورتون میشه نبود فرش چقدر رو احساس در خانه بودن تاثیر داره؟ اگه فرش نباشه آدم احساس میکنه خونش نیست .  خونه ی به اون بزرگی هم واسه این گرفته بودیم که به علت تازه وارد بودن نتونسته بودیم خونه ی مناسبتری پیدا کنیم و چون صاحب خونه میخواست بعد ما خونش رو بکوبه تونسته بودیم اجارش کنیم. خونه چون بزرگ بود ، مادرم تصمیم گرفته بود که خونه رو زیاد گرم نکنه تا قبض خونه بالا نره و در نتیجه پارکتش خیلی وقت ها سرد بود . نوچ ، تو کت من یکی نمیرفت که اونجا رو خونه حساب بیارم. البته خوش شانس بودیم که قرار دادمون کوتاه مدت بود . مساله ی دیگه که اعصابم رو خورد کرده بود این بود که تنها درسی که توش بالاترین نمره ی کلاس رو داشتم هم توش جایگاهم رو از دست داده بودم و اول یک چینیه و بعدش همون عربه شاگرد اول کلاس بودند .&lt;br /&gt;تو مدرسه هم اوضاع همچنان نامناسب بودند . تلاش های من برای ورود به اکیپ اون افرادی که به نظرم جالب اومده بودند بی نتیجه بود و همشون معمولا با مسخره کردن و ناراحتی  من ختم میشدند. کسی حرف من رو جدی نمیگرفت. این مساله و اینکه همش سعی میکردم وارد جمعی بشم که مدام ردم میکنند احساس فوق العاده بدی بهم میداد . هیچ وقت باورم نمیشود که بتونم روزی در این جایگاه قرار بگیرم . با هیچکسی هم نمیتونستم راجع به این مسائل حرف بزنم . تازه اگرم میزدم کسی نمیتونست کمکی بهم بکنه .احساس ضعیف بودن میکردم. دیگه هر موقع کسی کنار من میخندید فکر میکردم که دارن به من میخندند . یک بارم حتا یکی از همکلاسی هام من رو به یک دختره نشون داد و گفت این فلانیه. نمیدونم منظور بدی دشت یا نه ولی میتونم بگم به من احساس بدی داد .&lt;br /&gt;یک مساله ی که قابل ذکر هست این بود که در همون روز های اول متوجه جایگاه فیسبوک در بینه بچه های اینجا شدم . به همین دلیل همون روز های اول یک اکانت فیسبوک واز کردم . یادمه سرگرمیم این بود که برم همکلاسیهام رو تو فیسبوک پیدا کنم و لیست دوستاشون رو ببینم . این کار احساس متفاوت بودن من در اون جامعه رو بیش از پیش شدت میداد . یعنی اینکه میرفتم دوستشون رو میدیدم  بعد به خودم میگفتم ببین اینهارو . این ها فلان همکلاسیت رو آدم حساب میکنند ، ولی تو رو چی ؟ اصلان تو چی داری ؟ خودم رو در کف جامعه میدیدم و بقیه رو در بالا . البته ناگفته نماند که تعداد دوست های فیسبوکی من هم سفر نموند و همون روز های اول چند نفر که از برنامه ی  قبل از آغاز سال باهامون بودند ، من رو اد کرده بودند. ولی این هام تفاوتی در احساس من نسبت به خودم ایجاد نمیکرد .&lt;br /&gt;هر روز میرفتم مدرسه و بر میگشتم بدون اینکه دوستی پیدا کرده باشم یا با کسی حرف خاصی زده باشم . انگار رو یک جزیره دور افتاده به تنهایی زندگی میکردم ، و بقیه مردم رو از پشت شیشه نگاه میکردم ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1256377773914116281?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1256377773914116281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1256377773914116281&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1256377773914116281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1256377773914116281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/16.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا  قسمت 16 + لینک اقدام برای دانشگاه ها'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2948097572286708739</id><published>2009-12-20T14:26:00.001-05:00</published><updated>2009-12-20T16:12:37.342-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 15</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;با سلام&lt;br /&gt;خوب قابل ذکره که که بگم تعطیلات کریسمس شروع شده و ما هم تعطیلیم . ولی ظاهرا قرار نیست این تعطیلات به ما خوش بگذره چون باید آیلتس بدم. اخیرا متوجه شدم یکی از دانشگاه هایی که واسش اقدام کردم آیلتس می خواد. حالا مهم نیست یک کاریش می کنیم. دیگه بریم سر داستان.&lt;br /&gt;----------------------------------------------&lt;br /&gt;خوب اوضاع مدرسه اون موقع روزها هنوز به شدت افسرده کننده بود . یادمه خیلی بهم ساخت میگذشت . مشکل اصلیم ، مشکل خود کم بینی بود. یعنی افراد دوروبرم رو بالاتر از خودم میدیدم . در نتیجه این باعث میشد که در ارتباط برقرار کردن با دیگران مشکل داشته باشم . افراد دور و برم به نظرم چیزهایی داشتن که من نداشتم. یادمه یک بار برای آغاز سال همه رو بردن سالن آمفی تئاتر مدرسه. به نظر من خیلی جای بزرگی می اومد.  دور و بر سالن رو با عکس های مدیر های سابق پر کرده بودند و بالای سالن هم جند تا پرجم زده بودند. تو سالن رو صندلی خودم نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم . میدیدم چطوری بقیه دارند با هم صحبت میکنند و میخندند اما من تک و تنها یک گوشه نشسته بودم. به نظرم اون ها هنری داشتند که میتونستند با بقیه ارتباط برقرار کنند . با خودم میگفتم من چی دارم که به اینها بگم . من هیچ چیزه جالبی ندارم و نمیدونم که توجه این ها رو جلب کنه و باعث بشه که بخواند با من صحبت کنند . این برای من یک تغییر بزرگ بود . من هیچ وقت تو مدرسه تو ایران برای ارتباط برقرار کردن با کسی مشکلی نداشتم و همیشه کلی دوست و رفیق داشتم . سالهای زیاد زندگی در ایران &lt;span id="TRN_2413"&gt;باعث &lt;/span&gt; شده بودم که با ارزش های اجتماع ایران کاملا آشنا باشیم و موقعیت نسبتا خوب خانوادگیم باعث شده بود که در مواردی که جامعه ارزش میدونست نسبتا  رشد کنیم . همین مساله باعث شده بود که متاسفانه من به خیلی ها از بالا نگاه کنم ، که شاید اصلا من لازم بود بیام کانادا که این طرز فکرم رو عوض کنم . اما به هر حالا تو کانادا وضع اینطوری نبود . یعنی من اصلان ارزشهای جامعه جدید رو نمیشناختم چه برسه به اینکه بخوام روش کار کنم. نتیجه ی همه ی این مسائل این شده بود که من وقتی میدیدم بقیه دارند با هم حرف میزنند و میخندند با حسرت نگاه کنم و خودم رو بی لیاقت و  بی کفایت بدونم. برگردیم به همون سالن آمفی تئاتر. اون روز جلسه راجع به "Bully " کردن بود که معنیش میشه اذیت و آزار بچه های دیگه . اون طرفی که اومده بود به طور جالبی حرف میزد و با شوخی و جوک منظوره خودش رو میرسوند که در حقیقت اذیت بقیه چقدر بده. با خودم فکر میکردم واسه چی این حرف ها رو اون کسایی که من رو اذیت میکردند اثر نداره ؟ و هر حرفی که اون سخن ران میزد من خودم رو جای اون طرفی قرار میدادم که مورد اذیت قرار گرفته بود . یک قسمتی از وجودم همیشه بهم میگفت که این ها همه به خاطره اینه که تو تازه اومدی و بلاخره تموم میشه ولی قسمت دیگه ی وجودم میگفت : پس کی ؟  خلاصه اون روز هم تموم شد . در روزهای بعد من یک خورده سعی کردم که جو اطرافم رو بشناسم و افرادی که میخواستم در آینده باهاشون دوست بشم رو شناسایی کنم . افرادی که به نظرم آدم های جالبی بودند ، یکیشون همون عرب مو فرفری بود که بعدن فهمیدم اسمش راعد هست. البته وقتی میگم عرب فکر نکنین منظورم یک آدم سیاه پوسته ، حقیقتش دفعه ی اولی که اون یارو رو دیدم فکر کردم مال ایتالیاست ولی بعدن فهمیدم مال اردنه . دلیلشم اینه که اینها اصولا نژادا عرب نیستند ولی به هر حال در طول زمان اینطوری شدند . دلایل خاصی وجود دشت که میخواستم اون یکی از دوستان اینده ی من باشه .اون فردی بود که من دقت کرده بودم همه رو میشناسه و همه باهاش دوستند. طبقه استاندارد های من که مشخصاناز فرهنگ ایران اورده بودم ، این آدم حتما آدم خیلی محبوبیه که همه اینطوری باهاش رفیقند. نکته ی بعدی این بود که در کلاس ورزش دیدم که این تو همه ی ورزش ها سر رشته داره و ادم ورزشکاریه. البته تا اینجاش خیلی مساله ی مهمی نبود چون همیشه هر موقع تو ایران میدیدم کسی از من در ورزشی بهتره یا هنر یا تخصصی داره که من ندارم به خودم میگفتم اینها که درساشون از من بهتر نیست و همین باعث میشود که من در همه ی موارد نگاه از بالای خودم رو حفظ کنم. اما نکته ی آخر یک خورده قضیه رو عوض کرد.  اگه خاطرتون باشه من گفتم یک افغانی رو تو کلاسه ورزش و ریاضیم شناسایی کردم و اون هم اومد کنارم نشست . اون بهم گفت که این عربه نابغست و پارسال ریاضیش رو نود و پنج درصد گرفته. اینجا بود که به خودم گفتم این یارو حتما خیلی آدم حسابیه. راستش رو بخواهید من تا اون موقع تو عمرم نمیخواستم که جای کسی باشم ولی اون موقع بود که دیدم اون یارو همه چیش از من بالاتره و برای اولین بار به خودم گفتم ایکاش من جای اون بودم . نفر بعدی یک چینی بود که ظاهر سالها بود که در کانادا زندگی میکرد . آدم درس خونی بود و قیافش بر حسب اتفاق کپ نیکبخت بود. اون هم آدمی بود که ظاهر کل مدرسه رو میشناخت. و خلاصه من سعی میکردم وارد اکیپ اینها و چند نفر دیگه که با اینها رفیق بودند بشم . اما همون طور که قبلا ذکر کردم این تلاش ها بی فایده بود و معمولا به این میانجامد که من یک چیز اشتباه میگفتم و بقیه بهم میخندیدند و در کل ظاهرا هیچ راهی نبود که من بتونم تو این مدرسه دوست پیدا کنم . اون اکیپ همیشه زنگ ناهار  دور  یک میز میشستند و واسه من راه پیدا کردن به اون میز از آرزوهای مهال ممکن بود  . هنوز هم زنگ ناهار که میشد من ده دقیقی اول ناهارم رو میخوردم و پنجاه دقیقه ی دیگه رو همش به ساعت نگاه میکردم و وقت میکشتم. به اطراف نگاه میکردم و میدیدم بقیه دارند با هم حرف میزنند و میخندند. به خودم میگفتم اینها دارند راجع به چی حرف میزنند که انقدر خنده داره . ایکاش منم میدونستم . به خودم میگفتم این ها هنری دارند که من ندارم ، اون ها میتونند با بقیه ارتباط بر قرار کنند ولی من عرضش رو ندارم. چینی ها سر میز کماکان با هم چینی حرف میزدند . به خودم میگفتم این چینیها باهمند ، چون کانادا ای ها این هارو آدم  حساب نمیکنند . هنوز دیدگاه نژادی در من خیلی تاثیر گزار بود . یعنی اینکه هندی ها، پاکستانی ها ، چینی ها و اینجور آدم ها رو آدم حساب نمیکردم و میگفتم اینها دیگه چیند. ولی کانادای ها رو صاحب تمام کمالات میدونستم و در همون حال فکر اینکه این کانادا ی ها به من همونجوری نگاه میکنند که من به هندیها نگاه میکنم فوق العاده آزارم میداد .&lt;br /&gt;اون موقع ها یادمه مدرسه خوب پیش نمیرفت . تنها درسه ریاضی بود که من توش بالاترین نمره رو در کناره عربه داشتم. انگلیسی یا همون (ESL ) به هیچ وجه خوب پیش نمیرفت . البته اون معلم کچله رفته بود و به جاش یک خانومی اومده بود که تو برنامه ی قبل از آغاز سال هم با ما بود . ظاهرا معلم اصلیه درس هنوز مریض بود و دیگه نمیتونست اون ترم به ما درس بده . خلاصه با همون معلم جدید چند بار بهمون چند تا موضوع داد که راجع بشون چند تا پاراگراف بنویسیم . هر باری که به من تو اون کلاس میگفتن یک پاراگراف به عنوان تکلیف بنویس انگار که مرگم بود. چون اون تکلیف ها تصحیح میشدند و این نمره ها بود که نمره ی آخر سال رو تعیین  میکرد . یادمه هر کلمه ی که مینوشتم با تردید همراه بود. بخودم میگفتم نکنه اشتباه نوشته باشم یا حتما طرز بهتری هم برای نوشتنش هست . تکلیف های اول که تصحیح شدند من نمره ی پایینی داشتم و در یک کلاس شاید چهارده نفری من رتبه ی هفت یا هشت رو داشتم. نمره های همون تکلیف اول رو معلم پس داد ، همون دختر فیلیپینی ی نمره ی همه از جمله من رو پرسید و در آخر خوشحالی کرد که بالاترین نمره ی کلاس رو گرفته . اینکه نمرم در کلاس پایین بود و اینکه هر چی که معلم در کلاس درس میداد ظاهرا بقیه بچهها در سطوح پایینتر (ESL ) شنیده بودند و من نه ، بهم این احساس رو میداد که من برای این کلاس مناسب نیستم و حتما سطح انگلیسیم پایین تره . در کلاس شیمی هم اوضاع مشابه بود . با این تفاوت که یک مقدار از درس هایی که معلم میداد رو من در ایران خونده بودم و واسه همین تا معلم میخواست درس بده من دستم رو بالا میکردم که مثلن من میدونم . راستش فکر میکردم معلم ثانیه به ثانیه داره دانش آموز ها رو ارزیابی میکنه و من اینطوری اگه همش نشون بدم که میدونم حتما نمره ی بالاتری آخر سال میگیرم. حالا بماند که این ها نه تنها باعث نشد که من نمره ی بیشتر بگیرم بلکه باعث ناراحتی و عصبانیت معلم شد تا جایی که در دیدار اولیا و مربیان به مادرم گفت که این خیلی سر کلاس حرف میزنه. خلاصه تو اون کلاس بعد چند روز معلم گفت که میخوایم یک آزمایش انجام بدیم و شما باید با یک همگروه این آزمایش رو انجام بدین . مشخصا همگروه من همون لهستانیه بود . البته تمام مرحله انجام آزمایش در کتاب بود و یادمه آزمایش رو با موفقیت انجام دادیم و اعداد رو ثبت کردیم. سپس معلم گفت که حالا هر نفری به تنهایی باید یک گزارش آزمایشگاه تحویل بده . تا اسم گزارش اومد من یاد گزارش های ایران افتادم که ۴ خط مینوشتیم تحویل میدادیم ، اما معلم واسه اون حدود ۱ هفته وقت داده بود. به خودم گفتم ۴ خط که ۱ هفته وقت نمیخواد . خلاصه یک هفته گذشت و من هم طبق عادت ایران دقیقا روز آخر نشستم ۶ -۷ خط گزارش نوشتم و بردم مدرسه .البته مثل همیشه هر کلمه رو با کلی تردید نوشتم . هیچ احساسی بد تر از این نیست که ندونی کاری که داری میکنی درسته یا نه . خلاصه فرداش  معلم گفت که مهلت رو تمدید کرده و در نتیجه یک روز دیگه وقت داریم . تو کلاس ESL  از همون دختر فیلیپینیه پرسیدم که ببین گزارش من چجوریه ؟  اون نگاه کرد و گفت گزارش قالب مخصوص داره و ته کتاب شیمی رو بهم نشون داد که قالب گزارش آزمایشگاه رو نوشته بود. اون قالب به نظرم یک چیز نشدنی و غیر ممکن بودم و گفتم اگه قرار باشه من اونطوری بنویسم که ۶ صفحه میشه . بخودم گفتم غیر ممکنه معلم همچین انتظاری داشته باشه و بعد از یک سری تغییرات کوچیک در گزارش ، فرداش گزارش رو تحویل دادم . بعد سپری شدن یک هفته معلم گزارش ها رو برگردوند و من دیدم که از ۲۳ نمره ی ۱۱ رو گرفتم . معلم ظاهرا از همه جای گزارش من غلط گرفته بود و همه جاش با خودکار بنفش چیزهایی نوشته بود .باورم نمیشود که همچین نمره ای وحشتناکی رو گرفته بودم . چیزی که حالم رو حتا بدتر میکرد این بود که تقریبا همه ، نمره هاشون از من بالاتر بود. اون روز با افسردگی رفتم خونه. منی که همیشه شاگرد اول بودم ، الان نمره هام حتا از میانگین کلاس هم پایین تر بود . درس و نمره ها چیزی بودند که به من تو ایران این امکان رو میداد که از بالا به بقیه ی مردم نگاه کنم. چیزی بود که به من احساس خاص بودن میداد و در فکرم من رو از بقیه ی مردم سوا میکرد .  در کل درس خوندن رو هدف زندگیم میدیدم اما اون موقع دیگه همه چی واسم رنگ باخته بود . احساس بی لیاقتی و بی عرضگی میکردم. احساس میکردم کانادا من رو از راه و هدفم دور کرده . دیگه نمیدونستم تو دنیا هدفم چی بود و به کدوم سمت میرفتم ...&lt;br /&gt;ادامه دارد ....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2948097572286708739?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2948097572286708739/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2948097572286708739&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2948097572286708739'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2948097572286708739'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/15.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 15'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8102578869843204986</id><published>2009-12-17T19:28:00.000-05:00</published><updated>2009-12-17T19:57:32.678-05:00</updated><title type='text'>تازه ها چه خبر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;سلام دوستان&lt;br /&gt;اومدم عذر خواهی کنم که این چند وقته اپدیت نکردم&lt;br /&gt;راستش درس ها یک خورده سنگین شده بود . امتحان شیمی و ادبیات انگلیسی داشتیم . شنبه هم که رفتم مسابقات کشتی ولی چیزی نشدم ، راستش بازی اول رو بدجور باختم بعدشم دیگه وقت نداشتم واسه مسابقه ی بعدیم وایستم چون باید واسه امتحان شیمی درس میخوندم واسه همین به مربیم گفتم و اومدم خونه. خدا لعنت کنه این دانشگاهها رو. آدم رو به چه کارهایی وادار میکنند .&lt;br /&gt;از این گذشته این چند وقته کلی مطلب یادم اومد که بنویسم ولی کلش یادم رفت . دفعه بعد حتما باید هر چی یادم اومد رو روی کاغذ بنویسم. نکته ی دیگه اینکه اینجا برای اولین بار امسال ، ۲ هفته پیش برف اومد . اونم درست حسابی نبود . خیلی عجیبه پارسال یادمه همین موقع سال‎ کلی برف پارو کرده بودیم . و خلاصه نکته ی آخر اینکه فردا آخرین روز مدرسه قبل تعطیلات کریسمسه . دیگه ۲ هفته راحتیم که احتمالا باید تو این مدت واسه چند تا دانشگاه اقدام کنم و واسه چند تا بورسیه هم فرم بفرستم . وبلاگ رو هم یادم نمیره این مدت و حتما آپدیتش میکنم . البته فردانمیشه آپ کنم چون صبح که مدرسم. بعدش باید برم دانشگاه تورنتو واسه این کار تحقیقاتی ( عمری باقی باشه حتما توضیح میدم که چرا هفته ی یک بار میرم اونجا) . راستش پروفسور مسول تحقیق ما گفته امروز به عنوان تعطیلات کریسمس همتون رو میبرم یکی از بهترین بستنی فروشی های کانادا. بعدش باست برم مهمونی. احتمالا به صورت جنازه میرسم خونه .&lt;br /&gt;راستی تا یادم نرفته بگم که اون دو تا امتحانا رو با خوبی و خوشی دادم . شیمی رو سه شنبه دادم ، انگلیسی رو هم امروز. ( البته با امتحان آخر سال اشتباه نشه )&lt;br /&gt;خیلی جالبه الان باز یک چیزی رو که اول پست میخواستم بگم ، یادم رفت . دیگه حتما باید هر چی به ذهنم میاد رو بنویسم. اااااااااااااااااا یادم نمیاد ، مهم نیست. اها یادم اومد. می خواستم عذر خواهی کنم از تمام دوستانی که به خاطر پرش زمانی نوشته هام گیج میشند . دوستان عزیز هر مطلبی که با عنوان "مهاجر تازه وارد به کانادا" پست میکنم مال پارسالهولی هر مطلبی که این عنوان رو نداره ماله زمان حاله    &lt;br /&gt;تا پست بعدی ، در پناه حق .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8102578869843204986?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8102578869843204986/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8102578869843204986&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8102578869843204986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8102578869843204986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html' title='تازه ها چه خبر'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4743946212261008624</id><published>2009-12-06T15:24:00.000-05:00</published><updated>2009-12-06T16:57:27.523-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 14</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خوب با توجه به اینکه مقدمه رو در پست قبلی گذاشتم بی مقدمه بریم سر دستان&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اون شب حالم خیلی خوب نبود ، یعنی اصلا خوب نبود. مثل همیشه رفتم تو اتاقم. با توجه به اینکه تخت هنوز نداشتم ، دشکم وسط اتاق پهن بود و اتاق نه چندان بزرگ من رو حتا کوچکتر جلوه میداد . لباس هام با وجود اینکه چند ماه از اومدنمون میگذشت هنوز تو ساک بود . مثل همیشه رفتم کتاب شیمی رو در اوردم و شروع کردم به خوندن . کامپیوتر هم جلوم روشن بود. از کامپیوتر به عنوان دیکشنری استفاده میکردم و معنایی هر کلمه رو بالاش مینوشتم. تقریبا تو هر خط ۷ الا ۸ کلمه به طور متوسط پیدا میشد كه معنیش رو نمیفهمیدم. جدا از درس خوندن ، این کار هم به سختی ی کارم اضافه میکرد. اما دیگه درس ها خیلی سنگین شده بود . تصمیم گرفتم كه دیگه معانی رو ننویسم چون خیلی وقتم رو میگرفت. همون روز پدرم از ایران زنگ زد . هنوز ۲ ماهی تا اومدنش مونده بود . پدرم راجع به اوضاع درس  و مدرسه ازم پرسید.پدرم اصولا همیشه برای من یک وزنه ی روحی قوی بود و اینکه اون موقع اونجا نبود پیشم ، به افسردگیم اضافه میکرد . خلاصه  به پدرم گفتم شیمی و انگلیسی نسبتا درسای  سختی هستن الان واسه من، و بهش گفتم كه روز قبل معلم انگلیسی بهم چی گفته بود. پدرم بهم گفت كه این ها نمیدونند كه شما چه توانایی هایی داری. به پدرم گفتم ولی افرادی كه تو کلاس انگلیسی من هستند حد اقل ۳ الا ۴ سال کانادا بودند ا من چجوری میتونم با اینها رقابت کنم؟ و در کلاس شیمی هم من باید کلی زحمت بکشم كه معنایی درس رو بفهمم و اصولا محاله كه بتونم نمره ای در سطح افرادی بگیرم كه زبان مادریشون انگلیسیه . پدرم دوبار بهم گفت كه مطمئنم اینها چیز هایی نیستند كه نتونی از پسش بر بیای و اوضاع درست خواهد  شد . بعد از صحبت با پدرم یک خورده حالم بهتر شده بود اما هنوز یک چیز هایی رو دلم مونده بود . چیز هایی كه نمیتونستم به کسی بگم . تازه اگرم میگفتم فرقی در اصل ماجرا نمیکرد. منی كه همش فکر میکردم بچه هایی كه تو مدرسه مسخره میشند تقصیر خودشونه و من اگه جای انها بودم یک درس درست حسابی به بقییه میدادم ، الان گیر کرده بودم. همین كه نمیتونستم با کسی راجع به قضایای مدرسه صحبت کنم به سختی ی دردم اضافه میکرد. نمیخواستم بقیه بدونند كه من آدم ضعیفی هستم كه حتا عرضه ی دفاع کردن از خودم رو هم ندارم . باورش یک خورده برم ساخت بود كه اوضاع  اینطوری شده بود اما دیگه کاری نمیتونستم براش بکنم . مسلیه دیگه ای كه به افسردگیم اضافه میکرد ، ساده بودن بیش از حد درس ریاضی بود. اون موقع ای كه من داشتم تو کانادا  مرور درس های راهنمایی و اول دبیرستان رو میکردم ، دوستانم در ایران داشتند حسابان ، جبر ، احتمالات و هندسه میخواندند. تازه درس های دیگه كه من به هیچوجه تو کانادا نداشتم مثل عربی ، دینی ، ادبیات و ... رو هم اون ها میخواندند و من نه . احساس میکردم دارم از مسیر اصلیم دور میشم . مسیری كه باید میرفتم اما الان هر لحظه داره دور و دور تر میشه. روز های بعد مدرسه به همون منوال سابقه گذشتند.&lt;br /&gt;اتفاقات قبل توجه این چند روز یکی این بود كه زنگ ورزش رو چمنها نشسته بودم كه همون پسری كه قبلا گفت بودم گوشواره داشت هم پشت من نشسته بود . خواهرش اومد نزدیکش و کنارش نشست. متعاقبا چند تا دختر دیگه هم اومدند و دورش نشستند. بعد اون به بقییه گفت كه بچها نگاه کنید. بعد اسم من رو صدا زد و گفت "yes baby " كه من هم مثل همیشه همون رو تکرار کردم و بقییه خندیدند . اونجا بود كه فهمیدم كه این روش فایده نداره و باید روش جدیدی رو پیش بگیرم . از اون روز به بعد هر کی این رو بهم میگفت پوز خندی میزدم و روم رو اون ور میکردم. اتفاق دیگری كه در اون برهه ی زمانی افتاده بود این بود كه یک بار دیگه  باز تو همون زنگ ورزش رفته بودیم تو زمین فوتبال آمریکایی . من دیدم چند نفر دارند یک بازی باهم میکنند به صورتی كه به سمت هم یک دیسکی رو پرتاب میکنند كه طرف باید تو هوا بگیره . ما هم دیدیم كه این بازی رو قبلا دیده بودم كه با سگ ها میکردند . گفتم بذار یک چیزی بگم كه ملت بخندند و در کل با بقییه صمیمی بشیم . گفتم بذار این بازی رو مسخره کنم . به یکی از بچها گفتم كه اینا رو نگه کن . دارند بازی ی  سگ هارو بازی میکنند . نتیجه ی حرفم کاملا مخالف چیزی بود كه پیشبینی میکردم . اون یارو كه این رو بهش گفتم خندید و رفت سری به همه گفت كه بییاید ببینید این یارو اصلا این بازی رو به عمرش ندیده. همه ی کلاس میخندیدند . یک پسر مو bolond  با همون حالت خنده گفت كه این یارو تازه اومده ، یک خورده بهش زمان بدین . من خیلی شکه شده بودم . فکر نمیکردم نتجیه ی حرفم این باشه و انقدر برعکس از آب درآد . و دوباره کلی خجالت کشیدم. اتفاقات دیگه ای هم كه تو همون برهه ی  زمانی افتاد یک این بود كه اون یارو كه موهای فرفری داشت و قبلا گفته بودم كه اصالتا عرب بود ، این مساله و چند تا مسلیه دیگه از من رو سر ناهار واسه بقییه بچه ها تعریف کرد. من هم بهش گفتم كه تو "dumb ass " هستی (یعنی احمق هستی) اما با تلفظ اشتباه. یعنی این "b" لامصب نباید تلفظ میشد كه من کردم و دوباره کلی باعث خنده شدم. اون یارو در حین خنده بهم گفت این چیزی كه به من گفتی یعنی ماهی احمق و خیلی  تلفظت وحشتناک اشتباه بوده. اتفاق دیگری هم كه افتاده بود این بود كه دوباره در زنگ ورزش ،تست ورزش داشتیم و باید میدویدیم. من عادت داشتم آخر دویدن و در خط پایان بپرم كه مثلن زودتر برسم. البته به خاطره سابقه ی قبلی ای كه داشتم اینکارم هم باعث خنده شد بود و دم خط پایان كه میرسیدم بچها همه باهم داد میزدند و میگفتند " jump jump " . کل این اتفاقات احساس بدی رو در من به وجود اورده بود. یادمه پدرم یک بار بهم گفته بود كه بدترین احساسی كه یک آدم میتونه داشته باشه احساس نا امنیه كه دقیقا احساس من تو اون موقع بود . یک مساله ی دیگه ای هم كه بود این بود كه من طبق فیلمهایی كه از دبیرستان های اینجا دیده بودم ، فکر میکردم هر دبیرستانی چند تا دختر و پسر دار كه محبوب ترین ادامهاند و همه میخواند با انها دوست باشند . من هم طبق  برآیند ظاهری كه از بعضی از بچه های مدرسه کرده بودم ، چند نفر رو در اون رده قرار داد بودم . همش فکر میکردم كه این ها اصلا من رو آدم هم حساب نمیکنند و اینکه من جزوه اون دسته نبودم در خودم احساس بی لیاقتی میکردم . تو یکی از اون شب ها با پدرم راجع به اینکه احساس میکردم از بچه های ایران عقب افتادم و دارم از راهم دور میشم صحبت کردم . پدرم بهم گفت كه به فرض اگر ایران میموندی و این درس ها رم میخوندی ، به هدف و راحت نزدیکتر میشدی یا اینکه تو یک مدرسه ای درس بخونی كه نمره هاش رو همه ی دانشگاه های دنیا قبول دارند و ازش میتونی وارد هر دانشگاهی بشی؟ اگه حتا ایران میموندی و اون درس ها رم میخوندی كه از هدفت دور تر میشدی. حرف های پدرم مثل همیشه در من اثر کرد و از اینکه اون درس های ایران رو نمیخواندم کمتر احساس بدی داشتم. اون موقع یادمه بارون زیاد میومد و فصل پاییز و ریزش برگ ها بود. اتفاقات مدرسه و اینکه مخالف اون چیزی كه در رویاهام بود ، نتونسته بودم یک girlfriend خارجی پیدا کنم بیش از همیشه افسردم میکرد. به خودم میگفتم کی تو رو آدم حساب میکنه . احساس میکردم دارم تو یک اقیانوسی به تنهایی غوطه میخورم كه کیلو مترها با خشکی فاصله داره .&lt;br /&gt;ادامه دارد  ....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4743946212261008624?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4743946212261008624/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4743946212261008624&amp;isPopup=true' title='35 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4743946212261008624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4743946212261008624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/14.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 14'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2807016705266915</id><published>2009-12-06T14:27:00.001-05:00</published><updated>2009-12-06T14:27:32.683-05:00</updated><title type='text'>توضیح در مورد اسم وبلاگ و چند نکته ی دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام و عرض ارادت نسبت به تمام خوانندگان عزیز وبلاگ.&lt;br /&gt;امروز اومدم یک چند نکته رو روشن کنم.&lt;br /&gt;نکته ی اول كه خیلی سوال شد بود تا حالا راجع به اسم وبلاگ  بود. راستش دوستان اسم وبلاگ رو من زمانی انتخاب کردم كه خیلی ناراحت غمگین بودم و در کل از لحاظ اوضاع روحی حال مساعدی نداشتم . بعد از اینکه اسم رو هم انتخاب کردا دیگه عوضش نکردم، به هرحال خاطرات اون روز ها بود و نمیخواستم عوضش کنم .&lt;br /&gt;نکته ی بعدی اینکه باید همینجا از تمام دوستانی كه زحمت کشیدن و نظر گذاشتن و احساس همدردی کردن ، تشکر میکنم.ولی فکر کنم بازی دوستان مطالب اولیه رو نخوندن ، چون من گفتم كه این خاطرات مال یک سال پیشه:)). ولی به هر حال خیلی ممنونم از همدردیتون.&lt;br /&gt;نکته ی آخر هم اینکه من تو پست های قبلی به نکاتی اشاره کردم كه گفتم بعد توضیح میدم. حالا خیلی ممنون میشم كه اگه یادم بیارید چی ها بودند چون کلان تو این چند ماه یادم رفته :))&lt;br /&gt;تا پست بعدی&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2807016705266915?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2807016705266915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2807016705266915&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2807016705266915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2807016705266915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='توضیح در مورد اسم وبلاگ و چند نکته ی دیگر'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-5892538331837609061</id><published>2009-11-29T14:15:00.000-05:00</published><updated>2009-11-29T14:32:14.295-05:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 13</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام و درود خدمات دوستان عزیز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;امروز اومدم یک سری به وبلاگ بزنم و با توجه به اینکه اوضاع درسی فعلن قابل قبوله احتمالا وقت میکنم كه هفته ای یک بر سر بزنم و قسمت جدیده خاطراتم رو بزارم. البته راستش این چند وقت یک خورده زیادی سر خودم رو شلوغ کردم. جدا از درس و مدرسه ، تیم کشتی و آمد و رفت دائم به دانشگاه تورنتو دیگه خیلی وقتم رو میگیره . حالا اینکه چرا من كه هنوز تو دبیرستانم هفته ای یک بار میرم دانشگاه &lt;span id="TRN_123"&gt;تورنتو&lt;/span&gt; ، قضیش طولانیه كه اگه به حال رسیدیم ، حتما تعریف میکنم. قبل از اینکه بریم سر داستان به دوستانه وبلاگ نویس مثل خودم كه سرعت تایپ فارسیشون پایینه ، این لینک رو پیشنهاد میکنم. فینگلیش بنویسید ، فارسیش میکنه براتون .&lt;br /&gt;http://www.google.com/transliterate/persian&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;نکته ی جالبی كه تو قسمت قبل بهش نپرداختم ، کلاس شیمی بود . اون روز طبقه قول  قبلی همه ی بچها سکه  ها شون رو اوردن مدرسه . معلم شیمی قول داد بود كه مس رو به طلا تبدیل کنه . من  هم ۵ تا سکه ی مسی بوردم مدرسه . معلم شیمی دستور عمل رو توضیح داد و گفت كه باید برای خودتون همگروه انتخاب کنید. اون یارو لهستانیه كه تو کلاس پیش من میشست راه افتاد ببینه کدوم گروه دختر توش داره كه اینم عضو بشه . من البته هنوز تفکر سابقم رو داشتم ولی دیگه انقدر عقده ای نبودم كه راه بیفتم ببینم کدوم گروه دختر داره كه عضو بشم. بعدن فهمیدم این کاتولیک ها تو فضای بسته ای مثل کشور خودمون بزرگ شدن واسه همین اینطوری رفتار میکنند . گروه ها سه نفری بودند . اون  دو تا دختر فیلیپینی و ویتنامی كه تو برنامه ی قبل از آغاز سال با ما بودند ، اومدن به من گفتن كه میخوای تو گروه ما باشی كه منم گفتم باشه . آزمایش رو شروع کردیم . دستور العمل ها ساده بودند . باید سکه ها رو تو اسید میذاشتیم و بعد حرارت میدادیم. البته قبل از شروع آزمایش حتما باید عینک های ایمنی رو میذاشتیم . در کمال تعجب دیدیم كه سکه های مسی به رنگ طلا در اومدند انگار كه خود خود طلا بودند . در حین انجام آزمایش ، گروه اون لهستانییم اومدن طرف ما . یک دختر كه کاملا شبیه ما ایرانیها به نظر میومد تو همون گروه به ما سلام کرد. منم سلام کردم . بعد دیدم گردنبند الله گردنشه . بهش گفتم گردنبد قشنگیه . اونم تشکر کرد و خودش رو معرفی کرد و ‎گفت اسمش "yasmin " هست اسم من رو پرسید كه منم خودم رو معرفی کردم . بعد گفت كه از عراقه . من البته فکر کردم گفت كه از ایرانه ، واسه همین یک چند کلمه ای رو فارسی گفتم كه بعد دیدم نمیفهمه و دوباره گفت كه من از عراقم كه اون موقع بود كه دو ذاریم افتاد و منم گفتم كه من از ایرانم . خلاصه اون روزم تموم شد و ما رفتیم خونه . فرداش دوباره اومدیم مدرسه البته مثل همیشه با اتوبوس . سر کلاس ریاضی اولین امتحان رو دادیم . امتحان خیلی چیز ساده و مبتدی بود . اصلا به نظرم توهین به ما بود كه همچین امتحانی رو بهمون داد بودند . کل امتحان راجع به توان و این چیزهای مربوط به اول راهنمایی بود و نه سوم دبیرستان . خلاصه امتحان رو دادیم رفتیم سر کلاس ESL . اون پاراگرافی كه به عنوان تکلیف نوشته بودم رو نشون معلم دادم . اون هم خوندش و چون موضوع تقریبا خنده داری داشت ، آخرش خندید. بعد بهم گفت كه کی قراره وارد انگلیسی عادی بشی ؟ (واسه دوستانی كه یادشون رفته بگم كه من تو کلاس انگلیسی واسه مهاجرا بودم و با کلاس انگلیسی عادی فرق داشت. کلاس انگلیسی عادی  مثل ادبیات میمونست كه مال  افرادی بود كه به انگلیسی تسلط کامل داشتند و البته برای ورود به دانشگاه حتما باید کلاس انگلیسی عادی رو پاس کرد .) من هم جواب دادم ترم بعد . اون بهم گفت با توجهه به متنی كه ازت دیدم ، ترم بعد در سطح انگلیسی عادی نیستی ، شاید سال بعد باشی ولی نه ترم بعد . این رو كه شنیدم یک احساس فوق العاده بدی بهم دست داد . احساس میکردم كه تحقیر شدم و بی سوادی بیش نیستم. خلاصه زنگ خورد و ما هم به سمت کافه تریا به راه افتادیم . ناهار رو خوردیم و به سمت کلاس ورزش ره سپار شدم .  کلاس ورزش این دفعه  با دفعه های قبل فرق میکرد . اون روز میدیدم كه &lt;span id="TRN_1627"&gt;بچه ها&lt;/span&gt; من رو به هم دیگه نشون میدادند و زیر لب میخندیدند . من سعی کردم كه توجه نشون ندم تا اینکه همون یارو ای كه گفت بودم موهای فرفری و ریش پرفسوری داشت اومد از کنارم رد شد و با  خنده ی مسخره آمیزی بهم گفت "Yes Baby " . خوب حالا اینی كه من الان میگم شاید واسه بچه هایی كه ایران زندگی میکنند قابل درک نباشه ولی بچه هایی كه تجربه ی خارج رفتن رو دارن میدونن كه من چی میگم . شما وقتی وارد یک کشور جدید میشی ، احساس میکنی كه هیچی نمیدونی ، فکر میکنی هر چی كه بگی ممکنه احمقانه به نظر بییاد ، چون به اون زبان تسلط نداری . خوب با این مقدمه میدونین كه چه حالی بهم دست داد بود . احساس میکردم كه دیروز احمقانه تارین حرف دنیا رو زدم وقتی به اون یارو گفتم " Yes Baby " . البته وقتی كه یارو مو فرفری بهم اون رو گفت برای اینکه کم نیارم و طبیعی جلوه کنم منم خندیدم و دوبار همون کلمه رو تکرار کردم . البته لازم به ذکر نیست كه احمقانه ترین راه ممکن رو انتخاب کرده بودم . از همون روز دیگه هر کی از کنارم رد میشد این رو بهم میگفتم كه من هم تکرارش کنم و انها بزنن زیره خوانده . در کل مسخره ی خاص و عام شده بودم . همه بهم میخندیدند . من هم بعد از چند روز دیدم این راه جواب نمیده و دیگه تکرار نکردم . هر موقع هر کی این رو بهم میگفت دیگه یک پوزخند میزدم. البته اینها بعد اون روز اتفاق افتاد و من تو همون روز احساس فوق العاده بدی داشتم .  اینکه چرا این احساس رو داشتم  دلایل مختلفی داشت . مهم تارین دلیلش این بود كه ما ها اصولا (افراد تازی وارد) هر کسی رو به عنوان داوری میبینند كه هر لحظه داره سطح زبانشون رو ارزیابی میکنه و پایین بودن سطح زبان هم معادل هست با ندانستن بدیهیات. خلاصه همین مساله باعث شده بود كه خیلی ها با مسخره اسمم رو صدا بکنند و در کل اوضاع رو خیلی برام ساخت بکنند . خلاصه از کلاس ورزش با حال گرفته اومدم بیرون و رفتم کلاس شیمی . تو کلاس شیمی معلم گفت كه به نظرتون ما اگه دیروز طلا درست نکردیم پس چی درست کردیم كه من هم شب قبلش راجع به این موضوع تحقیق کرده بودم ، دستم رو بالا کردم و گفتم برنج . معلم هم گفت درست و ما برنج درست کردیم و گفت این کلکی بوده كه خیلی از کیمیا غارها به شاه ها میزدند. زنگ شیمی كه خورد از مدرسه اومدم بیرون و به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتادم . احساس افسردگی شدید داشتم . با خودم میگفتم چی میشد الان میتونستم برگردم ایران برم مدرسه . باورم نمیشود كه جایی كه یک زمان اینقدر براش خیال پردازی میکردم و مهمترین قسمت رویاهام بود ، الان حتا رغبت ندارم كه توش بمونم . احساس میکردم كه موجودی حقیر بودم و هر فردی در این جامعه و هر نفری كه تو خیابون رد میشد از من بالاتر بود و من هر جایی كه میشنیدم انگلیسی صحبت میشه احساس حقارت بهم دست میداد . اون ها علمی داشتند كه من نداشتم و اون هم بلد بودن زبان بود . با ناراحتی سوار اتوبوس شدم و برگشتم خونه . برنامه ی خونم خیلی &lt;span id="TRN_1531"&gt;ساده&lt;/span&gt; بود ، میرفتم خونه حموم میکردم و بعد میشستم درس میخوندم . از حموم كه در اومدم دیدم خورشید  داره غروب میکنه . اتفاقات اون روز و منظره ی غروب خورشید ، بهم احساس تنها ترین آدم دنیا رو میداد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-5892538331837609061?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/5892538331837609061/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=5892538331837609061&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5892538331837609061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5892538331837609061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/11/13.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 13'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8824604231227683390</id><published>2009-10-23T16:35:00.000-04:00</published><updated>2009-10-23T16:36:08.200-04:00</updated><title type='text'>تازه ها چه خبر + یک اتفاق تاریخی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام&lt;br /&gt;امروز بعد از کلی روز اومدم دوبار به وبلاگ سر بزنم&lt;br /&gt;راستش دلیل اصلیش این بود كه اومدم اولین باری كه خودم پول به دست اوردم رو ثبت کنم. اولین پولی كه من به دست اوردم یک ۲۰ دلاریه،که واسه ۲ ساعت تدریس گرفتم. تو مدارس اینجا یک برنامه ای هاست كه دانش آموز هایی كه درسشون بهتره میتوانند بییند ثبت نام کنند واسه درس دادن به دانش آموز هایی كه درسشون بد تره . البته اینکار رو میتوانند مجانی یا واسه پول  انجام بدند كه اگه واسه پول بخواد باشه باید نمره های بالا داشته باشی . قضییه راستش از اینجا شروع شد كه من یک بار برای عوض کردن برنامم رفتم پیش مشاورم و اون هم بعد از اینکه به نمرهام نگاه کرد گفتش كه تو تو مدرسه هم درس میدی كه من گفتم نه. و اون هم گفت این چه جوابیه و تو با این نمرات حتما باید بیای اینجا درس بدی و ساعتی ۱۰ دلار میتونی بگیری. كه البته این ۱۰ دلار رو اونی كه بهش درس داد میشه پرداخت میکنه  و نه مدرسه . خلاصه منم بهش گفتم كه روش فکر میکنم و بعد از اینکه با خانواده صحبت کردم بهم گفتند خیلی خوبه و واسه خودت هم یک مروری میشه . بعد از چند روز هم من رفتم ثبت نام کردم . چند روزی گذشت و یک روز كه سر کلاس بودم ، صدام کردند بیرون و گفتند كه برو دفتر . تو دفتر كه رفتم تقریبا چند دقیقه بعد از من یک دختر کانادا یی هم اومد كه باهم رفتیم پیشه مشاور. مشاور هم ما رو بهم معرفی کرد و به اون گفتش كه من همه ی نمره هام خوبه و ریاضی رو ۹۹ درصد گرفتم. و بعد شرایط رو توضیح داد و به اون گفت كه ساعتی ۱۰ دلار هستش كه بایست بدی و اون هم قبول کرد. بعد قرار داد رو اورد و امضا کردیم و گفت شماره هاتون رو بنویسید . بعدش گفت این شماره ها رو به کسی ندید و این شماره ها واسه اینه كه شما بتونید راحت باهم ارتباط برقرار کنید.  بعد آخرش قرار داد رو داد كه درست بخونیم بعد امضا کنیم و رفت ازش کپی گرفت و به هر کدوممون  یک کپی داد . بعدش با هم صحبت کردیم و قرار شد كه جلسه ی اول هفته ی بعد باشه .&lt;br /&gt;روز قبل از اولین جلسه اس ام اس زد كه کجا بریم واسه کلاس كه من گفتم همون دفتر مشاوره خوبه . فرداش اولین کلاس رو داشتیم . اول کلاس اولین چیز که ازش پرسیدم این بود كه درسات چقدر واست مهمه كه اون هم گفت من الان تمام تلاشم اینه كه این کلاس رو پاس کنم . قابل توجه اینه كه این کلاسی كه این توش بود کلاس ریاضی ۱۱ بود و کد M داشت كه یعنی خیلی کلاس ساده ای بود و تقریبا مال کالج بود . بعد ازش پرسیدم تو کلاس چی ها کار کردین كه اون هم گفت فاکتور گرفتن . با فاکتور گرفتن درس رو شروع کردم . نکته ای كه اولش توجهم رو جلب کرد میزان بی اطلاع ایش از ریاضی بود به طوری كه فکر کنم حتا بچه کلاس ‎پنجمی هم تو ایران از این بیشتر ریاضی میدونست . بعد فکر کردم كه شاید این به خاطره اینه كه  من هیچوقت با همچین آدم هایی برخورد نداشتم و همه ی کلاس هام مال سطح دانشگاه بوده نه کالج . خلاصه جلسه ی اول هم رفتیم و جلاسی دوم رو هم رفتیم . طبق قرار اون باید آخر هر هفت حقوق ما رو میداد كه فکر کنم اون دفعه یادش رفت . ( هفت ای دو جلسه کلاس داشتم ) . روز آخر گفت كه من باید برم واسه تیم والیبال و امروز باید زود برم كه منم گفتم باشه . البته بعدش گفت یک هفته نمیتونم بیاد  و آخرش هم اس ام اس زد كه در کل نمیتونه بیاد ، احتمالا به خاطره والی بال و فرداش هم اومد اون ۲۰ دلار رو داد .( یعنی امروز) . حالا هفته ی بعد میرم پیشه مشاورم بگم ۲ تا دانش آموز دیگه بهم بدند .&lt;br /&gt;خلاصه مدرسه هم خوب بوده . چند هفته پیش به خاطره اینکه بالاترین نمره رو تو فیزیک کلاس ۱۱ ، و ریاضی کلاس ۱۲ و اینکه معدل کلم بالای ۸۰ بود ، تو مدرسه به همراهه چند نفر دیگه یک جایزه و یک مدرک گرفتم . ( جایزش یک قاب عکس با آرم مدرسه بود) . در مدارس اینجا کلا هر سال از افرادی كه بالاترین نمره رو در هر درس در کله مدرسه در سال پیش گرفته باشند تقدیر میشه و یک مدرک بهشون میدند .&lt;br /&gt;سال رو هم خدا رو شکر خوب شروع کردیم . الان بعد چند تا امتحان نمره ی فیزیکم  ۹۴ هستش كه فعلن بالاترین هست تو مدرسه و شیمی هم خوبه و باید یک خورده تلاش کنم تا اون هم بالاترین شه. انگلیسی هم بر خلاف انتظار خوب داره پیش میره و جزو نمرات بالای کلاسم.حالا بایست سعی کنیم ببینیم چی میشه آخر سال.&lt;br /&gt;آب و هوام تو تورنتو فعلان تقریبا سرد شده و برگ همه ی درخت ها زرد و قرمز شده كه منظره فوق العاده ای به اطراف میده . بارون هم كه طبقه معمول همیشه میاد و همین الان هم كه دارم این پست رو مینویسم بیرون داره بارون و باد شدید می یاد ، ظاهرا بیرون خیلی سرده .&lt;br /&gt;آخرش این كه بازم سعی میکنم به وبلاگ سر بزنم . داستان رو هم یادم نرفته و سعی میکنم اون رو هم ادامه  بدم البته بستگی به وقت داره .&lt;br /&gt;تا آپدیت بعدی در پناه حق &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8824604231227683390?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8824604231227683390/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8824604231227683390&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8824604231227683390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8824604231227683390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='تازه ها چه خبر + یک اتفاق تاریخی'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3572899239222833800</id><published>2009-09-12T19:06:00.000-04:00</published><updated>2009-09-12T19:42:24.112-04:00</updated><title type='text'>عذرخواهی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با سلام&lt;br /&gt;امروز اومدم از تمامی دوستانی که این وبلاگ رو دنبال می کردند ,عذرخواهی کنم چون دیگه نمی تونم وبلاگ رو آپ کنم. راستش می دونستم کلاس 12 سخت هست اما انتظار نداشتم از همون هفته اول این همه تکلیف و امتحان داشته باشیم. قول هایی دادم که نتونستم عمل کنم وبه همین خاطر از همتون عذرخواهی می کنم. خیلی از مسایل رو می خواستم مطرح کنم. می خواستم داستان رو تموم کنم بعد یک مطلب راجع به قشر های مختلف جامعه ما که خواهان مهاجرت هستند بنویسم و شانس موفقیت  هر قشر رو بررسی کنم. قرار بود راجع به جامعه ایرانی ساکن تورنتو بنویسم و از همه مهم تر سطح درسی اینجا رو برای تک تک درس ها برای بچه های ایران مقایسه کنم و در آخر کلی عکس و فیلم گرفته بودم از تورنتو که می خواستم رو اینترنت بزارم که به هر حال ظاهرا هیچ کدومشون قسمت نبود.&lt;br /&gt;این جا احتمالا واسه 1 سال آپدیت نشه, بعدشم دیگه با خداست, اما همه سعیم رو می کنم که اگر تو این مدت وقت کردم قسمت جدید رو بزارم.&lt;br /&gt;باز هم عذر می خوام و تشکر می کنم از همه دوستان عزیزی که در این مدت به من دلگرمی می دادند مثل سپهر , شراره و محمد عزیز و ... همه دوستان عزیزی که الان اسمشون در خاطرم نیست و در آخر می خواستم از دوستان وبلاگ نویس عزیزی که می تونند جواب سوال های باقی دوستان رو بدهند یا راجع به مسایل بالا اطلاعاتی دارند , دریغ نکنند و به بقیه دوستان کمک کنند.&lt;br /&gt;نماز روزه هاتون قبول&lt;br /&gt;به امید بازگشت مجدد&lt;br /&gt;در پناه حق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3572899239222833800?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3572899239222833800/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3572899239222833800&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3572899239222833800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3572899239222833800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/blog-post_12.html' title='عذرخواهی'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4717266112718719251</id><published>2009-09-07T14:27:00.000-04:00</published><updated>2009-09-07T14:46:22.143-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 12</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فردا دیگه روز اول مدرسه هست ومن هم آماده شدم واسه مدرسه. البته همون طور که قبلا قول داده بودم سعی می کنم یک هفته هم چنان آپ کنم , ولی فکر نکنم دیگه بتونم انقدر واه وبلاگ وقت بزارم. دیگه بریم سر داستان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;--------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون روز در حقيقت شروع سيرِ تغيیرِ من بود. اما هنوز اوضاعِ بحرانى نشده بود.  يعنى هنوز خيلى افسرده نبودم اما تغيير همون طور كه قبلا گفتم اگر ناگهانى باشه با  افسردگى همراهه. به هر حال آنروز هم تموم شد و فرداش دوباره به مدرسه رفتم. در كلاس  رياضى همچنان به عمليات جبری میپرداختیم و در كلاس زبان همچنان دستان كوتاه  میخوندیم.اما نكته قابل توجه در كلاس شيمى به وقوع پيوست. معلم شيمى اون روز به ما  گفت كه ما هفته دیگه ميخواهيم مس رو به طلا تبديل كنيم واسه همين هفته بعد هر نفر ۵ تا  سکهٔ يك سنتی(سکه های يك سنتی اينجا از جنس مس هست) بياره. قضيهِ خيلى جالبى به نظر مى  اومد. به هر حال شيمى هم تموم شد و رفتيم كلاس ورزش. همون طور كه قبلا گفته بودم،  كلاس ورزش جايى بود كه بيشتر از همه احساس تنهايى ميكردم به ويژهِ اينكه بعد از  جلسه اول همون تنها نفرى هم كه يك خرده مى شناختمش ، کلاسش رو حذف كرده بود و ديگه  نمى اومد. وارد رختکن شدم و لباس هام رو عوض كردم و لباس فرم ورزش رو پوشيدم. طبق  معمول همه مشغول صحبت و خوش و بش با هم بودند و من تنها افتاده بودم. كيفم رو  ورداشتم و وارد سالن شدم.اون رو روى سکو گذشتم و رفتم كنارش نشستم. اصولا هر  دفعه وارد اين سالن ميشدم، احساس خوبى بهم دست نمى داد. كلاس ورزش بر عكسِ بقيه  كلاس‌ها كه معلم حرف ميزد و بچه‌ها بايد ساكت میبودند، تو كلاس ورزش هيچ مانع اى  نبود و بچه‌ها مدام با هم صحبت ميكردند و مى خندیدند. در اين شرايط بود كه تنهايى  من بيش از پيش اذيتم مى كرد. احساس يك قطعه پازلی رو داشتم كه تو اون جايى كه واسش  در نظر گرفته بودند، جا نمى خورد. احساس مى كردم به اينجا تعلق ندارم. منى كه  هميشه تو مدرسه كلى رفيق داشتم و گروه مخصوص داشتم ، فكر ميكردم كه اگه برم كانادا  مشكلى نخواهم داشت و خيلى راحت دوباره مثل ايران كلى آدم دورم جمع ميشند. اينكه  ميديدَم تنها افتادم احساس بدى بهم ميداد ، البته الان كه فكر ميكنم مى بينم حالا  تا احساس بد كلى مونده بود. خلاصه تو كلاس ورزش ، معلم همون طور كه قبلا گفته بود ، مى  خواست كه ازمون تستِ ورزش بگيره. همه رفتيم بيرون و رو چمن‌ها نشستيم. اولين تست در  حقيقت دو استقامت بود. كه يعنى در ۱۲ دقيقه چند دور ميتونى دوره زمين فوتبال  آمريكاىی رو بدوی. بچه‌ها همون طور با هم حرف مزیدند و میخندیدند و من يك گوشه تنها  نشسته بودم. معلم هنوز بيرون نيومده بود و من گفتم بذار اول برم آب بخورم ولى وقتى  برگشتم ديدم گروه اول همونجا شروع به دويدن كرده بود. من هم كه نميدونستم در گروه ۱  هستم يا ۲، كلى مضطرب شدم. رفتم پرسيدم از معلم , آخر سر به اين نتيجه  رسيدم كه بايد بدوم با اين ها. با اينكه دير شروع كرده بودم اما نتيجه‌اش خيلى بد  نبود. آفتاب مستقيم ميخورد و هوا هم يك خرده گرم بود. خلاصه دو تموم شد. ظاهرا اون  موقع كه من نبودم، معلم به همه گفته بود كه يك يار انتخاب كنيد و به من بگيد كه چند  دور دوید. وقتى دو تموم شد، ظاهرا يك پسر ديگه هم جديد اومد بود كه قبلا نبود و از  من پرسيد كه چند دور دویدی؟ من هم گفتم ۵ دور و خورده ای كه با حساب نشانه هایی كه روى  زمين بود به معلم گفت كه من ۵ دور و  ۴ واحد دويدم كه البته بعدا فهميدم اشتباه گفته  و به معلم گفتم كه من ۵ دور و ۸ واحد دويدم كه اون هم سریع اصلاح كرد. طرفى كه جديد   اومد بود يك پسر bolond و بلند بود كه جزوه معدود افرادى بود كه قدش تقريبا هم قد من  بود كه بعدا فهميدم هلندیه. خلاصه اون روز هم تموم شد و از مدرسه اومدم بيرون. تو  خونه ديگه مثل چند روز قبلى كلماتى كه تو ESL بلد نبودم رو دونه دونه در نياوردم.  راستش خيلى وقت ميگرفت كه به نظرم لازم نبود. فرداش دوباره رفتيم مدرسه. معلمِ  رياضى گفت كه هفته بعد امتحان مى گيرِه و معلم ESL تكليف داد كه راجع به يك موضوع,  چند خطى بنويسيم. ESL كه تموم شد برگشتم به طبقه ۳ كه به Lockerام برم و  غذام رو  بردارم. غذام رو برداشتم و به سمت کافه تریا به راه افتادم. دوباره مثل روز هاى قبلى  رفتم پيش همون بچه هايى كه از برنامه قبل از آغاز سال مى شناختم. اکثرشون به خصوص  چینیها آدم هاى خسته كننده اى بودند. دائم با خودشون چينى حرف ميزدند و اصلا در نظر  نمى گرفتند كه بابا يك نفر ديگه هم اينجا نشسته. خلاصه ساعت نهار به كندی گذشت و  زنگ ورزش خورد. وسائل رو از قبل ورداشته بودم. به سمت كلاس ورزش به راه افتادم. اون  روز قرار بود كه قسمت ديگرى از تست بدنى رو داشته باشيم. اين قسمت شامل دراز نشست،  شنا ، يك مدل دويدن، پرش و چند تا قسمت ديگه بود كه يادم نيست. تو جلسات قبلى با  همون پسر فرانسویه كه قبلا راجع بهش صحبت كردم آشنا شده بودم. مى گفت كه چند ماهى  اومد كه زبانش رو تقويت كُنه. آدم بدى به نظر نمى رسيد. چند كلمه باهاش فرانسوى حرف  زدم و بعد با توجه به سواد اندک ما و اين نكته كه اين اومده بود انگليسى ياد بگيرى  ديگه باهاش انگلیسی‌ حرف ميزدم. براى تست ورزش، معلم گفت كه يار انتخاب كنيد وأسه  اينكه يك نفر باشه كه رکورد‌هاتون رو گزارش بده. تا معلم اين حرف رو زد ، فرانسویه به من  گفت كه مياى من و تو Partner باشیم كه من هم گفتم باشه. تو اون روز با يك پسر ديگه هم  آشنا شده بودم. قيافه عجيبى داشت. پوست نسبتأ سیاه با چشم هاى بادومی. ولى آدم خوبى به  نظر مى رسيد. خلأصه قسمت اول تست همونى بود كه گفتم يك جور دويدن بود. چند تا مانع رو  زمين گذاشته بودند كه بايد دوره اين‌ها میگشتی و از خط پايان عبور ميكردى و معلم واست  زمان ثبت مى كرد. هر كى كه ميخواست زودتر بره ميتونست زود تر بره تو صف وایسته. اون  فردى كه گفتم نسبتا سياه بود و چشم هاى بادومی داشت كه بعدا فهميدم اسمش Josh هست،  جزو نفرات اول بود كه دويد. بعد از اينكه دویدنش تموم شد و رکورد خوبى هم زده  بود، ما خواستيم يك نوعى بهش تبريك بگيم كه اي كاش زبونم قفل مى شد و تبریک نمى گفتم. تو  ايران كه بوديم يك اصطلاحی بين بچه هاى مدرسه ما جا افتاده بود كه اگه چيز جالبى مى  ديدند يا چيز با مزه ميگفتند "Yes Baby". ما هم از دهنمون در رفت و اين رو بهش  گفتيم. همونجا خنديد و ديدم دارِه ميره به سمت يك پسر ديگه( همونى كه گفتم گوشواره  داشت)، بعد از اينكه حرفش تموم شد اون يارو هم كلى خنديد و از من پرسيد كه اسمت چيه.  منم اسمم رو بهش گفتم. خلأصه من هم تو صف وایستادیم كه اون امتحان رو بدم. نميدونم  چرا استرس داشتم. کلا از بچّگى سر خيلى از كار‌ها كه ميخواستم بكنم استرس داشتم.  اما بعد از يك دفعه كه مسير رو اشتباه رفتم، تونستم دفعه دوم دور رو تموم كنم و رکورد  نه چندان بدى رو ثبت كنم. تو همون جا كه بودم , يك پسره كه قبلا ديده بودم ارتباطات  عمومیش خيلى قویه و با اكثر بچه هاى مدرسه ظاهرا رفيقه و تو كلاس رياضیم هم بود، باهام  صحبت كرد و اسمم رو پرسید و پرسيد كه از كجام. منم اسمم رو بهش گفتم و گفتم كه از  ايرانم. اون هم به فارسى و با يك لهجۀ عجيب ازم پرسيد كه "پارسى ميدانى؟" كه منم  گفتم اره. و اون هم خودش رو به فارسى معرفى كرد و گفت كه افغانى هست و ۶ ساله كه اومد  و اسمش زبیحه. من هم كه بلاخره يك نفر پيدا كرده بودم كه بتونم باهاش ارتباط بر قرار  كنم ، خيلى خوشحال شده بودم. خلاصه به قسمت هاى بعدی تست ورزش رسيديم. واسه دراز  نشست اول فرانسویه پاهام رو گرفت و من دراز نشست رفتم و اون تعداد رو شمرد و بعد من  همين كار رو براش كردم. واسه شنا هم تقريبا همين قضيه بود. آخر كه تموم شد معلم  همه رو جمع كرد و رکورد‌ها رو از خود شخص پرید. اونجا بود كه فهميدم من و فرانسویه  تقريبا پائين ترين رکورد‌ها رو تو كلاس داشتیم. بعدش يك تستِ پرش گرفت كه بايد مى  پریدی و تا هر ارتفاع اى كه مى پريدى رکوردت ثبت ميشد و در آخر هم قد و وزن اندازه  گرفته شد كه همه اين‌ها رو به واحد هايى مثل پوند و فوت گفتند كه من هيچ كدوم رو  بلد نبودم. خلاصه زنگ خورد و به سمت ايستگاهِ اتوبوس به راه افتادم. حالم از ديروز و روز هاى  قبل يك خورده بهتر بود ولى هنوز خيلى خوب نبود. به خيابون نگاه كردم و ديدم برگ هاى  پاییزی چه منظرهٔ فوق العاده اى به خيابون داده. حالم یک خورده بهتر شد و سوار اتوبوس شدم.&lt;br /&gt;ادامه دارد  ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4717266112718719251?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4717266112718719251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4717266112718719251&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4717266112718719251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4717266112718719251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/12.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 12'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-9168293758981382535</id><published>2009-09-06T11:36:00.000-04:00</published><updated>2009-09-06T17:24:38.750-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 11</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;دوستان , امروز اومدم بگم كه شايد نتونم به وعده اى كه دادم عمل كنم.  راستش ۲ روز ديگه مدارس آغاز ميشه و بعد از اون ديگه نميتونم آپ كنم، ولى شايد حالا ۱  هفته ديگه در سال تحصيلى به وبلاگ نويسى ادامه بدم. البته ميدونم شايد وقت نكنم  خيلى از مطالبى كه ميخواستم رو بگم مثل خيلى از مطالبى كه گفته بودم شايد بعدا  توضيح بدم.به هر حال سعیمون رو ميكنيم تا ببينيم به كجا ميرسه. بعدش بايد تشكر كنم  از همه دوستانى كه نظر گذشته بودند و واسه تافل تبريك گفته بودند يا اظهار لطف كرده  بودند که بنده خودم رو لایق این همه لطف نمی دونم. واسه داستان امروز ميتونيد آهنگ Utopia يا مدينهِ فاضله رو به عنوانِ آهنگ  پس زمينِه گوش كنيد. اگر هم نداریدش ميتونيد از &lt;a href="http://www.playcast.ru/uploads/2008/09/13/675419.mp3"&gt;اينجا &lt;/a&gt;دانلودش كنيد.ديگه بريم سر  داستان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اون روز سوار اتوبوس شدم و برگشتم خونه. اينكه ميديدَم وارد سيستم  تحصیلی كانادا شدم، نميدونم به چه علت، ولى به من احساس غرور ميداد. اتوبوس  ايستگاه‌ها رو پشت سر هم رد كرد و به ايستگاه نزديك خونهِ ما رسيد. پياده شدم و  اومدم سمت خونه. حال عجيبى بود. تركيبى از اضطراب ، بزرگى و كنجكاوِی راجع به  آينده. خلاصه اون روز هم گذشت و ما وارد روز دوم مدرسه شديم. روز دوم  بر عکس روز قبل ديگه يك روز  كامل بود. ساعت ۸:۳۰ زنگ اول خورد و به كلاس رياضى رفتيم. به معلم سلام كردم و رفتم  سر جام نشستم. كلاس شروع شد. اول كلاس معلم گفت كه ما الان يك Sitting plan ميخواهيم  درست كنيم يعنى هر كى هر جا نشسته ديگه بايد همونجا بشينه و ما اسمش رو تو اونجا  مينويسيم. همون يارو اى كه گفته بودم ريش پورفسوری داشت، بهم گفت كه ميتونى جات رو  با من عوض كنى؟ كه من گفتم شرمنده اونجا نميتونم معلم رو بشنوم. بعد هم كتاب‌ها توضيع  شدند. سيستم توضيع كتاب اينطورى بود كه معلم يك قفسه رو باز كرد و گفت يك كتاب از  اينجا ور داريد. من رفتم گشتم و يك كتابى كه به نظرم كمتر داغون بود رو برداشتم.  خيلى از كتاب‌ها داغون بودند و من از بچّگى رو كتاب هام حساس بودم واسه همين خيلى تو  اون مورد دقت ميكردم.بعد معلم گفت كه کتاباتون رو بياريد و شمارش رو به من بگيد و  همچنين اگه مشكلى دارِه مثل ( پارگی يا نبودن يك صفحه) به من اعلام كنيد. آخرش هم كه  همه اين‌ها رو داديد بايد امضا كنيد. خلاصه كليه اين كار‌ها رو كرديم. به كتاب يك  نگاه انداختم. كتاب جلدِ سبز رنگى داشت. توش رو كه نگاه كردم فهميدم كه راجع به  خيلى از اصطلاحات چيزى نميدونم واسه همين نميتونستم راجع به سطح کلیش اظهار نظر  كنم. خلاصه زنگ خورد و ما به سمت كلاس زبان روانه شديم. باز همون معلم کچله سر كلاس  بود. به همه سلام كرد و يك داستان كوتاه ديگه بين همه پخش كرد. من داستان قبلى رو هر  چى لغت بلد نبودم در اورده بودم اما اين كار به شدّت وقت گير بود. ولى به هر حال من  مثل ديروز هر چى بلد نبودم رو زيرش خط كشيدم. خلاصه اون كلاس هم تموم شد و زنگ خورد.  خوب ساعت یازده و ده دقيقه بود و ما الان وقت نهارمون بود. يك نکتهٔ ديگه هم كه يادم  رفت بگم اين بود كه تو همون روز اول، به معلم رياضى گفتم كه به من شماره Locker(همون  كمد) ندادند. اون هم يك شماره بهم داد. Locker‌ها در حقیقت يك سرى كمد بودند كه روشون  يك شماره نوشته شده بود. Locker من تو طبقه سوم بود. اون روز بعد از ESL به سمت Locker‌م رفتم. قبلا اون قفلی كه قبلا بهمون داده بودند رو بهش زده بودم. نهارم رو  همون صبح گذاشته بودم تو Locker ام. رفتم نهارم رو برداشتم. حالا بايد براى نهار خوردن  به كافه تریا ميرفتم. يك خرده گشت زدم تا کافه تریا رو پيدا كردم. وارد كه شدم ديدم  يك سالن نسبتأ بزرگه كه توش پر میزه. صدا تو صدا قاطى ميشد و همه داشتند بلند بلند  حرف ميزدند. من كه كسى رو نمى شناختم در نتيجه به سمت ميزى كه همون افرادى كه تو  برنامه قبل از آغاز سال بودند ، نشسته بودند به راه افتادم. اصولا خيلى آدم هاى  جالبى نبودند. جمعيت قابل توجهیشون چينى بودند و بدونِ توجه به جمع مدام با هم چينى  حرف ميزدند. خلاصه ما به اين نتيجه رسيديم كه بريم بيرون نهار بخوريم. وقتى رفتم  بيرون ديدم اون فیلیپینیه و ویتنامیه وپسر لهستانیه و يكى دو تا دختر ديگه رو چمن‌ها  دوره هم نشستند و واسه من دست تكون دادند. من رفتم به سمتشون. والا يك مسأله  اى رو كه قبلا هم گفتم ، خيلى از ما‌ها وقتى ايران هستيم فكر ميكنيم كه تا پامون به  اينور برسه همه دختر‌ها مى ريزند سرمون و ديگه كلى حال ميكنيم. خوب دوستانى كه  اينطورى فكر ميكنيد بايد بگم كه " نه اين طرزِ فكر ۱۰۰ درصد اشتباهه." به هر حال  ولى من هنوز طرزِ فكرم همينطورى بود. يعنى به خودم ميگفتم اين‌ها همه تو دست و پات  ریختند و خلاصه افكارى از اين قبيل . دختر ویتنایمیه تلفنش زنگ زد و شروع كرد به زبون  عجيبى صحبت كردن كه بعدا فهميدم زبونشون اين شکلیه.بقيه بچه‌ها همين طورى داشتند سر  و صدا ميكنند. وقتى تلفنش تموم شد بر گشت با خنده رو به بچه‌ها گفت كه شما نميتونيد  وقتى من دارم با Boy Friendام حرف ميزنم انقدر سر و صدا نكنيد؟ خوب اينجا يك نكته  قابل توجه. من هيچ وقت از اين‌ها خوشم نيومده بود ولى هميشه فكر ميكردم اين‌ها كلا  حاضرند تا آدم يك نشانِه بده كه اين‌ها بريزند سرت. دوستان اگر شما هم اينطورى فكر  ميكنيد ، بدونيد تقصير شما نيست. مشكل از جامعه ماست كه رفتار سازنده بين ۲ جنس  مخالف رو آموزش نميده. هر موقع در فيلم‌ها ميبينم كه يك زن و مرد دارند با هم حرف  ميزنند، معلوم ميشه كه يا زن و شوهرند يا ميخواند با هم ازدواج كنند و ناخود آگاه اين  طرزِ فكر به ما هم القاء ميشه. خلاصه من هم چون هم چين طرزِ فكرى داشتم تا اين  موضوع رو شنيدم ، شوکه شدم. گفتم ااا اين مگه Boy Friend داره؟ بعدش به خودم گفتم دارِه كه  داره؟ حالا كه چى؟ ولى باز يك صداى ديگه درونم ميگفت " ما فكر ميكرديم اين‌ها همين  طورى افتادند و کسی بهشون نگاه نمی کنه". واسه يك آدم سختِه كه متوجه تغیيرِ خودش بشه  ولى اونجا فهمیدم كه دارم تغيير ميكنم. اگه تغيير سرىع باشه ممكنه با يك افسردگی  مقطعی هم همراه باشه. اون موقع بود كه فهميدم چه قدر پرت هستم و چه قدر راجع به  ارتباطاتم با افراد ديگه بى اطلاع هستم. اون قضيه شروع سير تغییراتی بود كه با همون  اتفاق آغاز شد. به هر حال زنگ خورد و به كلاس ورزش رفتم. معلم ورزش همون جلسه اول گفته بود كه شما بايد بلوز و شورت ورزش رو بخريد از ما و هر روز با اون لباس  بيايد سر كلاس. بايد حدود ۱5 دلار پول ميداديم براى بلوز و شرت. من وقتى رفتم سر  كلاس يادم اومد كه پول رو نياوردم و تو Locker‌ام جا گذاشتم. ميدونستم  معلم هم رو دير  امدن خيلى حساسِه. خلاصه با معلم صحبت كردم و گذاشت كه برم پولم رو بيارم. وقتى  برگشتم ديدم كه تو همون سالن بچه‌ها تو ۴ تا صف وایستدند. معلم به من گفت كه ميخواى  بازى كنى يا نگاه كنى. من گفتم ميخوام بازى كنم. به من صف اى رو نشون داد كه برم  وایستم. تو همون صف از فردى كه جلوم بود پرسيدم كه چى ميخوايم بازى كنيم. طرف گفت  فوتبال. بهش گفتم فوتبال آمريكاى؟ و اون هم گفت اره. خلاصه از  سالن رفتيم بيرون و وارد زمين چمن شديم. بعضى بچه‌ها توپ فوتبال ِ آمريكاى ورداشته  بودند و به هم ديگه پرت ميكردند. در كلاس ورزش بيشترين احساس غربت بهم دستا ميداد.  همه هم ديگه رو مى شناختند و با هم صحبت ميكردند اما من دستم به كمرم بود و يكه و  تنها يك گوش وایستاده بودم. از همون طرفى كه ريش پرفسوری داشت پرسيدم كه بازی چه جورى يه  و گفت ميخوايم تاچ فوتبال بازى كنيم. نميدونستم چى هست اما سوالم نكردم. تيم‌ها  تقسيم شدن. ۴ تا تيم بودند كه ۲ به ۲ بازى ميكردند. به هر تيمى يك چيزى شبيه بلوز  رنگى دادند كه از هم قابل تشخيص باشند. خلاصه بازى شروع شد. تيمى كه من توش بودم توپ  رو در اختيار داشت. اعضاى هر تيم پشت خط و در زمين خودشون وایستاده بودند. معلم  ورزش سوت رو زد. كسى كه تو تيم ما توپ رو در اختيار داشت با صداى بلند داد زد "Hud"  و بچه هاى تيم ما شروع به دويدن به زمين حريف كردند. من هم بصورت تقلیدی همين كار  رو كردم. بالاخره توپ پرتاب شد و يكى از بچه هاى تيم ما توپ رو گرفت. بعدا فهميدم  اگر يكى از بچه هاى تيم مقابل به فردى كه توپ رو دارِه دست بزنِه بازى متوقف ميشه و  بازى بايد از همون جا مجددا آغاز بشه. هر تيمى ۳ بار فرصت دارِه كه همينطورى توپ رو  جلو ببره تا در آخر اگه بتونه توپ رو از خطى كه در انتهاى زمين حريف هست بگذرونه 1 امتیاز میگیره و بعدش زمین ها باید عوض بشه. البته يك بازيكن بايد با توپ از خط رد بشه و توپ رو نميشه پرت كرد و  نكته ديگه اينكه وقتى كسى توپ رو گرفت نميتونست پاس بده. خوب قابل پيشبينى بود كه  كسى كه اول بازى توپ رو پرت ميكرد به سمت من پرت نمى كرد. بعد از يك مدتى يك پسر bolond  كه چند تا توپ قبلى رو پرت كرده بود به من گفت كه بيا توپ رو پرت كن منم گفتم باشه.  ولى چون اون موقع شناخت درستى از بازى نداشتم و نميدونستم توپ رو بايد هر چه دورتر  پرت كنى و به هم تیمیت برسونی، توپ رو همين نزديك پرت ميكردم. كه چند بار باعثِ  خنده ى اطرافیان شدم. خلاصه همون طرف توپ رو از من گرفت و به يك پسر مو bolond ديگه  كه موهاش هم بلند بود گفت كه بيا توپ رو پرت كن. ولى اون گفت كه من فرانسوى هستم.  يارو گفت خوب كه چى ؟ اون يكى دوباره گفت من فرانسوى هستم و نميتونم. خلاصه قبول  نكرد. بعدا فهميدم اين يارو از فرانسه اومده و ۲-۳ ماه مى خواهد اينجا بمونه كه  انگلیسیش رو خوب كُنه و دوباره برگرده فرانسه. زنگ ورزش هم تموم شد و من به سمت  معلم ورزش رفتم تا پيرهن و شرت رو بخرم. پيرهن سفيد بود و شرت هم آبى و هر دو علامت  همون سرخ پوست و شعار Warriors  را داشتند. پيرهن و شرت رو گرفتم و به سمت كلاس شيمى  به راه افتادم. تو كلاس شيمى ديدم كه يك خرده جاى بچه‌ها در صندلیها عوض شده و  لهستانیه تك و تنها پشت يك ميز دو نفر نشسته. من رفتم پيش‌اش نشستم. يارو با خنده گفت  كه من منتظرِ دختر ویتنامیه بودم و من هم بهش گفتم اگه ناراحتى ميتونم برم. يارو هم  گفت نه بابا راحت باش. خلاصه معلم شيمى به من و لهستانیه گفت كه امروز خيلى كار  داريم و امتحانى كه قرار بود از شما بگيرم مى افته به هفته بعد. ما هم از خدا خواسته  گفتيم باشه. معلم شيمى همون روز كتاب‌ها رو پخش كرد. سیستم توضيع كتاب شبيه كتاب  رياضى بود كه ديگه توضيح نمى دم. كتاب شيمى يك كتاب تقریبا قرمز و نارنجى رنگ بود كه  عكسِ يك انفجار روش بود و چند تا فرمول رو جلدش نوشته شده بود و جلد سخت داشت. كتاب رو باز كردم.  ورقه هاش گلاسه بود و مثل كتاب رياضى حدود ۵۰۰ صفحه در قطع A4 داشت. بلاخره زنگ خورد و من  به سمت ايستگاه اتبوس به راه افتادم ولى با حالى متفاوت از ديروز. همش به خودم  ميگفتم اى عقده اى فكر كرده بودى كه چى؟ و احساس غربتم شديد تر از هر موقع اى بود.  اون روز شروع سير افسردگی من بود كه مدتى نسبتأ طولانى هم به طول انجاميد. ديگه اون  باد خنك احساس خوبى بهم نميداد. بادى كه تو صورتم ميخورد احساس فردى رو بهم ميداد كه  دارِه تو يك اقیانوس بزرگ، تك و تنها غرق ميشه.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-9168293758981382535?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/9168293758981382535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=9168293758981382535&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9168293758981382535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9168293758981382535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/11.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 11'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3377004145357096045</id><published>2009-09-05T15:32:00.000-04:00</published><updated>2009-09-05T16:05:17.172-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 10</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;اول از همه ، بايد تشكر كنم از همه دوستانى كه زحمت كشيدند و نظر  گذشتند. بعدش بايد از تمام خواننده گان عزيز اين وبلاگ تشكر كنم. موقع اى كه اين  وبلاگ به راه افتاد بندِه فكر ميكردم ، فقط دفتر خاطرت خودم خواهد بود و كسى غير از  خودم بهش سر نخواهد زد ، اما به لطف شما دوستان، بازديد وبلاگ ديروز از هزار گذشت ،  كه اين رو مديونِ تك تك شما دوستان عزيز هستم. مسأله ديگه اينكه بايد عذر خواهى كنم  به خاطره اينكه امروز دير آپ كردم چون با يكى از دوستان رفته بوديم تنیس و واسه  همين نتوانستم به موقع بيام سراغ وبلاگ. در آخر هم بايد بگم به لطف خدا ديروز نتيجه تافل اومد و من نمره‌ام ۱۰۶ شده بود از ۱۲۰ كه براى دانشگاه نمرهِ مناسبیه. listening و reading  رو ۱۰۰ درصد زده بودم اما ۲۶ و ۲۲ از ۳۰ در به ترتیب در speaking و writing  يك  خرده نمره‌ام رو پائين اورد. خوب ديگه پر حرفى بسه بريم سر دستان. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;-------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;زنگ خرده بود  و من كيف و كتاب هم رو جمع كردم كه به سمت كلاس بعدى حركت كنم. همانطور كه قبلا  گفته بودم بسته به زوج يا فرد بودن روز ، جاى زنگ سوم و چهارم عوض ميشد، اون روز هم  طبق برنامه زنگ سوم ، ورزش داشتم. كلاس ورزش ، عجيب ترين كلاسى بود كه تا حالا رفته  بودم، و ميتونم بگم بيشتر از همه تو اون كلاس بود كه احساس غربت بهم دست داد.  البته به محض ورود يك نفرى رو كه از برنامه قبل از آغاز سال مى شناختم ديدم و پيش  او نشستم اما بازم حال عجيبى بود. نميدونم واسه چى بود. شايد به خاطره شكل عجيب  كلاس بود كه تا حالا من این طورش رو ندیده بودم. كلاس در يك سالن سر بسته برگزار  ميشد. سالن رو قبلا ديده بودم اما اين كه اين همه دانش آموز توش باشه ، کلی فرق می کرد. دانش آموز‌ها رو سکوهایی كه براى تماشا چى‌ها تعبیه شده بود نشسته  بودند كه ظاهرا ، سکوها تو هم ميرفتند. يكى مسأله ديگه كه حالم رو يك خرده عجيب  ميكرد اين بود كه تو اين كلاس بر عكسِ ۲ كلاس قبلى كه من رفته بودم ، تعداد خارجى  توش خيلى كم بود. تو كلاس هاى قبلى ميشد بين  ۲۰ تا ۴۰ درصد خارجى ديد ( غير كانادايى منظورمه)، اما تو اين كلاس تعداد اين افراد كه مثل خودم اصالت كانادايى نداشتند  ، انگشت شمار بود. البته باز همه اين مسائل با قضایایی كه ما بعدا فهميديم توجيه پذير  بود ، اما به هر حال روز اول خيلى عجيب بود. نكته اى كه يادم رفت بگم اين بود كه  اين كلاس بر عكس كلاس هاى قبلى فقط پسر‌ها بودند و اين تنها كلاسى بود كه دختر‌ها و  پسر‌ها از هم جدا بودند. در كلاس ۲ نفر بيش از همه توجهم رو جلب كردند. يكى يك پسرى  بود كه موهاى فر فری سياه داشت و ريش پورفسوری كامل. به خودم گفتم اين يارو معلوم  نيست چند ساله شه كه دارِه دبيرستان مياد. البته بعدا فهميديم اين يارو بر عكس ظاهرش  كه هيچى نشون نميداد اهلِ اردن بود و ظاهرا اعراب كلا زود بالغ ميشند. مورد ديگه يك  پسر ديگه بود كه قد نسبتأ كوتاهى داشت. اما قيافه‌اش خيلى جلب توجه ميكرد به چند  دليل. موهاىbolond  و سيخ کردش به همراه گوشواره هاش قيافه عجيبى بهش ميداد. تو فيلم‌ها  معمولا به اين افراد نقش منفى ميدن. در كل احساس خوبى نسبت بهش نداشتم اما از طرف  ديگه اين عجيب بودن باعث ميشد كه من به خودم بگم نگاه كن اينجا همه اين رو آدم حساب  ميكنند نه تو رو و در كل رفیقای اين تو رو به هيچ جاشون نمیگیرند. اين مسأله كه من و خيلى از  مهاجر هاى تازه وارد فكر ميكنيم كه هيچ چيز براى ارائه به مردم دنيا جديد نداريم و  نخواهيم داشت باعث و بانی خيلى از افسردگى‌ها در بين اين افراد و يكى از دلیل اصلى  اين مساله‌ست كه خيلى از وبلاگ نويس‌ها تا پاشون به كانادا ميرسه ديگه سال تا سال  هم به وبلاگشون سر نمى زنند.خلاصه معلم ورزش شروع كرد به حرف زدن. خيلى تند و نامفهوم  حرف ميزد ، اما از حرف هاش ميشد جسته گریخته فهميد كه دارِه ميگه خيلى انضباط سر سختى  داره و كلا حاضره همه جور حالى از ملت بگيره. آخرش هم گفت كه كسانى كه مشتاقند كه  بيان داوطلبانه به من كمك كنند اسم شون رو اعلام كنند. البته هيچ كى خوشش نمياد  مجانى جون بكنه اما در استان انتاریو براى فارق التحصيل شدن بايد ۴۰ ساعت كار  داوطلبانه براى اجتماع انجام بدى تا دیپلمت رو بِدن. خلاصه زنگ دوباره خورد و ما به  سمت مقصد بعدیمون كه كلاس شيمى بود به راه افتاديم. تو برنامه نوشته بود كه بايد  برم كلاس ۱۰۹ كه يعنى طبقه اول بود. كلاس رو پيدا كردم و وارد كلاس شدم. قبل از من  چند نفر اومد بودند. كلاس شيمى بر عكسِ ۳ كلاس قبلى مدلِ چیدمان صندلى هاش به شدّت  منحصر به فرد بود. كلاس پر از ميز هاى سياه بود كه به زمين چسبيده بودند و با یک ورقه آهن پوشیده شده بودند. ميز‌ها  دو نفرى بودند. و هر ميز داراى يك سینک و يك شيرِ آب بود. البته من وقتى رسيدم اكثر  میزها پر شده بودند و در نتيجه مجبور شدم تو رديفِ صندلیهای تك نفری بين ميز‌ها يكى  رو انتخاب كنم و بشينم. در اين كلاس بيشتر از بقيه كلاس‌ها چهره هاى آشنا ديدم.  دختر فیلیپینیه ، ویتانمیه، پسر هندیه و لهستانیه همه تو اين كلاس بودند. خلاصه معلم شروع  به صحبت كرد. معلم يك زن حدود ۴۵ تا ۵۰ بود كه موهاى نسبتأ كوتاه و bolond با چشم هاى  آبى داشت. با خنده صحبت ميكرد اما مضمون حرف هاش خيلى خنده رو به آدم القاء نمى  كرد. به ما گفت كه الان ۳۰ نفر تو اين کلاسند كه اصولا خيلى تعداد زیادیه و گفت  خيلى‌ها تو ليست انتظار واسه اين كلاس بودند و اگه شما تونستيد بيايد تو اين كلاس و  فكر ميكنيد كه ميتونيد هيچ كارى نكنيد و نمره بگيريد ، حق اون‌ها رو خورديد. بعد  پرسيد چند نفر هر ۳ درس مربوط به علوم رو وردشتند كه ۵ - ۶ نفر دست شون رو بلند  كردند. سپس گفت خوب حالا همين جلسه اول يك امتحان ميخوايم بگيريم. چند تا عنصر جدول  تانوبی رو نوشت و گفت اين‌ها رو حفظ كنيد و چند تا ديگه رو هم كه من اينجا ننوشتم هم  بايد حفظ باشيد. بعد پاك كرد و به همه برگِه داد واسه امتحان. ميگفت من اسم يا نماد  علمیش رو ميدم و شما بايد بگيد چه عنسریه يا نماد علمیش رو بنويسيد. سوال‌ها نسبتأ كه  چه عرض كنم خيلى سخت بود. خلاصه امتحان تموم شد و برگِه ها رو جمع كرد. زنگ كه خورد  من و لهستانیه رفتيم پيش‌اش و گفتيم كه ما تازه اومديم و اين عناصری كه شما گفتيد رو  اصلا نمیشناختیم و تو كشورمون يك اسم ديگه دارند. اون هم گفت كه اشكال نداره، فردا  ميتونيد دوباره امتحان بديد. البته ناگفته نماند كه اون هم مثل بقيه معلم‌ها توضيع  كتاب‌ها رو به جلسات بعدى موكول كرد.&lt;br /&gt;از كلاس اومدم بيرون و به سمتِ در خروجى  به راه افتادم. احساس عجيبى داشتم به خودم ميگفتم مهم نيست چه قدر مى خواهد سخت  باشه يا چه قدر زبان بهم فشار بياره. فوقِش همه وقتم رو ميذارم و همه لغات رو از  ديكشنرى در ميارم تا بتونم به هدفم برسم. از در اومدم بيرون و به سمتِ ایستگاهی كه  جلوى مدرسه بود به راه افتادم باز هم همون باد خنک تو صورتم ميخورد و حال عجيبى  بهم ميداد.&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3377004145357096045?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3377004145357096045/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3377004145357096045&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3377004145357096045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3377004145357096045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/10.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 10'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-144927631037937443</id><published>2009-09-04T12:35:00.000-04:00</published><updated>2009-09-04T12:59:12.345-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 9</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام خدمت همه دوستان. قبل از اينكه بريم سر دستان بيانِ چند نكته رو ضرورى  دونستم. چند تن از دوستان زحمت کشیده بودند ، نظر گذاشته بودند و انتقاداتى رو مطرح  كرده بودند، كه البته باعثِ خرسندی بندِه هست كه اين چنين خوانندگانی داريم كه زحمت  ميكشند، وقت ميزارند و براى بهتر شدن وبلاگ اين مسائل رو مطرح ميكنند. اول از همه دوستی با نمایهٔ ناشناس، نظر گذاشته بودند و راجع به بندِه مسائلى رو مطرح كرده بودند  كه ميتونيد در کامنت هاى پست قبلى بخونيد. البته بندِه به ايشون كاملا حق ميدم كه  اينطور فكر كنند. به هر حال بندِه در ابتداى پست قبلى هم از تمام افرادى كه ممكن  بود مسائل مطرح شده در پست قبلى رو جالب ندونند يا بى ربط بدونند عذر خواهى كرده  بودم. اما به نظرِ من بهتره كه واقع بين باشيم. آيا واقعيت جامعه امروز ما غير از  اینیست كه بندِه در پست قبلى مطرح كرده بودم؟ و اينكه خيلى از دوستان اصلا به خاطره  همين مسائل روياى خارج امدن رو دارند. آيا بهتر نيست كه اين افراد روشن بشند و به  واقعيت هاى جامعه غرب پى ببرند تا بتوانند عاقلانه تر در مورد مهاجرت تصميم بگيرند؟  نكته ديگرى هم كه مطرح شده بود باز هم از طرف يك دوست ناشناس ديگر بود. ايشون  ايراداتى رو نسبت به نثر بندِه مطرح كرده بودند.راستش دوست عزيز بسيار سپاس گذارم كه  وقت ارزشمندتون رو گذاشته و به بندِه اين مسائل رو گوشزد كرديد. اما بندِه فكر ميكنم  حتى خود شما دوستان هم راضى نباشيد كه من براى خواننده بنويسم. اگر بندِه براى هر  خطى كه مى نويسم بخواهم عکس العمل خواننده رو در نظر بگيرم ، مجبور بشم خيلى از  واقعيت رو نگم يا خيلى از مسائل رو طورِ ديگه مطرح كنم. فكر ميكنم همين طور بهتر  باشد كه بندِه به اين وبلاگ مثل يك دفتر خاطرت نگاه كنم و اونطور كه مسائل به ذهنم  مياد بنويسم ، البته مسائل شما رو ۱۰۰ درصد به خاطر ميسپارم و سعى ميكنم منسجم تر  بنويسم. خوب ديگه مقدمه طولانى شد، بريم سر دستان.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يادمه وارد كلاس رياضى كه  شدم خيلى مسائل توجهم رو جلب كرد. يك تفاوت نوع ميز‌ها بود ، كه بر عكسِ چيزى كه تو  ايران ديده بوديم ، ميز‌ها تك نفرى بود. نكته ديگه اين بود كه بر عكسِ ايران كه ما  کلاسمون ثابت بود و معلم‌ها ميومدن کلاسمون، اينجا معلمها تو کلاسشون ثابت بودند و اين  ما بوديم كه بايد به اتاق هاى مختلف ميرفتيم و كلاس هامون رو عوض ميكرديم. نكته  ديگه اين كه كلاس رياضى کلیه دیوراهای کناریش ( غیر اونى كه پنجره‌ها توش قرار داشت) پر از  تختِه سياه بود. يعنى كليه دیوارهش رو تختِ سياه گذاشته بودند. يادمه همون روز پشت  بلند گو گفته بودند كه كلاس هاى امروز بر عكسِ حالت عادى كه ۱ ساعت و ۱۵ دقيقه هست  ، امروز ۴۵ دقیقه خواهد بود و بر عكسِ هر روز كه مدرسه دو و چله و پنج دقیقه تعطيل ميشود ، امروز  ساعت ۱۲ تعطيل ميشد. خلاصه همون جلسه اول سر كلاس رياضى معلم گفت كه من چند تا سوال  براى يادآورى از سال پيش مطرح ميكنم كه هر كسى كه بلده ميتونه بياد پاى تختِه جواب  بده. وقتى سوال‌ها رو مى نوشت من اطراف رو بازرسى ميكردم. تو اين كلاس نميدونم به  چه علتى تعداد پسر‌ها بيشتر از دختر‌ها بود. و بر عكسِ چيزى كه هميشه تو فيلم‌ها  ديده بودم كه نصف كلاس حد اقل آدمهاى خوشگلند ، هيچ حتى يك نفر كه بشه بهش نگاه كرد  نبود. به خودمون گفتيم شانسِ ما رو نگاه كن از بهشت بايد توالتش نصيب ما ميشد.  البته بعد‌ها فهميدم همه اين مسائل دليل دارِه كه شايد تو پست هاى بعدى بهش پرداختم.  البته بعد يك مدت كه از شروع كلاس مى گذشت يك دختر خيلى مقبول وارد كلاس شد. من  بعد از برانداز كردنش فهميدم اين مورد خوبىِه. البته به اين علت كه هنوز تفكراتِ  ايران تو ذهنم بود ، گفتيم اين مورد خوبىِه واسه  Girl Friend . اون هم رفت ۲ صندلى اونور  ترِ من نشست. به خودم گفتم تا اين ترم تموم بشه كلى برنامه باهاش مى ريزيم ولى اول  بايد فهمید که Boy Friend دارِه يا نه كه البته بعدا فهميدم دارِه و وقتى فهميدم خيلى تحت  تأثير قرار نگرفتم به علت اين سيرِ تغيير كه در پست هاى بعدى مطرح خواهم كرد. خلاصه  معلم سوال‌ها رو نوشت. ميتونم بگم بى نهايت ساده. چند تا عملياتِ ساده جبری. به  خودم گفتم فقط همين؟ ما كه پارسال كلى ماتریس و نمودارهای مختلف خونديم الان بايد اين  رو حل كنم؟ ( البته بعدا فهميدم ماتریس در كانادا نه در دبيرستان بلكه در دانشگاه  تدریس ميشه). خلاصه ما بلند شديم كه بريم سوال‌ها رو جواب بديم. همزمان با من يك  دختر كه ظاهرا هندى بود و بهتون بگم فوق العاده زشت ( كه البته اين مسائل روز هاى  اول براى من خيلى مهم بود) بود ، بلند كه شد كه سوال‌ها رو بياد حل كُنه. تعداد  سوال‌ها زياد بود در نتيجه به همه متقاضیان ميرسيد. يادم مياد قبل از اينكه بيام  كانادا با خودم فكر ميكردم كه پس بايد كه رياضى كانادا با اعداد لاتين باشه ،  اما اينكه از نزديك ببينى اين مسأله رو خيلى فرق ميكرد. يك احساس بزرگى به آدم دست  ميداد ، چون فقط معادله های بزرگ و پيچيده ( مثل اونى كه مالِ انیشتینه) رو تا به حال به  انگليسى ديده بودم ، و مغزم نا خود آگاه اين معادله هاى درِ پيت رو هم سطح اون‌ها  قرار ميداد. يادم مياد تا خواستم حل كنم( ميدونستم كه اعداد رو بايد به لاتين  بنويسم) اما نميدونم به چه دليلى تا ميخواستم هر عددى رو بنويسم ، به جاى اينكه به  صورت لاتين بنویسمش به صورت فارسى مینوشتمش. البته تا مينوشتم، متوجه ميشدم و پاكش  ميكردم ، اما بايد بگم اين اتفّاق شايد ۱۰ بار پشت سر هم افتاد تا كم كم عادت كردم.  سوال‌ها خيلى ساده بودند اما چون از قبل شنيده بودم كه معلم هاى كانادا به كار  كلاس بالاترين نمره رو ميدهند و امتحان آخر سال تاثیر چندانى نداره ، واسه همين سعى  ميكردم همه سوال‌ها رو حل كنم. يادمه يك پسر چينى كه تو همون برنامهٔ قبل از آغاز  مدارس با ما بود و ظاهرا ۳-۴ سالى بود كه كانادا هست هم تو كلاس رياضى كنار من  نشسته بود و تنها فردى بود كه مى شناختمش. بهش گفتم اين دارِه نمره ميده حتما ,چرا  پا نميشى حل كنى؟ كه به من گفت جدى؟ و اون هم بلند شد تا يكيش رو حل كُنه.  خلاصه بعد از سوال‌ها, معلم كتابى رو كه قرار بود امسال كار كنيم رو نشونمون داد و  گفت تو جلسه های بعدى توضیعش ميكنيم ( در كانادا بچه‌ها كتاب‌ها رو نمیخرند، و مدرسه  كتاب‌ها رو بهشون ميده و آخر سال هم ازشون پس ميگيره). خلاصه زنگ خورد و همه از كلاس  خارج شدند. من به برنامه‌ام نگاه كردم ، ديدم نوشته زنگ دوم ESL - انگلیسی برای مهاجرین تازه وارد - دارم ، به كدِ كلاس  نگاه كردم دقيق يادم نمياد چند بود ولى با ۲ شروع ميشد (فكر كنم ۲۰۹ بود) پس فهميدم  بايد برم طبقه  ۲ . كلاس رو به زور پيدا كردم. وارد كلاس كه شدم ديدم يك معلم چاق و  كچل پشت ميز نشسته. البته در كلاس همون پسر چینی كه تو كلاس رياضى هم بود نشسته بود  و يك دختر فیلیپینی و يك پسر هندى هم كه تو همون برنامه بودند هم اومده بودند. البته  اون‌ها بر عكسِ من چند سالى بود كه كانادا بودند و بعد از اينكه ديدند كه من همون  ترم اول اين كلاس اومدم بهم تبريك گفتند. البته من تنها نفرى نبودم كه از همون ترم  اول بالاترين سطحِ ESL نشسته بودم. همون پسر لهستانیم با كمى تأخير وارد كلاس شد.  البته من تا وارد كلاس شدم ديدم كه هندیه پشت سر فیلیپینیه نشسته و ، فیلیپینیه دارِه  دست تكون ميده كه برم جلوى اون بشينم. البته من از بچّگى آدم لجبازى بودم واسه همين  جلوش ننشستم و در صندلىِ كنارى نشستم. البته بعدا فهميدم اين فیلیپینیه هم آدم حسابى  نيست (در مدت هاى زمانى كوتاه Boy Friend عوض ميكنه و درست نيست كه بندِه مطرح كنم  به اين آدم‌ها تو ايران چى ميگند). خلاصه كلاس شروع شد. معلم خودش رو معرفى كرد.  آدم باحالى به نظر ميرسيد و دائم مى خنديد. به ما گفت كه من معلمِ دائمتون نيستم و  معلمی كى تو برنامتون نوشته الان مريضِه و بعد از اينكه خوب شد اون مياد ( البته  ايشون هيچ وقت خوب نشدند و متاسفانه بعدا متوجه شديم كه بعد چند ماه به ديار باقى  شتافتند). از فیلیپینیه پرسيدم كه همون معلمِ اصلىه كه بيمارستانه چه جور آدمیه. گفت كه  اگه كار كنى بهت نمرهِ خوب ميده. نميدونستم كه بعد از اين تعريف بايد خوشحال باشم يا  ناراحت اما به هر حال به نظرم مثبت اومد. معلمِ همون جلسه اول يك داستان كوتاه كه  فتو كپى گرفته بود رو بين ما پخش كرد. راستش رو بخواييد بگذاريد يك مطلبى رو بگم.  تو كلاس كه بودم احساس خوبى نداشتم. اين كه ميديدَم با افرادى كه ۳ - ۴ سال هست كه  كاناداند بايد تو يك كلاس بشينم احساس بدى بهم ميداد. فكر ميكردم همه اين‌ها  زبانشون ۱۰ برابر من بهتره و من كلاس اشتباهى اومدم. به خودم ميگفتم همين الان كه  داستان خونده بشه مشخص ميشه كه من يك کلامش رو نمى فهمم و هى مجبور ميشم سوال كنم،  اون وقت همه مى فهمند كه هيچى بلد نيستم و باعثِ تمسخر ديگران ميشم. خلاصه معلم گفت  اگر لغتى رو نمى دونيد بپرسيد. در همون خط اول چشمام خرد به لغتی به نام "hers". خوب  اين لغت بسيار ساده است و فكر كنم كسى كه ۲ جلسه كلاس انگليسى رفته باشه میدوم كه  "hers"  "يعنى متعلق به اون فرد ( مونث) - ضمیر ملکی مونث" اما اصلا مغزم قفل كرده  بود. فكر ميكردم هيچ كدوم از اين كلمات در سطحِ من نيست و حتى اين كلمه اى هم كه  گفتم معنيش تو ذهنم نمى اومد. دستم رو بالا كردم و با استرس معنيش رو پرسيدم. معلمِ  خنديد و گفت  يعنى متعلق به " She" يعنى چيزى كه مالِ اونه. خجالت كشيدم و دستم رو  پائين اوردم . باورم نمى شد كه همچين سوالی كردم.يك نكته رو تا يادم نرفته بگم كه  وارد هر كلاسى ميشدم به نظرم سایزش  ۱۰  برابر سايز كلاس هاى ايران بود. البته اين  مسأله درست نبود ، اما نميدونم واسه چى اون روزهاى اول اون كلاس‌ها به نظرم انقدر  بزرگ میومدند. خلاصه معلم بقيه داستان كوتاه رو خوند و من ديگه ياد گرفتم سوال نپرسم  و زيرِ هر كلمه اى كه بلد نبودم رو خط کشیدم تا بعدا وقتى رفتم خونه معنیشون رو  پيدا كنم. تو هر خطى حد اقل ۴ تا ۵ كلمه رو خط كشيدم. خلاصه زنگ خورد و من اون دستان  رو تو يكى از Binder هام يا همون کلاسر گذشتم. و به سمتِ مقصد بعدى كه كلاس ورزش بود  به راه افتادم.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-144927631037937443?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/144927631037937443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=144927631037937443&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/144927631037937443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/144927631037937443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/9.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 9'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1370550241630326570</id><published>2009-09-03T13:56:00.000-04:00</published><updated>2009-09-03T14:12:41.090-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اول تشکر می کنم از همه دوستانی که محبت کردند نظر گذاشتند. بعدش باید عذر خواهی کنم از همه خانوم های محترم و افراد متاهلی که ممکنه این داستان رو دنبال کنند واعتراض کنند چرا تو این قسمت این مسایل رو میگی. والا دوستان اگه بنده این ها رو نگم ممکنه کس دیگه هم نگه و اون جوونی که تو ایران زندگی می کنه دیگه چه راهی داره که راجع به جامعه و مسایل اینجا اطلاعات کسب کنه و مجبور میشه به اطلاعاتی که از فیلم ها میگیره بسنده کنه. دیگه بریم سر داستان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يكى دو روز مونده بود به آغاز مدارس. حالا يك چيزى رو بگم ، بيايد با هم رو راست  باشيم. من نميدونم به چه علتى ما ايرانى‌ها فكر ميكنيم تا بريم خارج همه مى ريزند  سرمون و در كل خيلى احساس خوشگلى ميكنيم. البته من نيز از اين احساس مبرا نبودم.  درسته كه گفته بودم در مقابله اون جمع احساس خوبى نداشتم ولى با خودم فكر ميكردم اگه  برم مدرسه ديگه همه چى حل ميشه و ميتونم باهاشون قاطى بشم. راستش از زمان قديم  وقتى تو ايران بودم وقتى ميديدَم ميگن فلانى Girl friend داره حسوديم ميشد. به خودم  ميگفتم ببين اين آدم‌ها چى دارند كه تو ندارى. در نتيجه از وقتى ايران بودم به خودم  ميگفتم تا وارد مدرسه بشم اولين كارى كه ميكنم اينه كه ميرم يك Girl friend کانادایی  پيدا ميكنم. تو اون مدت كه كانادا بودم قبل از رفتن به مدرسه هر برنأمهٔ تلویزیونی  كه ميددم كه بچه هاى همسن و سال من يا كوچكتر از من حتى Girl friend دارند يك جورايى  حسوديم ميشد. حتى تو خيابون هم وقتى میددیدم يك یارویی دارِه به Girl friend ش راه ميره  بازم حسوديم ميشد. فكر ميكردم داشتن Girl friend ديگه هدفِ نهايى بود. البته با  توجه به مطالبى هم كه اول گفتم به خودم ميگفتم نه بابا خيلى هم نبايد سخت باشه. به  خودم ميگفتم تو تا وارد مدرسه بشى همه دختر‌ها مى ريزند سرت. قصۀ چى رو ميخورى؟  حالا كارى نداريم كه قبل از رفتنم به كانادا به كلى از بچه هاى ايران هم گفته بودم  تا برم Girl friend ميگيرم و كلى باعث حسرت شده بودم. نكاتِ ديگرى هم كه منتظر  بودم تا ببينم اين بود كه ميخواستم سطحِ درسیشون رو با خودم مقايسه كنم. قبلا جسته  گریخته شنيده بودم كه سطحِ ریاضی ما بالاتر از کاناداست. اما اين فقط واسه رياضى بود  و اينكه قرار بود همه درس‌ها به انگليسى باشه مسأله ديگه بود. من به عمرم هيچ كتاب  درسی انگليسى رو نخونده بودم. همه اين‌ها به اضطرب من و صد البته اشتیاق من براى  ديدن مدارس مى افزود.به هر حال ۱ سپتامبر رسيد اما مدرسه نرفتم. چون ۱ سپتامبر روز  كارگر بود و مدارس تعطيل. شب ۱ سپتامبر هم به زور خوابيدم. به هر حال فردا روزى بود  كه من ۵-۶ سال براش انتظار كشيده بودم، يعنى از همون بچّگى تو خیلاتم كانادا مدرسه  ميرفتم. به هر حال اون شب خوابم برد و فرداش مادرم بيدارم كرد كه آماده شم. دوباره  همون لباس مشکی رو پوشيدم، يك بارِ ديگه موهام رو مرتب كردم و مقاديرى قابل توجهى  ادکلن استفاده كردم. كيف سبز رنگ رو كه شب قبلش چند تا کلاسر و جا مدادیم رو توش  گذشته بودم رو برداشتم و بطرف ايستگاه اتوبوس كه يك كوچه بالاتر بود به راه افتادم.  همه جا هنوز سبز بود. باد خنکی به صورتم ميخورد. انگار همش خواب بود. اين درخت‌ها  اين هوا ، مدرسه همه شون رو من بارها  تو رويا ديده بودم ولى اين بار واقعيت بود. طبق  برنامه اتوبوس ۷:۴۵ دقيقه مى اومد اما من ۱۵ دقيقه زودتر رفتم تو ايستگاه وایستادم.  بلاخره اتبوس اومد. بليط رو تو دستگاه انداختم و رفتم رو يك صندلى نشستم. اتوبوس به  راه افتاد. تو راه اطراف رو نگاه ميكردم. قبلا چندين بار این مسير رو اومده بودم ولى  اين بار با هميشه فرق داشت. قبلا‌ها هميشه با خودم فكر ميكردم كه ببين اون‌ها تو  مدرسشون دارند خوش میگذرونند و تو دارى عمرت رو اينجا تلف ميكنى. زندگى اونجاست نه  اينجا. اما امروز داشتم به همونجا ميرفتم. هميشه ميترسيدم جوونیم رو الكى تلف كنم و  وقتى كه به میانسالی رسيدم اگه بيام خارج ديگه همه بهم بگند اينم زندگى بوده تو  داشتى ، يا اينكه كل عمرت رو تلف كردى. تو راه همه فيلم هايى كه تا حالا راجع به  دبيرستان هاى اونجا ديده بودم جلو چشمام بود. تو مسير چند نفر ديگه هم با كيف سوار  شدند.چند تا دختر هم با دامن هاى نسبتأ كوتاه ۴ خونه هم سوار شدند كه بعدا فهميدم  اينها مدرسه كاتوليك مى رند و اين لباس فرمِ مدرسه اوناست . اتوبوس همينطورى پيش ميرفت تا اينكه به خيابون مدرسه رسيد و پيچيد. قبل از  رسيدن به ايستگاه چند نفر دكمهِ Stop Request رو زده بودند كه يعنى ميخواند مثل ما تو  اين ايستگاه پياده شند. تقريبا همه اتوبوس غير كاتوليك‌ها پياده شدند. رو اسفالت  مدرسه قدم گذشتم. قبل از درِ ورودى پاركينگ مدرسه بود. ماشين‌ها مدام میومدند و  بچه‌ها شون رو پياده ميكردند و ميرفتند. درِ مدرسه رو فشار دادم و وارد مدرسه شدم.  در كنار مسائلى كه راجع به مدرسه قبلا گفته بودم يك دليل ديگه هم ميخواستم مدرسه رو  ببينم اين بود كه احساس ميكردم اينجا قدر آدم رو ميدونند. خلاصه وارد مدرسه شدم اما  نميدونستم ديگه كجا بايد برم چون برنامه‌ام رو نداشتم. رفتم دفتر كه ببیبنم  برنامه‌ام حاضره يا نه. رفتم دفتر اونجا برنامه‌ام رو بهم دادند. به برنامه‌ام نگاه  کردم اولش به نظرم يك خرده عجيب غريب اومد. برنامه يك جدول بود. سمتِ چپش نوشته Semester One يا ترم ۱ و بالاى سمتِ راست Semester Two يا ترم ۲. پائين هر كدوم از اينها  يك سرى درس نوشته بود. پائين هر كدوم هم نوشته بود Day۱ و Day۲ .فرق اينها در اين  بود فقط جاى زنگ ۳ و ۴ عوض ميشد. تو همون برنامه كه قبل از مدرسه رفته بوديم بهمون  گفته بودند كه روزهاى فرد Day۱ هستند و روزهاى زوج Day۲. البته همون روز از بلند  گو چند بار اعلام كردند كه با وجود اينكه ۲ سپتامبر هستيم اما چون روز اول مدرسه هست  به برنامه Day۱ تون بريد. جلوى كدِ كلاسى كه بايد اول ميرفتم رو نگاه كردم ديدم  نوشته ۳۱۳ اگه اشتباه نكرده باشم. فهميدم بايد برم طبقه ۳. رفتم يك سرى زدم اما  ديدم كسى توش نيست. چون مدرسه ساعت ۸:۳۰ دقيقه شروع ميشد و هنوز يك خرده مونده بود.  برگشتم پيش افرادى كه تو اون بارنامه باهاشون آشنا شده بودم و به برنامشون نگاه  كردم. اون ها هم همين طور. تا اينكه ديگه تقريبا نزديك به زنگ بود و من برگشتم به طبقه  ۳. چند نفر پشت در وایستاده بودند اما هنوز در باز نشده بود. به محضِ اينكه معلم در رو  باز كرد ، دانش آموز‌ها ریختند تو كلاس. من هم سرى دويدم تا يك صندلى جلوى كلاس  پيدا كنم. بر عكسِ ايران اينجا دقيقا جلوى معلم نشستم. طبق برنامه اينجا كلاس رياضى  سوم دبيرستان بود. معلمش يك آدم نسبتأ چاق بود با موهاى bolond كه ظاهرا يك خرده از  موهاشم ريخته بود. به من گفت كه بيا برنامه ات رو بگير. ظاهرا اشتباهى ۲ تا برنامه  برای من چاپ كرده بودند. بهش گفتم من الان يكى دارم اما اون با لهجه اى كه مشخص بود  مالِ اروپای شرقی‌ به من گفت مگه اين اسم تو نيست. نگاه كردم ديدم چرا و برنامه رو  گرفتم. نسبت به معلمِ خيلى احساس احترام داشتم. چيز هايى كه راجع به معلمهای خارج  شنيده بودم اين بود كه همه شون كلى اطلاعات دارند و خيلى آدم هاى باهوش و متلعی  هستند. فكر ميكردم اين نابغه ریاضیه و قراره از يك نابغه درس ياد بگيرم. ميديدَم بقيه  بچه‌ها با هم شوخى ميكردند و میخندیدند. به خودم ميگفتم اشكال نداره تو هم يك خرده  زمان كه بگذاره مثل اينا ميشى. نميتونستم صبر كنم تا بقيه كلاس‌ها رو ببينم.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1370550241630326570?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1370550241630326570/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1370550241630326570&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1370550241630326570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1370550241630326570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/8.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 8'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-2054953221232499279</id><published>2009-09-02T16:33:00.000-04:00</published><updated>2009-09-02T17:07:21.944-04:00</updated><title type='text'>نه داداش اینطوری نمیشه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;واسه پست امروز آهنگ ترانه کیوسک رو می تونید به عنوان آهنگ پس زمینه گوش کنید. اگرم نداریدش از &lt;a href="http://www.mediafire.com/?cmnzmknmnal"&gt;اینجا&lt;/a&gt; دانلودش کنید. در ضمن شرمنده اگه پست بی ربطه. احساس می کردم حتما باید این رو تو دفتر خاطراتم بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-----------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يادمه وقتى كلاس چهارم‌پنجم ابتدايى بودم واسم قبول شدن و رفتن به مدرسه  تیزهوشان آرزوى محال بود. يادمه هر مجله يا مقاله اى كه راجع به تیزهوشان حرف ميزد  رو ميگرفتم و مطالبش رو ميخوندم. آرمِ مدرسه رو background  مانیتورم كرده بودم. هر  روز بهش نگاه ميكردم و راجع به مدرسه خيال پردازى ميكردم. بعد از اينكه تو امتحانش  قبول شدم، واسم شاگرد اول شدن تو بعضى درس‌ها مثل فيزيك آرزوى محال بود. بعد از  اينكه تو فيزيك شاگرد اول شدم، به خودم ميگفتم ميشه من تو يك امتحان بزرگتر مقام  بيارم؟ بعد از اينكه تو امتحانى كه همه دانش آموز هاى شهر دادند نفر اول رياضى  شدم،واسم آرزوى محال اين بود كه بتونم فرانسه حرف بزنم. به خودم ميگفتم ميشه من يك  روز بتونم حتی اگه شده یک خورده فرانسه حرف بزنم. بعد از اينكه حدود ۱ سال هفته اى ۵ بار كلاس فرانسه  رفتم و يك چيزهايى ياد گرفتم واسم آرزوى محل شد درس خوندن تو يك دبيرستان انگليسى  زبون. با خودم ميگفتم ميشه من يك روز زبانم به حدى برسه كه بتونم تو يك مدرسه  انگليسى زبون نمره اى بيارم كه بقيه بهم نخندن؟بعد از اينكه وارد مدرسه تو کانادا شدم،  واسم آرزوى محل شد شاگرد اول كلاس شدن. به خودم ميگفتم ااا فكرش رو بكن اگه ميشد من  شاگرد اول بشم چقدر به خودم افتخار ميكردم. اما بعد از شاگرد اول شدن تو تقريبا همه  درس‌ها به غیر از ورزش و انگليسى به خودم گفتم ميشه من يك روز تو امتحان دانشگاه  واترلو( دانشگاه دوم دنيا از لحاظ علوم كامپيوترى) مدركِ قبولى رو بگيرم. اين  امتحان مالِ بچه هاى پيش دانشگاهى بود اما من كه كلاس ۱۱ بودم توش شركت كردم. نتيجه  امتحان اين بود كه تو مدرسه ۱۰۰۰ نفری ما فقط ۲ نفر از من نمرهِ بيشتر گرفتند و من  ۱ درصد با مدركش فاصله داشتم. اون موقع‌ها كه تو تهران زندگى نميكرديم به خودم  ميگفتم ميشه ما يك خونه بگيريم كه استخر داشته باشه. واسم اين نكته خيلى باور نپذير  بود اما بعد از اينكه تو تهران يك خونهِ استخر دار گرفتيم به خودم گفتم حالا ميشه ما  يك خونه بگيريم كه زمين تنیس داشته باشه؟ ميگفتم اگه تو همچين خونه اى زندگى كنم  ديگه هيچ وقت از خوشحالى در نمى آم. اما حالا كه تو آپارتمانى زندگى ميكنيم كه زمين  تنیس دارِه مى بينم كه اين هم نمى تونه آدم رو خوشحال نگاه داره. بعد از خونه ...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگه بخوام همینطوری لیست کنم تا فردا طول می کشه. به خودم ميگم نه داداش اينطورى نميشه. هر چى بالاتر برى بيشتر بخواى. گاهى  وقت‌ها به عقب كه نگاه ميكنم مى بينم چه چيز هاى بى ارزشى واسم آرزوى محال بوده كه  فكر ميكردم هيچ وقت بهشون نميرسم. الانم كلى آرزوى محل دارم كه فكر ميكنم اگه به هر  كدومشون بررسم باعثِ خوشحالی ابدیم ميشه. ميدونم حتى اگه به همه شون هم برسم بازم  چيز هاى ديگه واسم ميشه آرزو. حالا ميفهمم چرا آدم هاى خيلى پولدار كه خيلى‌ها فكر  ميكنند همه چى دارند خود كشى ميكنند. اون‌ها ممكنه همه چيز داشته باشند اما يك چيز  رو ندارند؛ اميدى كه ما براى زندگى داريم و اين آرزوهامون كه ما رو به آينده  اميدوار نگاه ميداره. اين كه ميدونيم هيچ كدوم از اينها ما رو خوشحال نگاه نميداره  اما بازم ميريم به سمتش هميشه واسم جاى سوال بوده. بعد‌ها فهميدم كه اين قضيه ايده  اصلى خيلى از دستان‌ها و شاهکارهای ادبى مثل Macbeth بوده.فرق ما آدم ها به چیز هایی که داریم نیست. فرق ماها به آرزو هامونه. دوباره فكر ميكنم که چرا به دنبال چیزی میریم که میدونیم فقظ خودمون را داریم گول بزنیم و آخر این هم رنج شاید نهایتا دو روز خوشحالی باشه اما بازم  به هيچ جوابى نميرسم. آخر سر می بینم که این خصلت ما هاست.&lt;br /&gt;آدم ايزاد به  اميد زنده است ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-2054953221232499279?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/2054953221232499279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=2054953221232499279&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2054953221232499279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/2054953221232499279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='نه داداش اینطوری نمیشه'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1516572973842732487</id><published>2009-09-02T11:52:00.000-04:00</published><updated>2009-09-02T12:08:34.966-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از اتاق آقاى مشاور اومديم بيرون. خيلى ديگه مثل سابق خوشحال نبودم ، اما خيلى  هم ناراحت نبودم. به هر حال با هيئت همراه خداحافظى كردم و به طرف همون كلاس  برگشتم، اما همه رفته بودند. شروع كردم به گشتن دنبالشون و از يك نفرى كه اونجا بود  پرسيدم كه كجا رفتند. اون‌ها هم آدرس دادند و پیداشون كردم. چند تا از كلاس‌ها رو  رفتيم. مثل كلاس Drama (مربوط به تئاتر). سالن ورزشِ مدرسه هم رفتيم. بهمون رختکن و  سالن اصلى رو نشون دادند. سالن اصلى در حقيقت يك سالن سر پوشيده بود كه خطکشی هاى  مختلف روش بود. اطرافشم چند تا تور بسکتبال بود. ظاهرا ازش براى فوتبال ، هاکی در  سالن ، بسکتبال و رشته هاى ديگه استفاده ميكردند. وسط زمين هم عكس نقاشی کله يك سرخ پست  بود و نوشته بود Warriors يا جنگ جویان كه بعدا فهميدم اين آقاى سرخ پست آرمِ مدرسه ماست  و Warriors هم لقب مدرسه ماست ( البته در مسابقات ورزشى). خلاصه اون روز هم تموم شد و  برگشتيم خونه. اين برنامه حدود ۱ هفته طول كشيد و هر روز يك كار خاص ميكردند.  يادمه يك روز ما رو بردند كتاب خونه و به هر كسى كه كارت كتاب خونه نداشت ، كارت  دادند. همونجا با همون طرف لهستانیه آشنا شدم و فهميدم از سينه چاکان احمدى نژاده. من  البته اصولا با كسى بحث سياسى نمى كنم واسه همين خيلى برام مهم نبود. تو كتابخانهِ  يك نفر برامون توضيح ميداد و همه جا رو نشونمون داد. به ما گفتن اينجا يكى از  ازرگترین كتابخانهِ هاى کاناداست. ۵ طبقه بود کتابخونش. بعدش برگشتيم مدرسه كه ديگه  از اونجا هر كى بره خونه اش. وقتى برگشتيم من مثل هميشه تو ايستگاهِ اتوبوس  وایستادم تا اتوبوس بياد كه برم. ولى اتوبوس ظاهرا قصد امدن نداشت كه در همون حال ،  لهستانیه رو ديدم كه دارِه ميره. در ضمن ۲ تا خواهر عربستانی هم در گروه كسانى بودند كه  قرار بود ما رو با مدرسه جديد آشنا كنند. ديدم همون‌ها هم اونور دارند مى رند. خلاصه  واسه همه افرادى كه داشتند ميرفتند دست تكون دادم و همه اومدن طرف من. البته راجع  به عربستانیها بگم كه من قبلا فكر ميكردم همه عرب‌ها سیاهند اما وقتى اون‌ها رو ديدم  ، فهميدم عرب سفيد هم هست. شروع كرديم باهاشون صحبت كردن. عربستانیها ميگفتند كه  شيعه هستند و گفتند كه ملت تو عربستان چه جورى باهاشون رفتار ميكردند وقتى  میفهمیدند كه اونها شيعه هستند. ميگفت حتى ديگه اسممون رو هم صدا نمى كردند.  ميگفتند خيلى دوست دارند بیاند ايران رو ببينند. بله ديگه مشخص بود چرا. ايران تنها  جایی  كه دینشون در قدرته. با لهستانی هم صحبت كرديم. يادمه ماه رمضان نزديك بود. اون  لهستانیه ميگفت من مهد كودك و راهنمایی رو مدرسه كاتوليك رفتم. ميگفت تو مدرسه كاتوليك  كه بوديم يكى از معلم‌ها به ما ميگفت ، مسلمان‌ها انقدر احمقند كه فكر ميكنند تو  ماه رمضان وقتى ميخواند روزه بگيرند ، تا وقتى خورشيد هست خدا هم هست و ميبينه واسه  همين چيزى نمى خورند ولى وقتى خورشيد ميره فكر ميكنند خدا ديگه نمى بينه واسه همين  افطار ميكنند و غذا ميخورند. البته خود طرف آدم روشن فكرى به نظر ميرسيد و ميگفت كه  چه جورى بعدا وقتى بزرگتر شده ، معلمهای بهترى داشته و ديد درست ترى نسبت به اديانِ  ديگه پيدا كرده. خلاصه بلاخره اتوبوس اومد و از همه خداحافظى كردم و سوار اتوبوس  شدم. تو اتوبوس ياد همون صبح افتادم قبل از اينكه به كتابخانهِ بريم. واسه اينكه  جايى بريم از مدرسه برامون اتوبوس مدرسه ميگيرند. تو اتوبوس بوديم يكى از همون  افرادى كه لباس سفيد داشت و قرار بود ما رو كمك كُنه ، پيشنهاد داد كه هر كسى سرود  مليه كشورش رو بخونه. بندِه هم با نهايتِ افتخار اين كار رو كردم. خلاصه اين چند روز  همينطورى گذشت. تو اين يك هفته كارهاى ديگه هم كرديم مثلا به هر كدوم از ما يك قفل  دادند واسه کمدی كه قرار بود در آينده بگيريم و بهمون ياد دادند كه چه جورى بازش  كنيم. هر قفلی ، رمزش پشتش نوشته بود كه بايد اون برچسب رو حفظ ميكردى و بعدا  میکندیش. يا مثلا به هر کدوممون كلى مداد ، پاك كن و خودکار دادند كه كم و كسرى  نداشته باشيم. موقعِ نهار يكى از دختر هاى چينى از يكى ديگه كه فارسى بلد بود پرسيده  بود خوش تيپ به فارسى چى ميشه . بعد به من گفته بود كه دختر‌ها اينجا ميگن "You are khosh tip" . يادش بخير چقدر ذوق ميكردم اين‌ها رو مى شنيدم. البته بندِه اگه خدا  بخواد راجع به مسائل اين چنينى در آينده بيشتر خواهم نوشت كه اصلا آقا جان اين كه  ما‌ها كه تازه از ايران اومديم انقدر زود ذوق زده مى شيم اصلا تقصير ماست يا اشكال  از جاى ديگه است. خلاصه روزها هم همينطورى گذشتند تا روز آخر اين برنامه اومد. روز آخر  به همه مون يك برگِه دادند كه نشون ميداد ما اين برنامه رو اومديم و به بچه هايى كه  به ما كمك كرده بودند هر كدوم ۴۲۰ دلار دادند. بعد همه باهم چند تا عكس يادگارى  گرفتيم كه بعدا به هر کدوممون يك كپى ازش رو دادند. آخرش هم يك جعبه پر از قوطی آب  ميوه آوردند و گفتند هر كى هر چى مى خواهد ورداره ، چون برنامه ديگه تموم شده و  اينا به درد ما نمى خوره. همه كلى تعارف ميكردند و يكى ۲ تا بيشتر ور نمیداشتند .  البته براى ما يك خرده عجيب بود يعنى خيلى عجيب بود ، واسه همين ۴-۵ تا برداشتم.  آخرش ۳-۴ تا از دختر‌ها وایستدند كه با ما عكس تكى بگيرند كه بازم عاملِ ذوق زدگی  ما بود. آخرش هم يك دختر ویتنامی گفت كه ما و بقيه بچه‌ها به مناسبت اتمام برنامه  ميخوايم بريم لب ساحل، تو هم مياى كه من گفتم بايد برم خونه، خونواده ممكنه نگران  بشند و به طرف خونه راه افتاديم. اين برنامه در كل خيلى به آدم اعتماد به نفس ميداد  و آدم ميگفت ديگه حله ديگه. و باعث ميشد من فكر كنم همه مدرسه و بچه‌هاش اينطورى  خواهند بود. بچه هاى اونجا رفتار دوستانِه اى نسبت به ما داشتند كلا نكته بسيار  مثبتى بود. تو همون روزها به پدرم تو ايران زنگ زدم و شرايط رو براش توضيح دادم.  اون هم گفت كه چاره اى نيست و بايد همين راه رو برى . البته براى ترم اول برنامه‌ام  تكميل بود. ورزش - شيمى - ESL و رياضى. اما ترم دوم كامل نبود. رياضى كلاس ۱۲-  انگليسى - مكانيكى و جاى خالى. واسه خريد مدرسه هم رفتيم. تو همون بارنامه به همون  گفته بودند كه اينجا نبايد دفتر بخريد و بايد کلاسر بخريد. يعنى حتما بايد بشه بازش  كرد و جاى برگِ‌ها رو جا به جا كرد. يك كيف نسبتأ سبز رنگ ، ست كاملِ خودكار و  وسايل مربوط به رياضى. همه رو گرفته بوديم و همه چى به نظر آماده بود. البته اون  سال بر عكسِ هر سال كه مدارس ۱ سپتامبر باز ميشد ، اون سال ۲ سپتامبر باز ميشد. چون  ۱ سپتامبر روز كار گر بود و همه جا تعطيل بود. يك نكته اى كه يادم رفت بگم اين بود  كه روز آخر ما بايد ثبت نام هم ميكرديم. براى ثبت نام همه دانش آموز هاى مدرسه اومده  بودند. تفاوت پوشش, مخصوصا براى دختر‌ها بازم اولش بسيار جلب توجه ميكرد و طول كشيد  تا آدم عادت كُنه. براى ثبت نام بايد اولش ميرفتى به ميزى كه براى كلاس مربوط بهت در  نظر گرفته شده بود، يك كاغذ ميگرفتى و تو صف وای میستادی. من هم همين كار رو كردم و  تو صف بلند ثبت نام وایستادم. اين صف ظاهرا واسه عكس گرفتن بود براى كارت دانش  آموزى بود. صف در محل امفی تئاتر مدرسه بود و ۲ نفرى كه عكس مى گرفتند روى سن  وایستاده بودند. دور و برِ امفی تئاتر پر بود از عكسِ مديرانِ سابق. امفی تئاتر به  نظرم خيلى عظيم بود. تو صف كه وایستاده بودم چند تا از همون بچه هايى كه به ما كمك  ميكردند كه با مدرسه آشنا بشيم هم بودند. ميديدَم اونها چقدر راحت با بقيه بچه‌ها  كه ظاهرا کانادایی بودند حرف ميزدند. همونجا احساس غربت بهم دست داد. احساسى كه قبلا  خيلى كم بهم دست داده بود. اينكه ميديدَم همه دارند باهم حرف ميزدند و من تنها  مونده بودم احساس بدى بود. اينكه ميديدَم دختر‌ها و پسر‌ها چقدر با هم راحت حرف  ميزدند و میخندیدند هم حالم رو بد تر ميكرد. به خودم ميگفتم ببين اين پسر‌ها چه  خصوصيات شخصيتى دارند كه تو ندارى.در كل در مقابله جمعيت بچه هاى مو bolond و کانادایی  احساس حقارت ميكردم. به نظرم هيچى نداشتم كه بتونه توجه كسى رو جلب كُنه. اين احساس  حقارت البته براى روز هاى اول عادیه اما اگه بعد از مدتى حل نشه باعثِ بروز يك  سرى رفتار هاى تقلیدی در هموطنانمون ميشه كه ممكنه بعدا شرح بازى از اين رفتارهاى  جالب هموطنانمون رو بنويسم. عكس رو كه گرفتم رفتم به سمتِ قسمت بعدى. بهمون يك  دفترچهٔ سالنامه با آرمِ مدرسه دادند البته قبلش بايد براى ثبت نام ۶۰ دلار ميداديم  بعد بهمون گفتند براى دريافتِ برنامه كلاس‌هاتون بريد ميزِ بعدى. همه برنامه هاشون رو  گرفتند الا من. چون هر چى ميگشتند اسمم رو پيدا نمى كردند. آخر سر بهم گفتند تو چون  دير ثبت نام كردى برنامه ات رو بايد از دفتر بگيرى. رفتم دفتر ، گفتند ما پرینت  گرفتيم و اگه اونجا نبود بايد از معلم زنگِ اولت در روز ۲ سپتامبر بگيرى. خلاصه از  مدرسه اومدم بيرون سوار اتوبوس شدم و اومدم خونه. بر عكس روزهاى قبل خيلى احساس  خوبى نداشتم. احساس غربت و البته حقارت داشت اذيتم ميكرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1516572973842732487?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1516572973842732487/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1516572973842732487&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1516572973842732487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1516572973842732487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/7.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 7'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8015217892441881589</id><published>2009-09-01T10:46:00.000-04:00</published><updated>2009-09-01T11:51:39.130-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 6 - اولین برخورد با سیستم تحصیلی کانادا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام خدمت تمام دوستان عزيز&lt;br /&gt;اول از همه , جا دارِه تشكر كنم از تمام دوستانى  كه زحمت كشيدند نظر گذشتند واسه پست قبلى. خوب ديگه بريم سر دستان&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;از در  خروجیی‌ مدرسه خارج شديم و وارد زمين چمن شديم. بعد بهمون گفتند كه دور هم وایستید و  يك حلقِه درست كنيد. قرار بود يك چيزى شبيه وسطی بازى كنيم. خلاصه بازى رو هم كرديم  و بعدش گفتند حالا يك بازىِ ديگه بكنيم ( جاى ناظم سابقمون خالى كه اينا رو به خاطره  اين بازيهاى بچّگانه مسخره بكنه). حالا قرار بود يك چيزى شبيه گرگم به هوا بازى  كنيم. خلاصه به اين علت كه زمين چمن بسيار بزرگ بود ( ظاهرا براى فوتبال آمريكایى  استفاده ميشد) ، كلى خسته شديم. بعدش دوباره رفتيم داخل مدرسه و به همون كلاسى كه  اولشم توش بوديم برگشتيم. يك دختر چینی از من پرسيد كه به شماها خوش گذشت. كه من  گفتم اره. والا دوستان يك حقيقتى رو بهتون بگم كه روزهاى اول احساس خوبى نبود.  اينكه ببينى بقيه چقدر راحت با هم صحبت ميكنند و دوستند ، اما تو مثل يك نخودی كه  از ستلش بيرون مونده هيچكس رو نمى شناسى. احساس ميكردم اين‌ها يك چيزهايى دارند و  من ندارم و اين اشكال از منه . حالا اگه بعدا وقت شد ميبينیم كه اين مسأله اى  كه بندِه مطرح كردم اگه بعد يك مدت حل نشه واسه بعضى‌ها تبديل به يك معزل ميشه و  منشأ بسيارى از رفتارهاى نادرست هموطنان مهاجرمونه. خلاصه بعد از اينكه وارد كلاس  شديم ، يك کارتون آب معدنی آوردند كه هر كى مى خواهد بر داره. اين جور دست و دل  بازیها هم اولش خيلى عجيب و جالب بود. بعدش به هر كدوم از ما يك دفترچه دادند و گفتند  اين مثلا پاسپورت شماست و ما الان با هم به جاهاى مختلف مدرسه ميريم و به هر جا كه  بريم، مهر مخصوص اون قسمت رو تو دفترچتون ميزنند. در همين حين كه ما مشغولِ اين  قبيل كارها بوديم ، هيئت همراه ما مشغول ثبت نام كردن ما بود. قبل از اينكه همه راه  بيفتيم كه بريم جاهای مختلف مدرسه رو ببينيم ، من رو صدا زدند كه برم براى تكميل  كارهاى ثبت نام. براى ثبت نام بايد به دفتر مشاورت يا (counselor office) ميرفتيم كه با  دفتر عادى كه جلوى درِ ورودى بود فرق داشت. برای رفتن به اين دفتر بعد از اينكه از  درِ ورودى به سمتِ راست میپیچیدی ، بايد يك مسافتی رو طى ميكردى و بعد از راه پله  به سمت چپ میپیچیدی. البته من چون تو كلاس بودم همون راهرو رو مستقيم اومدم تا  به دفتر مشاور رسيدم. همونجا پسر خاله پدرم به من گفت كه مدير بهش گفته كه ما از  طريق همون فردى كه امتحان رو گرفته فهميديم كه شما در محدوده ی اين مدرسه نيستيد و  الان همه اينجا اين رو ميدونند ولى اشكال نداره ، ميتونيد ثبت نام كنيد. دفتر مشاور  يك ميز داشت كه يك خانم نسبتأ مسن پشتش نشسته بود و فردى كه در حقيقت مشاور بود در  يك اتاق ديگر بود كه با يك راهرو از همون قسمت ورودى ميشد بهش رسيد. البته مدرسه  چند تا مشاور دارِه اما اون موقع فقط همون بود. بعد از يك مدت صبر كردن بهم گفتند كه  نوبتت شده و من با پسر خاله پدرم وارد اتاق شديم. طرف پشت يك ميز نشسته بود و چند  تا كاغذ جلوش بود. با من دست داد و سلام كرد، كه من نيز متقابلا همين كار رو کردم.  بعدش به من گفت كه تو مدارس اينجا تو بايد ۸ تا درس انتخاب كنى كه ۴ تاش رو تو ترم  اول مى خونى و ۴ تاى ديگش رو ترم دوم. بعد از من پرسيد كه ميخواى كه بعدا تو  دانشگاه چه رشته اى بخونى كه من برخلاف جريان حاكم بر مدارس تیزهوشان اصولا به  پزشكى علاقه داشتم ( با وجود اينكه سال دوم دبيرستان رياضى خونده بودم). و اين همون  چيزى بود كه بهش گفتم. اون هم بعد از اينكه نگاه به مدارك من كرد گفت كه براى پزشكى  لازمه كه شما حتما درس هاى شيمى-رياضى-زيست رو برداريد. بعد بهم گفت كه چون دانش  آموز ESL هستى بايد كلاس ESL هم ورداری و چون ميخواى برى دانشگاه بايد انگلیسی  عادى هم ورداری. ميگفت كه اينجا براى ورود به دانشگاه ، فرقى نمى كنه چه رشته اى ،  بايد انگليسى رو ورداری. اين انگليسى با ESL و بقيه چيز‌ها فرق ميكنه. در حقيقت  معادل ادبيات ما ميشه. بهم گفت كه تو ترم اول ميرى ESL و ترم دوم ميرى اون كلاس  انگلیسی مورد بحث كه ديگه تو اين كلاس ملت مهاجر نيستند و ۹۰ درصدشون انگليسى رو  به عنوانِ زبان مادرى صحبت ميكنند. خوب تا حالا شده بود ۵ تا. رياضى كلاس ۱۱ يا ۳  دبيرستان - شيمى كلاس ۱۱ - زيست شناسى كلاس ۱۱ - ESL ردهٔ E - و انگليسى كلاس ۱۱&lt;br /&gt;خوب ما بايد ۳ تا درس ديگه ور می داشتیم. قبلش بگم كه همون اول به ما گفتن كه براى  فارغ التحصيل شدن بايد ۳۰ تا اعتبار به دست بيارى. و هر درسى كه بردارى يك اعتبار  دريافت ميكنى. طرفى كه قبلا درس هاى ما رو ارزيابى كرده بود،به خاطره ۲ سال  دبيرستانى كه در ايران خونده بوديم به ما ۱۶ کردیت یا اعتبار داده بود و ما بايد ۱۴ اعتبار  ديگه مى گرفتيم البته در ۲ سال. خوب بعدش من بهش گفتم كه فيزيك هم ميخوام، چون  اصولا از قبل ، فيزيك درس مورد علاقم بود. خوب اين شد ۶ تا. بعد يك سرى درس ديگه  بهم داد كه گفت براى فارغ التحصیلی بايد حتما يكى از اينا رو انتخاب كنى كه من ديدم  بين اون همه درس(كه خيلى هاشم نميدونستم چیند) ، ورزش از همه بهتر به نظر ميرسيد كه  همون رو هم انتخاب كردم. بعد يك سرى درس ديگه بهم داد كه گفت يكى شون رو حتما بايد  انتخاب كنى. درس هايى بود مثل جامعه شناسى ، جغرافیا ، تاريخ و طراحی لباس كه ما  جامعه شناسى رو انتخاب كرديم.خوب اين ۸ تا تكميل شد. يعنى ما پايان كلاس ۱۱ بايد ۸  اعتبار ديگه مى گرفتيم كه با اعتبارهای ايران رو هم ميشد ۲۴. همون طرف ما رو به يك  اتاقِ ديگه راهنمايى كرد كه يك كامپيوتر توش بود. خودش رفت پشت كامپيوتر نشست و  پروفایل من رو بالا اورد. رياضى ، ESL، ورزش ، انگليسى و شيمى رو به درسهام اضافه  كرد. اما بهم گفت كه نميتونم شما رو براى درس هاى فيزيك ، جامعه شناسى و زيست شناسى  اضافه كنم چون جاى كافى نيست. بعد پسر خاله پدرم پرسيد كه مگه بقيه بچه‌ها كى ثبت  نام كردند كه اون گفت پايان سال تحصیلی قبل. بعد طرف به من گفت كه چند تا درس ديگه  بگو. من همون لحظه با خودم فكر كردم كه اگه بخوام اين كلاس‌ها رو سال بعد ور دارم  پس بهتره كه يك درس كلاس ۱۲ يا پيش دانشگاهى رو همين امسال وردارم تا جا باز بشه  براى سال آينده.گفتم رياضى كلاس ۱۲ البته مدلِ U  (اكثر درس‌ها اينجا ۲ سطح دارِه -  سطحِ بالا كه داراى كدِ U هستند و اگر بخواييد وارد دانشگاه بشويد اين كلاس‌ها رو  بايد وردارید - سطحِ پايين تر كه كدِ C دارند و مالِ كالج هست و اگه بخواييد وارد  كالج بشويد اين کلاس ها رو بايد وردرید - البته كالج درس هاى مربوط به دانشگاه يا با كدِ U رو قبول ميكنه اما دانشگاه درس هاى با كدِ C رو قبول نمى كنه) البته رياضى  استثناست و بر عكسِ بقيه درس‌ها ۴ سطح داره. سطح مربوط به دانشگاه يا بالاترين -  سطحِ بين كالج و دانشگاه كه هر ۲ قبول ميكنند اما از كلاس مربوط به دانشگاه سطحش  پایینتره - سطحِ كالج كه آسون تر از ۲ تاى قبلیست - سطحِ آخر كه هيچ جا قبولش ندارند  و فقط به درد زندگيه روزمره ميخوره. شما اگه در كلاس ۱۱ درسی با كدِ C رو وردارید ديگه  نميتونيد در كلاس ۱۲ اون درس با كدِ U رو وردارید. اما كسى كه كلاس ۱۱ درسی با كدِ U  ورداشته ميتونه اون درس رو در كلاس ۱۲ با كدِ C ورداره. خلاصه رياضى رو گفتم اما  براى اون ۲ تاى ديگه هيچى تو ذهنم نمى اومد. چند تا درس بهم گفت كه يكيشو بگو منم  بين اون درس‌ها تعمیر ماشين كه اصلا مالِ كلاس ۱۰ بود نه ۱۱ رو انتخاب كردم. در  همين حين كه من اين درس‌ها رو انتخاب ميكردم اون طرف همش بهم ميگفت كه تو درس‌هات  رو دارى خيلى سنگين ورمیداری. اينطورى نمى كشى . همش ميگفت اينجا حد اکثر ۵ تا درس سخت  ور ميدارند و بقيه رو آسون نه اينكه ۷ تا درس سخت بر دارى. ميگفت تو كه تازه اومدى  نبايد بترسى كه ۲-۳ سال ديگه تو دبيرستان بمونى و يك سال دير تر وارد دانشگاه بشى.  اين حرف هاش و اينكه گفت جا نداريم خيلى حالم رو بد كرده بود. طرف همش با این حرف هاش حالم روبد تر میکرد و آخرش به پسر خاله بابام گفت که این خیلی مغروره. حالا بنده نمیدونم منظور ایشون چی بوده چون کلا ایشون شرط می زاشتند بعد من انتخاب می کردم. خلاصه قبل از رفتن يارو گفت كه ميتونيد واسه اون درس‌ها  كه جا نبود بريد تو ليست انتظار. ما پرسيديم چقدر شانس وجود دارِه كه جا خالى بشه ،  گفت بستگى دارِه و اين حرف‌ها و لى حرفش اميدوار كننده نبود. ما از اون اتاق اومديم  بيرون. با خودم فكر ميكردم كه اگه قراره ۲ سال بيشتر تو دبيرستان بمونم بهتر نبود كه  همون ايران سربازى برم؟ الكى ۲ سال عمرم مى خواهد تلف بشه فقط به خاطر اينكه جا  نيست. در ۱۶ سالی كه از تولدم ميگذشت براى اولين بار احساس ميكردم زندگيم تو مسيرِ  درستى نيست.&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8015217892441881589?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8015217892441881589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8015217892441881589&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8015217892441881589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8015217892441881589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/09/5.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 6 - اولین برخورد با سیستم تحصیلی کانادا'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1832998116831907017</id><published>2009-08-31T20:24:00.000-04:00</published><updated>2009-08-31T20:40:09.766-04:00</updated><title type='text'>فلسفه وجودی وبلاگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;راستش دوستان امروز اومدم يك مطلبى رو بين قسمتهاى داستان بنويسم كه  خيلى وقت بود كه تصميم داشتم بنويسم . از همون اولين روز تاسيس ميخواستم اين پست رو  بنويسم اما حالا الان مى نويسم. همانطور كه از عنوانِ پست متوجه شديد ، ميخوام راجع  به فلسفۀ وجودی وبلاگ بنويسم. راستش من داستان مهاجرت يا وبلاگ براى مهاجرت زياد  خوندم. الان هم ماشاالله انقدر وبلاگ براى مهاجرت زياد شده كه ميشه باهاشون يك  دایره المعارف ۱۰ هزار صفحه اى ساخت. در همين ستون كنارى ميتونيد کلیشون رو ببينيد ، كه  البته بندِه نسبت به تك تکشون ارادت دارم. حالا سوال اينه كه با وجود اين همه وبلاگ  چه احتياجى بود كه تو بيايى وبلاگ بنويسى. والا براى جواب اين سوال بايد برگردم به  اون موقع كه خودم ميخواستم بيام كانادا. ۱۰۰۰ تا سوال جور واجور تو ذهنم بود. البته  كلى دستان مهاجرت از وبلاگ دوستان نيز خوندم ،اما همه اين وبلاگ‌ها در چند نكته  مشترك بودند.&lt;br /&gt;۱- همه نويسندگان اين وبلاگ ها افراد میانسال بودند و مشخصا خاطراتشون  نمیتونست جواب سوالهاى بندِه و در كل قشر جوان رو بده.&lt;br /&gt;۲- در اين وبلاگ‌ها  اصولا يك خرده مسئله صداقت مطرح بود. معمولا افراد وبلاگ نويس طورى مینوشتند كه براى  خودشون طورى حفظ آبرو كنند. البته بندِه به همه شون احترام ميگذارم و ازشون به خاطره  اطلاعاتى كه به قشر خواستار مهاجرت ميدهند تشكر ميكنم ، اما چه اشكالى دارِه كه بگى چه حس و حالى  دارى وقتى ميخواى مهاجرت كنى. مگر نه اينكه زندگيت به طور كل دارِه تغيير ميكنه و  ديگه هيچوقت مثل گذشته نخواهد بود. من خودم به شخصه وبلاگ اين دوستان رو كه ميخوندم  ، میگفتم " اااا اين‌ها چه آدم های با اعتماد به نفسى هستند ؟ اگه نميدونستم فكر  ميكردم اينا تا الانشم داشتند تو كانادا زندگى ميكردند كه انقدر راحت سوار هواپيما  ميشند و اونور پياده ميشند. بندِه به اين علت كه قراره وبلاگم به نوعى دفتر خاطراتم  باشه، به اون صورت ابایی ندارم كه بگم تو لحظه لحظه اون شرايط چه احساسى داشتم.&lt;br /&gt;۳- اين دوستان هيچ كدوم راجع به قشر محصل اطلاعاتى نمیدادند. به خاطر دارم قبل  از رفتنم به كانادا نميدونستم كه آيا اگه وارد كلاس بشم سطحم انقدر بالاست كه  لازم نباشه كلاس بيام ، يا انقدر پائينه كه مجبور بشم ۵ سال ديگم تو دبيرستان  بمونم. اين مسئله ای بود كه بندِه تو هيچ وبلاگى نديدم. يادمه ۲ بار از نويسندهِ وبلاگ "  شانتمیس مهاجر كانادا" درخواست كردم كه واسه من قیمت كُنه كه مداد تو كانادا چنده؟  كه البته از ايشون هم تشكر ميكنم به خاطره لطفى كه در حق بندِه داشتند. مسأله سطحِ  درسى دلنگرانی خيلى از بچه مدرسه اى هايى كه ميخواند بیاند كانادا و خيلى از پدر و  مادرانى كه نگران وضع تحصیلی بچه هاشون هستند. راجع به اين مورد بندِه مفصل در ادامه  توضيح خواهم داد كه خيال اين قشر راحت بشه.&lt;br /&gt;بندِه به اين دلايل احساس كردم كه  بايد وبلاگى زده بشه كه به اين مسائل بپردازه. همين الان هم اگه كسى وبلاگى معرفى  كُنه كه قبل بندِه به اين مسائل پرداخته باشه ، ديگه از فردا نمى نويسم.&lt;br /&gt;در آخر  هم بعد از اينكه داستان مهاجر تازه وارد به كانادا رو تموم كردم، اين وبلاگ به صورت  دفتر خاطرت در مياد. اون موقع هم خوشحال ميشم كه دوستانى كه تو اين مدت به  كلبۀ درویشی اين حقير سر ميزدند باز هم از وبلاگ بندِه ديدن كنند اما اون موقع ديگه  مثل الان حالت اطلاع رسانى نخواهد داشت.&lt;br /&gt;اين كه چرا خاطراتم رو فارسى مى نويسم  هم دليلش اينه كه دوست دارم در كنار اينكه خاطراتم جمع ميشه ، اين نوشته‌ها به درد  آدمهايى كه دوستشون دارم بخوره. آدمهايى كه تو اين مدت كه از ايران دور بودم خيلى  ندیدمشون و ممكنه مثل من ۱۰۰۰ تا سوال جور وا جور تو ذهنشون باشه و دلنگرانیهای من رو  داشته باشند.&lt;br /&gt;در آخر اميدوارم اين وبلاگ بتونه گرهی هر چند كوچك از كار كسى  باز كُنه كه اين هدف بندِه از تاسيس اين وبلاگ بوده. الان هم ديگه تقريبا افطار به  وقت تورونتو هست. نماز روزه هاى همتون قبول.&lt;br /&gt;تا آپدیت بعدى در پناه حق&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1832998116831907017?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1832998116831907017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1832998116831907017&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1832998116831907017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1832998116831907017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/blog-post_31.html' title='فلسفه وجودی وبلاگ'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3881176141858725793</id><published>2009-08-31T13:15:00.000-04:00</published><updated>2009-08-31T13:58:26.065-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو پست قبلب گفتم هوا یک خورده خنک شده اما امروز اومدم بگم که دیگه تقریبا سرد شده. اما با این وجود هوای تورونتو الان خیلی خوبه. در کل سال همین یکی دو هفتست که هوا نه سرده نه گرمه. ما هم از این فرصت نهایت استفاده رو کردین ودیروز رفتیم یک کباب درست حسابی , درست کردیم. خوب بریم دیگه سر داستان.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون شب يادمه به سختى خوابم برد. اون روزها يادمه غير پياده روى و كتابخانهِ ،  بعد از ظهرها از اينترنت استفاده ميكردم. واسه ما كه تا حالا پر سرعت ترين  اينترنتى كه ديده بوديم ۵۶ كيلو بايت در ثانيه بود ، ۱ مگا بايت در ثانيه خيلى بود.  همش فيلم دانلود ميكردم. خلاصه نفهميدم اون شب كى خوابم برد تا اينكه صبح بيدار  شدم. يك چيزى به عنوانِ صبحونه خورديم. من يك پيرهن سياه یقه دار كه همين چند وقت پيش  گرفته بوديم رو پوشيدم. موهام رو هم كه شب پيش كلى باهاشون ور رفته بودم رو يك بار  ديگه مرتب كردم. كم كم سر و كلهِ پسر خالهٔ پدرم هم پيدا شد كه تو ثبت نام به ما  كمك كُنه. اون روز قرار بود هم روز اول برنامه ما باشه هم ثبت نام بشيم. خلاصه كم  كم رفتيم سوار ماشين پسر خاله پدرم شديم و راه افتاديم به سمت مدرسه. همه مدارك رو  با خودمون اورده بوديم. به محض اينكه وارد مدرسه شديم يك پسر هندى حدودا 16 ساله اومد جلمون كه  مال همون برنامه براى تازه واردين بود. اون ظاهرا خودش يكى از مجریهای برنامه بود.  اسم همه مون رو پرسيد و بعد اسممون رو جدا جدا رو يك سرى برچسب نوشت و اسم هر  کدوممون رو داد به خودمون كه بزنيم رو سینمون. وارد مدرسه كه مى شدى ، جلوى در  ورودى دفتر بود ، سمتِ راست درِ ورودى يك راهرو بود كه راه پله هم تو همون راهرو  بود. اگه يك خرده ديگه راهرو رو ادامه ميدادى ، ميديدى كه بعد از راه پله , سمت راستت يك راهرو ديگه  است كه اطرافش پر كلاسه. در فاصله بين كلاس‌ها يك چيز هاى كمد مانندی بود كه در آهنى  داشت و روشون شماره نوشته شده بود كه بعدا فهميديم بهش ميگن Locker  و به هر دانش  آموزى يكى از اينا ميدن. خلاصه همون فردى كه اول اسممون رو پرسيده بود ما رو به سمت  يكى از كلاس‌ها راهنمايى كرد. ما و هيئت همراه وارد اون كلاس شديم. ديديم چند نفر  ديگه هم اومدن. دور تا دور اون كلاس چند تا ميز گرد چيده بودند و هر خانواده ای دور يكى  شون نشسته بود. يك دختر هندى که موهاى بيش از حد بلند بود (كه بعدا فهميدم رسمشونه كه  بعضیهاشون اصلا موهاشون رو كوتاه نميكنند) و خونوادش ، يك دختر سياه پست با خونوادش  و يك پسرbolond  دو مترى كه مشخص بود از اروپای شرقیه با خونوادش هر كدوم دور يك ميز  جدا نشسته بودند. چند تا دختر و پسر چشم بادومی و هندى با پيرهن هاى سفيد يك دست, حدود 16 تا 18 سال , هم  دور بعضى ميز‌ها وایستاده بودند يا داشتند با هم حرف ميزدند. مثل اينكه قرار بود  اينها به ما كمك كنند تا با مدرسه جديد آشنا بشيم و چون همشون قبلا تازه وارد  بودند ، احتمال داده شده بود كه اينها بهتر ميتونند به ما كمك كنند. چند تا خانم  ميان سال هم دور يك ميز جدا نشسته بودند كه به نظر مى اومد مدير يا معلم باشند.  خلاصه بعد از يك سلام و خوش آمد گويى قرار شد كه هر كسى خودش رو معرفى كُنه و بگه  چند وقته اومده اينجا و چند تا زبون بلده. بعد از اينكه همه خودشون رو معرفى كردند به  ما گفتند كه حالا ميتونيد بريد صبحونه بخوريد. صبحونه ها رو يك ميز بزرگ مستطیل شكل  كه ته كلاس بود، قرار گرفته بود. ظاهرا چون روز اول بود مى خواستند اينطورى به ما  خوش آمد بگند. چند جور غذا رو ميز بود هم براى گیاه خواران هم براى غير گیاه خواران. ما  كه گیاه خوار نبوديم يك ساندويچ بوقلمون ورداشتیم با یک قوطی آب سيب. بعد از اينكه همه صبحونه خوردند ، به پدر مادرها گفتند كه ديگه شما ميتونيد بريد. در نتيجه هيئت همراه  ما هم رفتند براى ثبت نام ما. خوب ديگه الان فقط بچه هاى هم سن سال ما بودند. اون  طرفى كه ظاهرا مال اروپای شرقى بود و بعدا فهميديم لهستانی بود، از اول همش طرف ما  لبخند ميزد و دست تكون ميداد. حالا به هر حال ديگه نوبتِ اون افرادى كه قرار بود به  ما كمك كنند بود كه خودشون رو معرفى كنند. هر كدومشون يك مقوای سفيد بزرگ دست شون  بود كه عكس خودشون روش بود و يك چيز هايى روش نوشته شده بود كه ظاهرا اطلاعات شخصىِ  خودشون بود. هر كدوم به نوبت اومدن خودشون رو معرفى كردند. بعدش به ما گفتند كه شما  هم بيايد هر کدومتون يك عكس بگيريد كه يك چيزى شبيه اون مقوای سفيد كه دست اونا بود  واسه ما هم درست كنند. قبل از اينكه عكس گرفته بشه ، در حقيقت همون لحظه كه وارد  سالن شديم بهمون يك پيرهن سفيد ، مثل اونى كه خودشون پوشيده بودند ، دادند كه روش  نوشته بود Now Program يا (  Newcomer orientation week). موقعِ عكس گرفتن به ما گفتند كه  بلیز رو بپوشید . من هم بلیزه رو رو پیرهن خودم پوشيدم. عكس گرفتن هم توسط خود همون  بچه‌ها انجام ميشد. خلاصه بعد از اينكه عكس گرفته شد به هر کدوممون يك مقوای سفيد  دادن كه اسم مشخصات و غيره رو روش بنويسيد. يك سرى سوال هم توش بود كه بعضى هاش به  نظرِ من یکی خيلى بچّگانه بود . مثلا ,اسم بهترين دوستتون چيه يا دوستاتون  تو كشور قبلیتون چه جورى شما رو توصيف ميكنند. من كه هيچكدوم از اين قسمت هاش رو پر  نكردم. البته سوال هاى عادى هم داشت مثل اينكه فيلم مورد علاقتون چيه كه من نوشتم Vanilla Sky ( فيلمى كه چند هفته پيش از اينترنت دانلود كرده بودم). در همون حين  كه مقوا رو پر ميكرديم عکس هامون حاضر شده بود و عكس هامون رو رو مقوامون چسبوندند. بعد  از اينكه همه كارشون تموم شد ، به ما گفتند كه به نوبت اطلاعاتتون رو بخوانيد. نكته  جالب اينكه هيچكس اون سوالاتى رو كه من جواب نداده بودم رو نخوند. يعنى فكر نكنم  كسى به اون سؤالات جواب داده بود. در همين حال به بعضى از اون بچه‌ها نگاه ميكردم كه  باهم حرف ميزدند و میخندیدند. نكته بسيار قابل توجه براى من اين بود كه خيلى از  دخترها و پسرها با هم حرف ميزدند و میخندیدند كه ما چون اصولا از ايران اومد بوديم  اين چيز‌ها خيلى عجیب بود و جلب توجه ميكرد. به خودم ميگفتم نگاه كن اينا رو ، اين‌ها هم زبان  بلدند هم بلدند با بقيه چطور ارتباط بر قرار كنند كه تو هيچ كدومش رو ندارى ، يا به  روایتی خاك تو سرت كنند. يك نكته اى رو تو پرانتز بگم كه من وبلاگِ مهاجرت زياد  خوندم ولى اصولا چون همه متأهل بودند هيچ كس به اين مسائل درست نپرداخته بود حالا ما  بلاخص در پست هاى بعدى حسابى به اين مسائل خواهيم پرداخت كه ببينيم اصلا مشكل جدا  از ماست يا نه. خلاصه بعد از اينكه هر نفر خودش رو معرفى كرد گفتند كه بريم تو حيات  يك بازیی بكنيم( بازم كاره بچّگانه ، ملت اينجا كى ميخواند بزرگ شند) . از كلاس  اومديم بيرون و از راهرو‌ها به سمتِ زمين چمن مدرسه به راه افتاديم . تو راه كامل  به اطراف نگاه ميكردم و همه چيز رو برانداز ميكردم. بعد از اينكه چند بار در راهروها  پیچیدیم ، رسيديم به يك در كه از مدرسه ميرفت بيرون و وارد زمين چمن ميشد. نسيم  خنکی به صورتم ميخورد و بوي چمن قابل استشمام بود.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-3881176141858725793?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/3881176141858725793/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=3881176141858725793&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3881176141858725793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/3881176141858725793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/5_31.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 5'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-8394271798480752002</id><published>2009-08-29T13:29:00.000-04:00</published><updated>2009-08-29T13:55:22.241-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;محمد جان چند تا سوال پرسيده بودند كه سعى ميكنم در پست هاى بعدى  بهشون بپردازم. اتفاقا ماه رمضان هم موضوع يكى از قسمت هاى آتى خاطراتمه كه  انشاالله به اون هم ميرسيم.&lt;br /&gt;قبل از اينكه بريم سر دستان بگم كه آهنگ "Sultans of Swings" رو ميتونيد به عنوان آهنگ پيش زمينه واسه دستان امروز گوش كنيد ، اگر هم  نداریدش ، ميتونيد از &lt;a href="http://toronto.parsaspace.com/SULTANS_OF_SWING.MP3"&gt;اينجا&lt;/a&gt; دانلودش كنيد. ديگه بريم سر دستان&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;مدرسه محل ظاهرا نميتونست ما رو ثبت نام كُنه. به هر حال ما هم واسه خونه قرار  داد بسته بوديم و نمیتونستیم خونه رو به خاطر مدرسه عوض كنيم. من رفتم خونه و به  پدرم در ايران زنگ زدم. پدرم گفت به هر حال با يكى تماس بگير ببين چى ميشه. تو همون  مدرسه بهم گفته بودند كه با فردى كه ازت امتحان گرفته تماس بگير. من باهاش تماس  گرفتم ، و طبق معمول روزهاى اول به زور منظورِ خودم رو رسوندم كه اوضاع چه طوره. تو  همون مدرسه كه بودم از فردى كه تو دفتر بود پرسيدم كه ميشه حالا ما ESL نريم و طرف  گفت كه ظاهرا زبانت بد نيست ولى به هر حال بايد با فردى كه ازت امتحان گرفته صحبت  كنى. به هر حال همه اين‌ها رو به طرف گفتیم و اون هم گفت كه اگه ESL نرم ممكنه به درسهام لطمه بخوره و ... . بعد از اين قضيه ظاهرا پدرم با پسر خاله‌اش تماس گرفته بود و  يك بار هم اون به طرف زنگ زد. خلاصه نتيجه مذاكرات اين شده بود كه ما قانوناً بايد  در نزديك ترين مدرسه اى كه ESL  دارِه ثبت نام كنيم. آدرس مدرسه رو گرفتم و يادمه يك روز  خودم پياده از خونه راه افتادم به سمت مدرسه ، كلى راه بود و هوا هم شرجی و آفتاب  مستقيم تو صورتم ميخورد. خلاصه رسيدم به مدرسه. خداييش در مقايسه با اون ۲ تا مدرسه  اى كه قبلا ديده بودم ( همون هایی كه ميگفتند تو اين قسمت شهر بهترینند) ، اين خيلى  در پيت بود. به هر حال وارد دفتر شدم و شرايط رو براشون توضیح دادم( لازم نيست ديگه  بگم که جونم در اومد تا توضيح بدم ، ديگه بدونيد روال روز هاى اول همين بوده). اون‌ها  هم گفتند مدير الان اينجا نيست و كارت مدير رو بهم دادند و گفتند برو بعدا بيا.  خلاصه ما هم همه راه رو برگشتيم و رفتيم خونه و به بابامون زنگ زديم. شرايط رو براى  پدرم توضيح دادم و گفت اگه مدرسش خوب نيست پس لازم نيست اون مدرسه بريد. حالا يك  راه سومى هم اينجا بود. ما چون تو اين چند وقت كه ايران بوديم ، آدرس درست حساب ای تو  كانادا نداشتيم ، اون دفعه اى كه پدرم تنهايى اومده بود كانادا و حساب بانكى باز  كرده بود ، آدرس پسر خاله‌اش رو داده بود. و آدرس پسر خاله پدرم دقيقا در محدودی  يكى از اون ۲ مدرسهٔ خوب اين قسمت شهر قرار داشت. اين مدرسه فرقش با مدرسه ای كه  نزديك خونهِ ما بود اين بود كه اين مدرسه ESL هم داشت. خلاصه ما تصميم گرفتيم كه از  حساب بانكيه پدرم به عنوان مدركى كه اثبات ميكنه ما در محدوده ى اون مدرسه هستیم ,   استفاده كنيم( از حساب بانكى هم ميشه به عنوانِ مدرك براى اثبات اين كه در محدوده ى  يك مدرسه زندگى ميكنى استفاده كرد). ولى هنوز بايد تا روز ثبت نام صبر ميكرديم، ولى  قبلش با اون مدرسه تماس گرفتيم و به ما گفتند كه اين مدرسه يك برنامه اى براى تازه  واردين به كانادا دارِه و مجانیه و شما هم ميتونيد ثبت نام كنيد كه ما هم براش ثبت  نام كرديم. برنامه حدود ۱ هفته قبل از شروع مدارس آغاز ميشد و قرار بود كه به ما  كمك كُنه تا با مدرسه و كشور جديد آشنا شيم. يادمه اون روز‌ها اول ميرفتم ۴۵ دقيقه  زيرِ درخت و جنگل راه ميرفتم بعد مى اومدم خونه ، كتاب آيين نامه رانندگى رو  برمیداشتم و ميرفتم كتاب خونه.( تو كانادا در پايان ۱۶ سالگى ميشه نوعى گواهی نامه  گرفت به نام G۱. كسى كه G۱ دارِه ميتونه رانندگى كُنه به شرطى كه يك راننده با ۳ سال  سابقه كنارش نشسته باشه.)يادمه اون تابستان رو همينطورى گذروندیم و در  كنارش من خيلى  روز‌ها ميرفتم به مدرسه نزديك خونه مون سر ميزدم و از دور نگاهش ميكردم و با مدرسه  سابق خودم مقایسش ميكردم. كم كم به زمان آغاز مدارس نزديك ميشديم و من دل تو دلم  نبود كه ببينم مدرسه اينجا چجوریه ، بچه هاش چه جوریند و سطحِ درسیش در چه حده. ۲۲  آگوست بود و فرداش بايد ميرفتيم مدرسه براى شركت در برنامه تازه واردين كه در حقيقت  ميشد اولين برخورد من با مدارس كانادا. هر چى فيلم راجع به دبيرستان هاى اينجا ديده  بودم تو ذهنم بود و نميتونستم صبر كنم تا مدرسه رو از نزديك ببينم. اون شب يادمه به سختی خوابم برد چون نميتونستم افکارم رو راجع به مدارس متوقف كنم.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-8394271798480752002?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/8394271798480752002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=8394271798480752002&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8394271798480752002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/8394271798480752002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/4_29.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 4'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4228191192120121646</id><published>2009-08-28T12:11:00.000-04:00</published><updated>2009-08-28T12:28:45.937-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;br /&gt;امروز هواى تورونتو بسيار خنك بود ، يعنى واسه تابستان اين قدر خنك  بعيد بود. خوب بريم سر دستان كه انشاالله قبل از پايان تابستان بتونيم تموم‌اش  كنيم.&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;يكى از مسائلى كه خيلى توجه من رو جلب كرد اين بود كه وقتى تو خيابون‌ها راه  ميرفتم ، مثلا خیابون های باريك، ملت همه به من سلام ميكردند، آدم هايى كه اصلا تا به  حال نديده بودمشون و كاملا برام غريبه بودند، اما همينطورى به ما و به بقيه سلام  ميكردند. نكته ديگه قيافه خندون اكثر ملت بود. اين نكات اون روز هاى اول خيلى برام  جالب بود. خلاصه از اين‌ها كه بگذاريم، بعد حدود ۲ هفته از رسیدنمون به كانادا ما  هم ۴-۵ تا چمدونى رو كه از ايران اورده بوديم رو به خونهِ جديد برديم. يادمه هر روز  صبح ميرفتم بيرون تا اطراف خونه رو بررسى كنم. هر روز صبح بعد از خوردن صبحونه،  ميرفتم بيرون و حدود ۴۵ دقيقه پياده روى ميكردم. بعد از يك مدت كه تقريبا اطراف رو  شناختم ، يك جنگلی‌ رو پيدا كردم كه دقيقا پشت کتابخونه واقع شده بود. ما هم که خونمون  به كتابخونه خيلى نزديك بود ، در نتيجه هر روز صبح ديگه ميرفتم اونجا و راه ميرفتم.  جنگل تقريبا كوچيكى بود ، اما بسيار زيبا بود. مورد ديگه اى هم كه تو همون هفتهای  اول انجام داديم، دادن يك تست بود ، براى ارزیابی مدرسه. يعنى اين كه اين تست نشون  ميداد كه بايد كلاس چند بريم و حدود زبانمون رو نشون ميداد. يادمه با پدرم رفتيم به  ساختمونی كه تست رو مى گرفتند.چند نفر ديگه هم اومده بودند. ساختمونش، يك آسمون خراش  بود كه نمای بیرونیش كاملا شیشه‌ای بود. با اتوبوس رفتيم اونجا. فردى كه مسئول بود  اومد و كليه حاضرين به همراه پدر يا مادرشون رو به نشستن سر يك ميز دعوت كرد. سپس  رو به پدر و مادران گفت كه امتحان حدود چند ساعت طول ميكشه پس P.R Card  و پاسپورت  بچه‌ها رو به خودشون بديد و شما هم چند ساعت ديگه ميتونيد برگرديد تا بچه هاتون رو  ببريد. بعدش از هر كدوم از بچه هايى كه اونجا بودند پرسيد كه زبانتون در چه حده؟ همه  از جمله ما گفتيم متوسط يا "Intermediate". از قبل ميدونستيم كه اينجا قراره يك امتحان  رياضى و يك امتحان انگليسى ازمون بگيرند در نتيجه پدرم بهم گفت كه اول رياضى رو بزن  چون اون تعيین كننده اينه كه كلاس چند ميرى، بعد برو سراغ انگليسى. خلاصه با پدر  خداحافظى كردم و وارد اتاق امتحان شدم. برگه های مربوط به انگليسى و رياضى رو باهم  دادند و گفتند اول انگليسى رو بزنيد ولى ما طبق گفته پدر رفتيم سراغ رياضى. يادمه  ریاضیش خيلى آسون بود ولى يك سوال بود كه گزین هاش رو نمى فهميدم چون با اون كلمات  آشنايى نداشتم. از مراقب كه پرسيدم گفت اين هم جزوى از امتحانه و بايد بدونيد. خلاصه  رياضى كه تموم شد رفتيم سراغ انگليسى. امتحان انگليسیش چند تا Writing داشت. فردى كه  مسئول امتحان بود رفت بالاى سر يكى از امتحان دهنده‌ها و وقتى ديد امتحان انگلیسیش  شرايط خوبى نداره برگِه رو ازش گرفت و گويا يك مدلِ امتحان ساده تر بهش داد. بالاى سر  منم اومد ولى بهم گفت تو خوبى برگت رو نگه در. وسط امتحان دونه دونه كسايى كه  امتحان ميدادند رو صدا ميكرد كه بيان تو اطاقش و ازشون چند تا سوال مى پرسيد. نوبتِ  من شد و گفت که بيام تو. وقتى رفتم ازم چندين تا سوال پرسيد از جمله اينكه تا حالا از  شکسپیر چيزى خوندى كه من گفتم نه و بعد پرسيد تا حالا ادبيات خوندى كه من گفتم به  فارسى آره اما به انگليسى نه. همه جواب هاى من رو تو کامپیوترش وارد ميكرد و خلاصه  بعد چند تا سوال ديگه كه يادم نيست چى ها بودند، گفت تو ديگه برو بقيه امتحانت رو  بنويس. خلاصه امتحان كه تموم شد اومديم بيرون و بهمون گفتند كه صبر كنيد تا  امتحانتون تصحیح بشه. در همون حال پدر و مادرم اومدن. خلاصه بعد حدود ۴۰ دقيقه من و  پدر مادرم رو صدا كرد. همه دوره يك ميز نشستيم. به پدرم گفت كه پسرتون از لحاظ سطح  رياضى خيلى بالاست ( كه البته اين به علت سطحِ بلاى رياضى در کشورمونه و نه متفاوت بودن بنده). و از پدرم  پرسيد كه تو ايران چه كلاسى ميرفته كه پدرم گفت ۱۰ ، و طرف هم گفت خوب اينجا بره  كلاس ۱۱ . بعد پدرم پرسيد كه پيشنهاد نمى كنيد كه بره كلاس بالاتر؟ كه طرف گفت سطحِ  ریاضیش خيلى خوبه ولى واسه خودش راحت ترِ كه جهش نداشته باشه واینکه چون برای ورود به دانشگاه نمره کلاس 12 مهمه بهتره که 1 سال وقت داشته باشه که خودش رو وقف بده و بهم گفت که خیلی خوش شانسی و خوب موقعی اومدی. بعد واسه انگليسى اول  به ما توضيح داد كه مهاجرینی كه وارد مدارس كانادا ميشند اگه زبان اولشون انگليسى  نباشه بايد يك كلاس انگليسى براى مهاجرين بر دارند به اسم ESL. كلاس (ESL) پنج سطح  داره، از A تا E. و كسايى كه وارد ميشند هر ترم در صورت قبولى ميتونند برند كلاس  بالاتر تا به ردهٔ E برسند و در آخر ميتونند وارد كلاس انگلیسیه بچه هاى عادى  (کانادایی ها) بشند. واسه ما گفت كه سطح زبان پسرتون خوبه و ميتونه بره كلاس E يا  بالاترين سطح بشينه ( اين مورد هم به لطف و عنایت خانواده بود كه چون میدانستند ما  بلاخره قراره كه مهاجرت كنيم از ۶ سالگى من رو كلاس انگليسى گذاشته بودند) . ديگه از  ساختمون اومديم بيرون. پدرم ظاهرا رو برگه های طرف سرك كشيده بود و به من گفت كه  ریاضیت رو ۴۴ شده بودى. و با توجه به ۴۵ سوال موجود ، حدس ميزدم كه نمره‌ام همين  حدود شده باشه. خلاصه برگشتيم خونه. بعد چند روز پدرم به علت مشغله هایی كه در ايران  داشت مجبور بود كه برگرده ايران و ميگفت كه احتمالا مسافرتش ۳ ماه طول ميكشه. خلاصه  من بعد چند روز رفتم مدرسه محلمون كه هم تحقيقى كرده باشم ، هم مدرسه رو ديده باشم.  وارد مدرسه شدم ، مدرسهٔ بزرگى بود. دورش كاملا چمن بود ، و يك زمين فوتبال  آمريكایى بزرگ داشت. ساخته مون مدرسه هم رنگ آجری داشت و مدرسه بزرگى بود. وارد  ساخته مون مدرسه شدم . خيلى خلوت بود. دیورهاش سفيد بود و يك ماشين نوشابه هم به يكى  از دیورهاش تكيه داده شده بود. وارد دفتر شدم. با خانوم نسبتا مسنی كه تو دفتر نشسته بود سلام علیک  كردم و به سختی شرایط رو توضیح دادم و به زور منظورم رو رسوندم كه ميخوام بدونم شرايط ثبت نام چه جوریه. طرف يك مكثى  كرد و گفت ما اينجا چون تقريبا تماما کانادایی هستند كلاس ESL نداريم و نمى تونيم شما  رو ثبت نام كنيم. از طرف ديگه چون خونهِ ما در محدوده اين مدرسه بود، مدرسه ديگه اى  هم نمى شد رفت. قضيه باز پيچيده شده بود.&lt;br /&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4228191192120121646?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4228191192120121646/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4228191192120121646&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4228191192120121646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4228191192120121646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/3_28.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 3'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-5592680128728517293</id><published>2009-08-27T11:19:00.000-04:00</published><updated>2009-08-27T11:30:55.649-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 2</title><content type='html'>&lt;p&gt;بعد حدود ۳-۴ روز از رسیدنمون شروع كرديم به گشتن براى يك خونه واسه اجاره. اون  خونه‌ای كه توش بوديم رو ما فقط براى ۲ هفته كرايه كرده بوديم و نمى شد تمدیدش كرد.  خلاصه به ما گفته بودند كه تو اين قسمت شهر ۲ تا مدرسه خوب هست و سعى كنيد در اطراف  اين مدرسه ها خونه بگيريد. چون تو كانادا(مثل ايران) واسه ثبت نام بايد يك مدرك بيارى  كه در حوالى و در محدوده ى اون مدرسه زندگى ميكنى تا ثبت نام كنند. بعد از يك خرده  گشتن ، يك روز پدرم با پسر خاله‌اش رفتند و يك خونه كرايه كردند. اين خونه هم زيادى  بزرگ بود ، هم مقادیری قديمى ساز بود، و هم فقط براى ۶ ماه اجراى ميداد. اما چون به  اين علت كه ما تازه وارد بوديم و اعتبار نداشتيم ، كلا هر جا ديگه كه قبلا رفته بوديم  بهمون نداده بودند. ما گفتيم ۶ ماه اينجا ميموننم تا هم اعتبار كسب كرده باشيم ، هم  تجربه اجاره نشینی كسب كنيم. البته طرف ميخواست بعد ۶ ماه خونه رو بکوبه و يك جديدش رو  بسازه. كنار بدی هاش ، اين خونه خوبیهایی رو هم داشت. نزديكى به كتابخانهِ، به مدرسه و  به ايستگاه اتوبوس از خوبیهای موقعيت اين خونه بود. در كنار اين مسائل خوبی های ديگشم، واقع بودن در يك محلهٔ خوب و كاملا سبز بود. وقتى ميگم محلهٔ خوب منظورم اينه  كه بر عكس كليه محله هايى كه من قبلا تو كانادا ديده بودم،تو اينجا حتى يك سياه پست  يا هندى پاکستانی يا در كل غير کانادایی نديدم. به هر حال بعد از اينكه قرار داد  نوشته شد ما با هم رفتيم خونهِ جديد رو ببينيم. تا يادم نرفته بگم خونه ویلایی  بود.پشتش كلى چمن و فضاىِ سبز داشت. يادمه وارد خونه كه شديم ديدم " اه اين چقدر  بزرگِه"خونه داراى ۴ اتاق خواب بود. زير زمینش هم ۲ تا اتاق خواب داشت( از زير زمینش  در كل زمان سکونتمون استفاده نكرديم). خلاصه به اين علت كه كلى كثيف بود ما مجبور  بوديم تمیزش كنيم. تميز كردن خونه كار طاقت فرسایی بود. شیشه ها ، خاک گیری و ... . اما  در كل اين زمان هنوز احساس خوبى نسبت به اين خونه داشتم. اكثر خونه های اون محله  بالاى ۷۰۰ هزار دلار میارزید و خونش هم در كل ميزان قابل توجهى فضاىِ سبز داشت.  بلاخره بعد از ۴-۵ ساعت كار مزمن ، تميز كردن خونه تقريبا تموم شده بود. در اين حين  كه ما تميز ميكرديم، پدرم یک وسيله از يكى از اين فروشگاهای زنجيره اى كرايه كرده بود  كه موکت رو میشست. يك ماشين بود در حقيقت كه بايد روى موکت راش میبردی و خودش تمیزش  ميكرد. همون روز اتاق خودم رو انتخاب كردم و مورد تصويب خانواده قرار گرفت. كار من  تقريبا تموم شد. پدرم بهم گفت تو برگرد( به همون خونهِ موقتى كه گرفته بوديم) ، من  بقيه اين كارها رو تموم ميكنم. منم گفتم چشم و به راه افتاديم. اولش فكر نمى كردم  مسافت زيادى باشه ولى وقتى راه افتادم ديدم نخیر كلى راهه. هوا گرم و شرجی بود و  آفتاب مستقيم به صورتم ميخورد. خلاصه اون روز هم تموم شد و ما هم به خونه  رسيديم.بعد از چند روز گردگیری بلاخره خونه قابل سکونت شد و ما هم به خونهِ جديد  نقل مكان كرديم. اتاق من مشرف به خيابون بود و پنجرش رو به كوچۀ باریکی باز ميشد كه  اطرافش رو درخت پر كرده بود و انگار ميرفت و ميرفت تا به بينهايت برسه.&lt;br /&gt;ادامه  دارد ...&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-5592680128728517293?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/5592680128728517293/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=5592680128728517293&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5592680128728517293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/5592680128728517293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/2_27.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 2'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-1865060918053526566</id><published>2009-08-26T12:09:00.000-04:00</published><updated>2009-08-26T12:17:26.381-04:00</updated><title type='text'>مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt; &lt;p&gt;امروز اومدم قسمت اول مهاجر تازه وارد رو بنویسم. یک مسئله ای‌ رو هم بگم، دلیل اینکه هر روز آپدیت می‌کنم اینه که از ۱۲ سپتامبر تا حدود ۱ سال دیگه نمیتونم آپدیت کنم ، چون وارد کلاس ۱۲ میشیم و کلاس ۱۲ اینجا مثل پیش دانشگاهی و کنکور تو ایران میمونه. خوب بریم سر داستان.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بارون به شدت می‌بارید و ما هم خیلی‌ خسته بودیم. ساک‌ها رو کشون کشون از فرودگاه بردیم بیرون و سوار ماشین کردیم. هوا هم به شدت شرجی بود. سوار ماشین پسرخالهٔ پدرم شدیم و به سمت خونه ای که قبلان برامون کرایه کرده بودند به راه افتادیم. وارد اون محله که شدیم یک خورده شوکه شدم، چون من دوست داشتم همیشه دورم شلوغ باشه اما خونه جایی‌ بود که دور و برش فقط خونه بود.حالا گفتم اشکالی‌ نداره ما که نمی‌خوایم بیشتر از ۲هفته تو این خون باشیم. ساک‌ها رو کشون کشون بردیم بالا. پسر خالهٔ بابام هم رفته بود یک مرغ درسته خرید بود که بشینیم دور هم بخوریم. وارد خونه که شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که خون موکت یا فرش نبود، همش پارکت بود. خونه تو یک آپارتمان نسبتا کوچیک واقع شده بود و ۲ تا اتاق خواب داشت با یک هال کوچیک و یک تراس. ما هم ناهار رو خردیم و از پسرخالهٔ بابام خداحافظی کردیم. دیگه همه خوابشون میومد اما ساعت حدود ۶-۷ بود. باید حد اقل خودمون رو تا ساعت ۹ نگه میداشتیم. بالاخره خودمون رو نگه داشتیم و ساعت ۹ خوابیدیم. فردا اون روز بلند شدیم و صبحونه خوردیم. من رفتم بیرون که ببینم بیرون چه خبره و اوضاعش چطوره و خلاصه در دنیای جدید کاوش کنیم.  در کل منطقه قشنگی‌ بود. دورو بر خونه چند تا پارک بود و فضای سبز رو همه جا میشد دید.احساس خیلی‌ خاصی‌ بود که این همه درخت و فضای سبز رو ببینی‌. راستش من که چشمم به این همه فضای سبز عادت نداشت. تصور من نسبت به فضای بیرون و در کل کانادا مثل بی‌نهایت بود. نمیدونم دارم درست توضیح میدم یا نه ، یا چقدر حرفام قابل درکه ولی‌ احساس می‌کردم همهٔ این‌ها ، همهٔ این پارک‌ها و فضا‌های سبز و این خیابون‌ها به بی‌نهایت میرسه و این چیزیه که حداقل من همیشه دنبالش بودم. خلاصه کم کم مرکز خرید نزدیک به اونجا رو هم یاد گرفته بودم و معمولا واسه خرید چیز‌های کوچیک, من میرفتم( مثل تخم مرغ ، کره و...). اکثر روزها هم صبحا میرفتم پیاده روی. راستش رو بخواهید وقتی‌ میرفتم پیاده روی و رو اون چمن‌ها و زیر درختا‌ها راه میرفتم ، یک احساس بزرگی‌ و غروری بهم دست میداد. اصولا غرور چیز خوبی‌ نیست ولی‌ چون کسی‌ ما رو نمیشناسه، اشکال نداره که حقیقت رو بگم. ظهر‌ها هم از اینترنت پر سرعت استفاده میکردیم و بعضی وقتها هم کامپیوتر بازی‌ می‌کردم. دیگه ۲ هفته رو به اتمام بود و ما بایست دنبال یک خونه جدید واسه اجاره میگشتیم.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ادامه دارد ...&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-1865060918053526566?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/1865060918053526566/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=1865060918053526566&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1865060918053526566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/1865060918053526566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/1_26.html' title='مهاجر تازه وارد به کانادا - قسمت 1'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-4982645337210279863</id><published>2009-08-25T11:46:00.000-04:00</published><updated>2009-08-25T12:08:46.631-04:00</updated><title type='text'>داستان مهاجرت قسمت آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اول از‌ همه, تشکر می‌کنم از دوستانی که زحمت کشیدند، نظر گذاشتن ، تشکر کردند یا انتقاد کردند . خوب اول فقط یک نکته راجع به داستان بگم که این قسمت آخره. یعنی بعد از این دیگه داستان مهاجرت نمینویسم ، اما یک فاز دیگه‌ای از خاطراتم رو مینویسم با نام "مهاجر تازه وارد" و اتفاقات مهم سال اول مهاجرت رو مینویسم. خوب بریم سر قسمت آخر.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-------------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یادم میاد سوار آژانس که بودم ، همش با خودم فکر می‌کردم " یعنی مدارس اونا چه شکلیه؟" "یعنی درساشون چطوری میتون باشه؟" و افکاری از این قبیل. انگار که یکی‌ با یک ملاقه همش توی دلم رو هم میزد. چیزی که حدود ۷ سال انتظارش رو کشیده بودم در شرف اتفاق بود. همه جا تاریک بود اما چراغ‌های خیابون فضای خاصی‌ به شهر داده بود. بعد از حدود ۴۰ دقیقه ، رسیدیم به فرودگاه امام خمینی. فرودگاه امام خمینی از فرودگاه مهرآباد خداییش بهتر بود. تا پیاده شدیم من رفتم ۳-۴ تا چرخدستی گرفتم. یادمه کلی‌ ساک داشتیم . آهان تا یادم نرفت بگم من از یک ماه قبل از رفتنمون به همهٔ آژانس‌ها هوایی‌ زنگ زده بودم که ببینم کدوم ارزونتر می‌شه، آخرش به این نتیجه رسیدیم که اگه دو سر رو از Alitalia بگیریم بهتره ( یعنی هم پرواز تهران- روم با  &lt;span&gt;Alitalia&lt;/span&gt;بود هم روم‌-تورنتو). ساک‌ها رو گذاشتیم رو چرخ دستی‌ و پدرم با آژانسیه حساب کرد. نسیم خنکی تو صورتم میخورد، انگار همه چیز درست تنظیم شده بود. چرخدستی‌ها رو هل دادیم تا وارد سالن اصلی فرودگاه شدیم. اصولا معماری قشنگی‌ داره فرودگاه امام. خلاصه از ایستگاه چک پاسپورت هم رعپد شدیم تا رسیدیم به قسمتی‌ که باید بلیط رو نشون میدادیم تا کارت پرواز بگیریم( بار‌ها رو هم همونجا باید میدادیم تو هواپیما). مقادیری اضافه بار داشتیم اما خدا پدر فرد مسئول رو بیامرزه چون کلی‌ حال داد و ازمون اضافه بار نگرفت. یادمه مادرم کلی‌ واسه دادن کتری تو بار چونه زد. یارو میگفت خانوم, میری اونجا بهترش رو میخری اما مادرم چون قبلش با یکی‌ از دوستاش تو کانادا صحبت کرده بود میدونست اون مدل کتری تو کانادا گیر نمیاد.  بالاخره اون رو هم دادیم تو بار و کارتهای پرواز رو گرفتیم. و رفتیم در سالن انتظار نشستیم. هنوز تا بلند شدن هواپیما حدود ۱ ساعت وقت بود. بالاخره یک ساعت رد شد و ما هم کارت پرواز رو نشون دادیم و از پله ها رفتیم پایین تا سوار اتوبوس بشیم. اتوبوس هم, همهٔ مسافران رو به سمت هواپیما برد. پیاده شدیم. هنوز چند تا ساک دستی‌ که تو بار نداده بودیم دستمون بود. از پله های هواپیما رفتم بالا و کارت پرواز رو به مهموندار نشون دادم. اونم ما رو به سمت صندلیمون راهنمایی‌ کرد. همه رفتیم نشستیم و منتظر شدیم تا هواپیما بلند شه. این دفعه بر عکس دفعهٔ قبل خیلی‌ خوابم میامد واسه همین تا رسیدیم ، تخت خوابیدم. هنوز خوابم نبرده بود که احساس کردم هواپیما دیگه راه افتاده و داره اوج میگیره. بالاخره صبحونه رو آوردند و پدرم بیدارم کرد. صبحونه رو خوردم و باز خوابیدم تا به فرودگاه روم رسیدیم. یادمه تا از هواپیما بیرون اومدم فهمیدم هوای روم الان فوق العاده گرم و شرجیه. وارد فرودگاه روم شدیم. تو صف چک بلیط و پاسپورت وایستادیم تا نوبتمون بشه. فردی که مسئول چک کردن بود ,پاسپورت و بارهای ما رو چک کرد. به پدرم گفت یکی‌ از ساک هامون رو باز کنه. پدرم هم باز کرد و وقتی‌ طرف دید چیز خاصی‌ توش نیست از پدرم پوزش خواست. پدرم هم گفت خواهش می‌کنم و اینکه میدونم این به خاطره امنیت خودمونه. بالاخره وارد فرودگاه روم شدیم. یک نکته ای رو بگم که ما زمانی‌ که ونکوور بودیم درخواست برای کارت اقامت دائم یا P.R card داده بودیم و وقتی‌ ایران بودیم کارت‌ها واسه وکیلمون ارسال شده بود و اون هم از طریق مسافر برامون فرستاده بود. مسئله ای که اینجا هست اینه که ما بر عکس دفعهٔ قبل واسه ورود به فرودگاه روم احتیاج به ویزا نداشتیم چون ظاهراً اگه &lt;span&gt;P.R card&lt;/span&gt; داشته باشی‌ بدون ویزا میذارن بیای‌ تو فرودگاه. ما هم مثل دفعهٔ پیش رفتیم و گشتیم و گیت مربوط به تورنتو رو پیدا کردیم و نشستیم تا گیت باز شه  نکتهٔ جالب این بود که فقط ۱ ساعت باید وای میستادیم که دوستانی که تجربه پرواز به آمریکای شمالی رو دارند میدوند همیشه تو فرودگاه اروپا بایست حد اقل ۵-۶ ساعت صبر کرد و به علافی گذروند.ما چون هر ۲ طرف با Alitalia داشتیم یک ناهار مجانی‌ هم قرار بود تو فرودگاه بهمون بدن که جاش رو پیدا نکردیم و ما هم خیلی‌ حوصله نداشتیم ردش بگردیم. فرودگاه روم بعد از حدود ۲ سال اولین تجربه من در خارج از کشور بود. تفاوت در پوشش مردم اولین چیزی بود که توجه آدم رو جلب میکرد. خلاصه ما نشستیم تا گیت مربوط به پرواز تورنتو باز بشه و وارد صف کنترل کارت پرواز شدیم. طرف اول &lt;span&gt;P.R card&lt;/span&gt; ما رو چک کرد و روش دست کشید که مطمئن بشه اصله بعد هم کارت پرواز ما رو چک کرد و بعدش گذاشت که رد بشیم. سر انجام ما وارد راهروی منتهی‌ به در فرودگاه شدیم (تو اکثر فرودگاه ها از اتوبوس استفاده نمیکنند و یک راهروی خرطوم مانند از فرودگاه به هواپیما وصل میکنند) . وارد هواپیما شدیم . این نکته که میگن ایتالیایی‌‌ها پسر خاله های اروپایی‌ ما هستند رو راست میگند چون این هواپیماشون هیچ شباهتی‌ به هواپیمایی که ما باهاش از آمستردام رفته بودیم ونکوور نداشت. به هر حال پرواز یک چند ساعتی‌ کوتاه تر بود و به اون صورت احتیاج به تفریحات نبود. بالاخره هواپیما از رو باند برخاست و ما راهی تورنتو شدیم. بدیه اینجور پرواز‌ها اینه که فقط آب رو میبینی  چون اصولا از رو خشکی زیاد رد نمیشی‌. بالاخره ناهار رو آوردند و ما هم یک چیزی خوردیم. بعد از یک مدت بالشت و پتو بین مسافرا پخش کردند و یک سری گوشی بینشون پخش کردند که به دسته صندلی‌ وصل میشد.در این هواپیما هم حدودا برای هر ۶ نفر یک تلویزیون در نظر گرفته شده بود و از این گوشیها میشد استفاده کرد تا صدای فیلم رو شنید. یک خرده که رد شد فیلم هم تموم شد و کلا  همهٔ چراغهای هواپیما رو خاموش کردند تا ملت بخوابند. شانس ما، هر کاری که می‌کردم خوابم نمیبرد. بالاخره به هر زوری بود چند ساعتی‌ رو گذروندیم تا اینکه رو خشکی رسیدیم. حالا یک چیز‌هایی‌ از بالا معلوم بود. بالاخره هواپیما شروع کرد از سرعت خودش کاستن. از اون بالا مزارع سبز و جنگلها معلوم بود. هواپیما بالاخره رو زمین نشست و ما هم هر چی‌ بار بود رو از بالا سرمون ور داشتیم و به سمت در خروجی به راه افتادیم. مهموندار‌ها دم در وایستاده بودند و از مسافرا خداحافظی‌ میکردند. راستش اینکه همهٔ افراد دورو برت انگلیسی‌ حرف بزنند اولش خیلی‌ واسه آدم جلب توجه می‌کنه. بالاخره ما هم از راهروی منتهی‌ به فرودگاه رد شدیم و به ساختمون اصلی‌ رسیدیم . فرودگاه تورنتو بر عکس ونکوور خیلی‌ شلوغ بود و کلی‌ آدم همزمان رسیده بودند. حدود ۱۰-۱۲ تا دفتر بود که مدارک رو چک میکرد اما بازم کفاف این همه آدم رو نمیداد. خلاصه بعد از کلی‌ تو صاف وایستادن نوبت ما شد و ما هم پاسپورت و &lt;span&gt;P.R card&lt;/span&gt;مون رو نشون طرف دادیم. اون هم مارو به سمت دفتر مهاجرت راهنمایی‌ کرد. این هم که این همه آدم bolond دور و برت ببینی‌ هم اولش خیلی‌ جلب توجه می‌کنه.  بالاخره به دفتر مهاجرت رسیدیم و فردی که مسئول اونجا بود یک مهر تو پاسپورتمون زد. از دفتر مهاجرت اومدیم بیرون و رفتیم سراغ قسمتی‌ که بارها رو تحویل میدادند. باز هم یک صفحه چرخون بود که باید ساکت رو از روش بر میداشتی. ما هم کلیه ساک هامون رو پیدا کردیم و بر داشتیم. ساک‌ها رو کشون کشون با خودمون بردیم به سمت در خروجی. تو فرودگاه تورنتو یک ایست بازرسی داره که باید اول ساک‌هات رو چک کنی‌ بد که ساک‌ها چک شد میتونی‌ وارد قسمت آخر بشی‌ که اونجا هم میتونی‌ از فرودگاه خارج بشی‌ هم میتونی‌ پول چنج کنی‌ هم میتونی‌ غذا بخری که خلاصه اون قسمت خیلی‌ امنیتی نیست. ما هم خوشحال و خندان به سمت ایست بازرسی حرکت کردیم. در ضمن بگم که تو هواپیما که بودیم یک فرمهایی بین مسافر‌ها پخش کردند که هر چی‌ دارید وارد کانادا می‌کنید رو توش بنویسید . اما پدرم گفت اینا مال چیز‌های ارزشمنده ما هم که چیز خاصی‌ با خودمون نداریم پس لازم نیست پر کنیم. خلاصه پلیس محترمی که مشغول چک کردن بارهای ما بود گیر اساسی‌ به ما داد. به ما گفت بارهتون رو بیارید اینور (حدود ۴-۵ متر اونطرف ایست بازرسی.) بعد از کلی‌ چک کردن مدارک و بارهای ما ، به  پدرم گفت که این خانوم چیکارهٔ شماست. پدرم هم خندید و گفت که ایشون همسرمه(در صورتی‌ که همهٔ اینها رو مدارک ما بود) . یارو گفت میدونم اینجا نوشته, ولی‌ می‌خواستم مطمئن بشم و آخرش به پدرم گفت که شما تو اون فرمی که بهتون دادن باید هر چی‌ داشتید رو مینوشتید و اینکه چرا این کار رو نکردید. پدرم هم گفت که من نمیدونستم و فکر کردم مال چیز‌های ارزشمنده. خلاصه بعد حدود ۴۵ دقیقه، گذاشتند ما بریم و ما با وجود اینکه هنوز در فرودگاه بودیم، دیگه ایست امنیتی ای وجود نداشت و خیالمون تخت بود که دیگه آدم پیله به تورمون نمیخوره. خلاصه پدرم رفت و به پسر خالش زنگ زد که ما رسیدیم و بیاد دنبالمون اما ظاهراً چون اون موقع، پسر خالهٔ بابام رفته بود نمایشگاه ، دختر خالهٔ بابام جاش اومد. یادمه بارون به شدت می‌بارید. خلاصه بعد از حدود نیم ساعت صبر کردن سرو کلهٔ دختر خالهٔ پدرم و یکی‌ دیگه از پسر خاله های پدرم پیدا شد و ما بعد ماچ و روبوسی و احوال پرسی‌، وسایل رو برداشتیم که از فرودگاه خارج بشیم. بارون به شدت می‌بارید و ماشینها بی‌ تفاوت از کنار هم دیگه رد می‌شدند و من به دنیای جدیدی که روبه روم قرار داشت می نگریستم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-4982645337210279863?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/4982645337210279863/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=4982645337210279863&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4982645337210279863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/4982645337210279863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/blog-post_25.html' title='داستان مهاجرت قسمت آخر'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-9134733798121126480</id><published>2009-08-24T13:01:00.000-04:00</published><updated>2009-08-24T21:52:06.189-04:00</updated><title type='text'>داستان مهاجرت قسمت 7</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;p&gt;با سلام&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اول باید تشکر کنم از همهٔ دوستانی که زحمت کشیدند , نظر گذاشتن و تشکر کردند واسه پست قبلی‌. واقعا نظرات شما به بنده روحیه میده. آاه ظاهرا هیشکی نظر نذاشته، خوب اشکال نداره اصلا کلیشه شده بود من باید حتما اول پستم می‌گفتم. خوب بریم سر داستان&lt;/p&gt; &lt;p&gt;------------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اقامت ما در ونکوور حدود ۲۰ روز بود اما نه به عنوان یک مهاجر، به عنوان یک توریست. همه چی‌ قشنگ و سبز بود ، کلا ونکوور شهر سبز و زیباییه. اما قیمت‌ها بی‌ نهایت گرون بود ( ونکوور از گران‌ترین شهرهای دنیاست). ما هم بالاخره بساتمون رو جمع کرده بودیم و آمادهٔ ترک کانادا بودیم. دوست پدرم ما رو اورد و رسوند فرودگاه. ما هم دوباره گشتیم و پرواز امستردم رو پیدا کردیم و منتظر شدیم تا گیت باز شه. بالاخره گیت باز شد و ما هم سوار هواپیما شدیم. کانادا رو با کوله باری از پرسش‌های پاسخ داده نشده و آرزوهایی که انتظار بر آوردشدن رو میکشیدن ترک کردیم . تقریبا همه چی‌ روال عادی خودش رو طی‌ کرد و ما هم پس از رسیدن به امستردم سوار هواپیمای تهران شدیم و به تهران اومدیم. بعدش هم سوار ماشین شدیم و به شهر محل سکونتمون برگشتیم. یادم میاد روز اولی‌ که اومده بودم ساعت ۵ بعد از ظهر می‌خواستم بخوابم. همیشه میگن وقتی‌ از کانادا میای ایران یا از ایران میری کانادا شب اول باید خودتو تا ساعت ۱۰ نگاه داری که بدنت تنظیم بشه. من به پدرم گفتم "بابا بده اگه من الان بخوابم؟"پدرم خندید و گفت وحشتناکه. ما هم به زور خودمون رو نگهداشتیم و ساعت ۱۰ خوابیدیم.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;span&gt;ما حدود ۲ سال وقت تا مهاجرت اصلی‌ داشتیم. تو این ۲ سال هیچ اتفاق خاصی‌ نیفتاد غیر اینکه پدرم فقط یک بار رفت تورنتو پیش پسرخالش و به این نتیجه رسیدند که تورنتو بهتر از ونکوور هست. ما هم تو این  سال همه کارمون رو کردیم و آمادهٔ اومدن بودیم. پرواز ما ۲۹ تیر ۸۷ بود. من یادمه واسه امتحانات بیشتر از بقیه سالها درس خوندم واسه اینکه هم نمرهٔ آخر ما تو ایران بود هم اینکه این اولین نمره یا بهتر بگم معدلی بود که تو مدرسه کانادا بهش نگاه میکردند. هفته های آخر صرف جمع کردن وسایل شد. من یادمه یک کیف درست کردم و هر چی‌ چیز با ارزش داشتم گذشتم توش. روز آخر هم با چند تا از همکلاسیهام رفتیم بیرون. اونا هم چند تا کادو بهم دادند که اونا رو هم نگاه داشتم که ببرم. راستی‌ تا یادم نرفت بگم که من کلاس دوم دبیرستان رو تو ایران تموم کردم. از لباس هم فقط چیز‌های بدرد بخور رو جمع کردم. دیگه همه چی‌ آماده بود. ولی‌ من فقط باید یک خورده زودتر از خانواده میرفتم تهران چون من دندون هام سیمکشی شده بود، دکترم هم تهران بود و باید یک هفته زودتر میرفتم تهران تا سیمکشی رو ورداره. والا من اصولا همیشه راجع به رفتن به کانادا بسیار مثبت بودم و فکر می‌کردم سرزمین رویاهاست. ولی‌ راستش رو بخواهید روز‌های آخر یک خورده تردید به دلم اومد. جایی‌ که ۱۳ سال توش زندگی‌ کرده بودم رو داشتم ترک میکردم. من تا حالا بیشتر از ۲ ماه از شهر محل سکونتمون دور نبودم.هیچ وقت به مدت طولانی از دوستانم دور نبودام. تازه همهٔ اینها بکنار یک چیزی همش تو وجودم بهم میگفت " پسر این همه زحمت کشیدی اومدی تیزهوشان، حالا می‌خوای ول کنی‌ بری؟". ولی‌ باز هم برایندم نسبت به مهاجرت مثبت بود. به خودم می‌گفتم "اگه نگران دوستاتی که آخرش که چی‌؟ بالاخره نمیخواید دانشگاه برید؟ اون موقع دیگه هر کی‌ میره به راه خودش. نگران اینی که از این شهر دور بشی‌؟ یعنی چی‌ یعنی می‌خوای تا ته عمرت اینجا بمونی؟ یعنی‌ دنیا همینه؟" و آخرش به خودم می‌گفتم "قوی باش مرد ، معلومه که راه سخته ولی‌ میتونی‌ تحمل کنی‌ تا به هدفت برسی‌." ما هم به همین دلیل خیال خودمون رو خیلی‌ ناراحت نمی‌کردیم. وقتی‌ هواپیما از شهر محل سکونتم بلند شد ، یک نگاه بهش کردم ، ۱۳ سال خاطره جلوی چشمم بود. خاطراتم از مهد کودک تا دبیرستان. رفیقایی که این مدت پیدا کرده بودیم، باندی که تو مدرسه با بچه ها درست کرده بودیم، همه و همه مثل یک غبار از جلوی چشمام رد میشد. میدونستم دارم اینکار رو بخاطر آینده بهتر می‌کنیم. روم رو برگردوندم، دیگه نمیخواستم بیشتر از این خودم رو اذیت کنم. تهران که رسیدم، یک راست رفتم پیش مادربزرگم. فرداش رفتم سیمکشی هام رو برداشتم. حدود ۳-۴ روز وقت بود تا وقتی‌ مادر پدرم برسند.این ۳-۴ روز رو با تلویزیون و کامپیوتر سر کردیم .بایست اذعان کنم دوران سختی بود. احساس می‌کردم از یک جایی‌ پرت شدم بیرون. خاطرات گذشته هر لحظه میومد جلو چشمم. من که قبلا فکر می‌کردم هر موقع بخوام هر جا می‌تونم برم بدون اینکه دلم برای کسی‌ یا چیزی تنگ شه اما ظاهرم پیوند‌های ما با گذشته قوی تر از این حرفاست. سعی‌ می‌کردم به آینده فکر کنم ، آینده ای که قرار بود روشن باشه اما به هر حال ذهنه دیگه کاریش نمی‌شد کرد. کم کم مادر پدرم هم رسیدند و ما هم دیگه آماده شده بودیم واسه رفتن. شب قبل رفتن، پدرم با آژانس تماس گرفت و واسه فردا صبح یک ماشین به مقصد فرودگاه رزرو کرد.همون شب مادربزرگم ۲ تا گردنبند بهم داد که هنوز دارمشون. یکی‌ فروهر بود که نقره هم بود و پشتش اسمم رو نوشته بود و یکی‌ دیگه هم یک گردنبدند بود که آیهٔ و ان یکاد روش نوشته شده بود. اون شب زیاد نخوابیدیم همون ۲-۳ ساعت ،صبح ساعت زنگ زد و همه بیدار شدیم. با وجود نگرانیهایی که قبلا داشتم ، اما دیگه هیجان واسه دیدن دنیای جدید ، بر نگرانیهام غلبه کرده بود. ساک‌ها رو گذاشتیم تو صندوق عقب آژانس. و اینبار به سمت فرودگاه امام خمینی به راه افتادیم. دوباره همون حالت قریب بهم دست داده بود. انگار خیابون ها و میدون ها با همیشه فرق می کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;ادامه دارد ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-9134733798121126480?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/9134733798121126480/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=9134733798121126480&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9134733798121126480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/9134733798121126480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/7.html' title='داستان مهاجرت قسمت 7'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-902320480461427253</id><published>2009-08-23T12:56:00.000-04:00</published><updated>2009-08-23T13:18:20.302-04:00</updated><title type='text'>داستان مهاجرت قسمت 6</title><content type='html'>با سلام&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt; &lt;p&gt;اول اومدم بگم من پدرم در میاد اگه بخوام هر روز یک قسمت بنویسم ولی‌ حالا سعیم رو می‌کنم به یک جایی‌ برسونیمش. دیگه بریم سر داستان.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-------------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;وارد فرودگاه ونکوور شده بودیم. در کل فرودگاه جالبی‌ بود. این شکلیش رو تا حالا ندیده بودم. در کلاس خودش فرودگاه بزرگی‌ بود. همه جاش موکت شده بود. نکتهٔ جالب اینکه به شدت خلوت بود. یعنی غیر ما فکر کنم اون موقع فقط یک پرواز دیگه نشسته بود. ما هم رفتیم تو صف چک کردن پاسپورت. نوبت ما شد، طرف پاسپورت ما رو چک کرد و ما رو به سمت دفتر مهاجرت راهنمایی‌ کرد. تو اون قسمت باید منتظر وای میستدیم تو نوبتمون بشه. وقتی‌ نوبتمون شد، طرف به پاسپورتمون نگاه کرد و مهر ادارهٔ مهاجرت رو زد توش. فردی که مسول اینکار بود از پدرم پرسید که چیکارست و پدرم گفت که دکتر هستم. طرفم با توجه به اینکه پاسپورت ما رو دیده بود گفت "  شما دکتر هسته ای هستید؟" و پدرم گفت نه بابا.سپس کلی‌ بروشور به ما داد و گفت به کانادا خوش آمدید. چون صبر کردن و کار ما یک خورده زیادی تو دفتر مهاجرت طول کشید، وقتی‌ رفتیم دیدیم ساک هامون دیگه رو اون صفحه چرخون که همه ساک های مسافرا روش بوده, نیست و ساک های ما رو پایین گذاشته بودند. خلوتی فرودگاه ونکوور خیلی‌ توجه من رو جلب کرده بود.( فکر کنم بجنورد هم فرودگاهش از اون شلوغ تر باشه). ساک‌ها رو وردشتیم و به سمت خروجی راه افتادیم. قبل از خروجی یک نفر ساک‌های ما رو چک کرد و بعد گزاشت که از فرودگاه خارج بشیم. از فرودگاه اومدیم بیرون. وقتی‌ در باز شد حال عجیبی بهم دست داد. هوا خیلی‌ خوب بود. میشد گفت هر نفسی که می‌کشیدم نقش مخدر رو برام بازی‌ میکرد. چیزیی‌ که داشتم میدیدم کاملا با فیلمها و تصوری که از  کانادا داشتم مطابقت داشت. ماشینها مشغول رفت و آمد بودند. واسه ما که پیشرفته‌ترین ماشینی که دیده بودیم پژو بود، این همه تنوع ماشین خیلی‌ هیجان انگیز بود. کل اون منطقه با درختهای کاج بلند پوشیده شده بود. رفتیم رو یک صندلی‌ بیرون فرودگاه نشستیم. یک خورده باید منتظر وای میستدیم تا هیأت استقبال برسه. یک تعداد از طرف خانواده مادری اومده بودند و یک نفر هم از دوستان پدرم اومده بود. فردی که از طرف دوستان پدرم اومده بود یک خونه واسه ما از قبل کرایه کرده بود(واسه ۲۰ روز). ما هم بعد از ماچ و بوسه و حال و احوال رفتیم سوار ماشین اون دوست پدرم شدیم و اونایی که هم از طرف خانواده مادریم اومده بودند آدرس خونه رو از دوست پدرم گرفتند تا اونها هم رد ما بیاند. سوار ماشین که شدم کلی‌ کف کردم. یک میتسوبیشی شاسی دار بود. خیلی‌ ماشین جالبی‌ بود، کلی‌ باهاش حال کردم. البته دیگه شرایط فیزیکی ما هم رو به زوال بود چون در ۴۸ ساعت گذشته سر جمع ۲ ساعت خوابید بودم. تو راه یک خورده به خیابون‌های اطراف نگاه کردم. همه چیز خیلی‌ زیبا بود. خیابونهایی با درخت‌های بلند و برگهای زرد که کفش ریخته شده بود. ولی‌ من دیگه نمیتونستم چشمام رو باز نگاه دارم یعنی دیگه قشنگ خواب بودم ، کلی‌ سعی‌ کردم که اطراف رو ببینم اما دیگه نممیتونستم. وقتی‌ رسیدیم به خونه با افرادی که از طرف خانوادهٔ مادریم اومده بودند خدافظی‌ کردیم و با دوست پدرم وارد خونه شدیم. خونه یک آپارتمان بود و مال یک پیرمرد و پیرزن بود که کل آپارتمان مال اونا بود و کارشون هم همین اجاره دادن بود. پدرم و دوست پدرم قرار داد رو امضا کردند. صاحب خونه گفت که اینجا کلا به سیستم اینترنت وایرلس مجهزه و اگه لب تاپ دارید میتونید استفاده کنید. من که لب تاپم رو اورده بودم ولی‌ الان فقط به فکر خوابیدن بودم . دیگه خیلی‌ محیط اطرافم رو نمی‌فهمیدم. دیگه کار قرار داد تموم شد و دوست پدرم هم با ما خدافظی‌ کرد و رفت. ساعت حدود ۶ بعد از ظهر بود. من هم یک مبل تخت خواب شو رو باز کردم و نفهمیدم چه‌جوری خوابم برد. فرداش حدود ساعت ۹ بیدار شدیم. صبحونه همون چیز‌هایی‌ که واسه راه از ایران اورده بودیم رو خردیم. دیگه وقت واسه گشتن و دیدن بیرون بود. راستی‌ این رو بگم که ما واسه این رفتیم ونکوور که وکیلمون ونکوور بود. با پدرم رفتم بیرون و یک خورده خیابون‌های اطراف رو دیدیم. واسه من خیلی‌ هیجان انگیز بود. اینکه این همه ماشین متنوع  دورمون باشه، اینکه همهٔ تابلوها به انگلیسی‌ باشه، اینکه بشه ساحل رو از نزدیک دید همه خیلی‌ جالب بود. بعد از یک خورده گشت زدن برگشتیم خونه. خلاصه ، وکیلمون هم اومد به ما سر زد. اینترنت هم یک نکتهٔ بسیار جالب بود. ما که پر سرعت‌ترین اینترنتی که تا حالا دیده بودیم، دایال آپ بود، این نوع اینترنت پر سرعت خیلی‌ جالب بود. همه چیز رو در کسری از ثانیه دانلود میکرد. آهنگ رو در چند ثانیه دانلود میکرد. خیلی‌ از کارهای که هیچوقت فکر نمیکردم بتونم با اینترنت بکنم رو داشتم می‌کردم.نکتهٔ دیگه اینکه ما روز دوم هم حدود ساعت ۶ و ۷ خوابیدم ولی‌ فردا ساعت ۵ صبح بلند شدیم. بعد از اون دیگه رو روتین افتاده بودیم. صبح‌ها میرفتم بیرون قدم میزدم. بعدش میومدم با اینترنت ور میرفتم ، بقیهٔ روز هم می‌رفتیم بقیهٔ جا‌های ونکوور رو میدیدیم. در کلی شهر فوق‌العاده سبزیه و کلی‌ جا واسه دیدن داره. یکی‌ از جاهایی‌ که رفتیم جایی‌ بود به اسم پل معلق کاپیلانو. جای بسیار خوفناکی بود. یک پل بسیار بلند و معلق. زیرش یک رود رد میشد. ما بالاخره بلیط خریدیم و هم از رو پول رد شدیم هم ۲ طرفش رو دیدیم. ۲۰ روز مثل برق باد گذشت. ما هم دیگه بایست آماده میشدیم که برگردیم. در کلی خیلی‌ خوش گذشته بود. می‌رفتیم که ۲ سال دیگه برگردیم.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt; &lt;p&gt;------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;راستی‌ یک سری عکس از پل معلق کاپیلانو براتون&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cache.virtualtourist.com/3704518-The_Capilano_Suspension_Bridge-Vancouver.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 560px; height: 420px;" src="http://cache.virtualtourist.com/3704518-The_Capilano_Suspension_Bridge-Vancouver.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cache.virtualtourist.com/3704518-The_Capilano_Suspension_Bridge-Vancouver.jpg"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://media-cdn.tripadvisor.com/media/photo-s/00/18/fe/69/capilano-suspension-bridge.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 337px; height: 450px;" src="http://media-cdn.tripadvisor.com/media/photo-s/00/18/fe/69/capilano-suspension-bridge.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://images-0.redbubble.net/img/art/size:large/view:main/2804309-2-capilano-suspension-bridge-soft-side.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 550px; height: 339px;" src="http://images-0.redbubble.net/img/art/size:large/view:main/2804309-2-capilano-suspension-bridge-soft-side.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://media-cdn.tripadvisor.com/media/photo-s/01/06/09/39/capilano-suspension-bridge.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 550px; height: 412px;" src="http://media-cdn.tripadvisor.com/media/photo-s/01/06/09/39/capilano-suspension-bridge.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; گذشتم ، خودتون ببینید.&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://z.about.com/d/gocanada/1/0/X/2/-/-/capilano_suspension_bridge_1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 583px; height: 778px;" src="http://z.about.com/d/gocanada/1/0/X/2/-/-/capilano_suspension_bridge_1.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://cache.graphicslib.viator.com/graphicslib/3584/SITours/capilano-suspension-bridge-in-vancouver-2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 200px; height: 208px;" src="http://cache.graphicslib.viator.com/graphicslib/3584/SITours/capilano-suspension-bridge-in-vancouver-2.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.vancouvertoptours.com/uploadFiles/images/destination/cap_bridge05.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 200px; height: 282px;" src="http://www.vancouvertoptours.com/uploadFiles/images/destination/cap_bridge05.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;تا پست بعدی در پناه حق&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4545816634003916907-902320480461427253?l=tabidneveshte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/feeds/902320480461427253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4545816634003916907&amp;postID=902320480461427253&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/902320480461427253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4545816634003916907/posts/default/902320480461427253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tabidneveshte.blogspot.com/2009/08/6.html' title='داستان مهاجرت قسمت 6'/><author><name>تبعید نوشته های یک دانش آموز</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4545816634003916907.post-3564112873400115754</id><published>2009-08-22T15:37:00.000-04:00</published><updated>2009-08-22T16:37:58.823-04:00</updated><title type='text'>داستان مهاجرت قسمت 5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;p&gt;سلام دوستان&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ما امروز بالاخره امتحان تافل رو دادیم و از شرش خلاص شدیم. اولش بازم جا داره از همهٔ دوستانی که نظر گذاشتن تشکر کنم و بگم نظرشون ما رو دلگرم تر می‌کنه. دیگه بریم سر داستان&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-----------------------------------------------------------------&lt;/p&gt; &lt;p&gt;سوار هواپیما بودیم به مقصد آمستردام. مدتی‌ بعد از راه افتادن به هر نفر یک بالشت و یک پتو دادند. ما هم گرفتیم ولی‌ خوابم نمیبرد. یک مدت که گذشت غذا رو آوردند. یادمه ۲ مدل بود. من یک ماکارونی گرفتم با نوشابه. سرعت هواپیما طبق چیزی که تو تلویزیون نوشته بود حدود ۱۲۰۰ کیلومتر در ساعت بود. همزمان با خوردن غذا سعی‌ می‌کردم بیرون رو هم نگاه کنم. چیز خاصی‌ مشخص نبود ولی‌ بازم بهتر از هیچی‌ بود. بعد از یک مدت اومدن ظرف‌ها رو جمع کردند. بعد از گذر از ترکیه و اروپای شرقی‌ به آلمان رسیدیم و سر انجام به آسمان هلند وارد شدیم. سرعت هواپیما کم کم داشت کم میشد. دیگه هلند از بالا معلوم بود. اصولا آمستردام از زیباترین شهرهایی بود که من دیده بودم. تقریبا همش فضای سبز بود و گلخونه هاش فضای جالبی‌ به شهر داده بود. یادمه تا لحظه ای که رو باند فرودگاه نشستیم رو درخت ها پرواز می کردیم. یعنی‌ من فکر می‌کردم الان رو درختا میفتیم.فرودگاه آمستردام بر عکس مهرآباد از اتوبوس استفاده نمیکرد. یک چیز خرطوم مانندی از هواپیما به فرودگاه وصل کردند تا ما وارد فرودگاه بشیم. بعد از چک کردن پاسپورت و بلیط گذاشتند وارد فرودگاه بشیم. رفتیم گشتیم تا گیت مربوط به ونکوور را پیدا کردیم. فرودگاه آمستردام، فرودگاه بسیار بزرگی هست، طوری که هر ۲-۳ دقیقه یک هواپیما بلند می‌شه از روش. ما که گیت رو پیدا کردیم گفتیم حالا یک چند ساعتی‌ موند بریم یک گشتی تو فرودگاه بزنیم. فرودگاهش یک کاسینو  باحال داشت. یک ماشین هم به عنوانه جایزه گذشته بودن گوشش. بالاخره وقتش رسید و ما هم به سمت گیت به راه افتادیم. تو صف وایستادیم تا نوبت ما شه. فردی که مسئول چک کردن بود بلیط و ویزا ما رو چک کرد و پرسید واسه چی‌ دارید مهاجرت می‌کنید. پدر هم گفت برای زندگی‌ بهتر. بالاخره وارد راهرو شدیم و به در هواپیما رسیدیم. بازم یک مهماندار دم در وایستاده بود و به ما خوش آمد میگفت. وارد هواپیما که شدم کلا نظرم خیلی‌ راجع به هواپیمای قبلی‌ عوض شد. تا چند دقیقهٔ پیش فکر میکردم هواپیمایی‌ که از تهران میرفت به آمستردام پیشرفته‌ترین هواپیمای دنیا بود اما الان به نظرم خیلی‌ حقیر میومد. هواپیمایی‌ که از امستردم به ونکوور میرفت یک هواپیمای بسیار بزرگ بود. همچنان راهرو فرش شده بود. برای هر نفر یک تلویزیون با کنترل جدا در نظر گرفته شده بود ( کلی‌ با کنترلش ور رفتم تا فهمیدم چه‌جوری کار می‌کنه.). خلاصه خیلی‌ هواپیمای راحتی‌ بود صندلیهاشم همینطور. کم کم هواپیما شروع به حرکت کرد وبه سرعتش اضافه میشد تا اینکه از روی باند بلند شد. به هر نفر یک گوشی دادند. گوشی به دستهٔ صندلی‌ وصل میشد و صدای تلویزیون طرف رو پخش میکرد. تلویزیونش دارای تعداد زیادی فیلم بود و هر کدوم رو میشد انتخاب کرد که دید. ما هم کلی‌ استفاده کردیم و کلی‌ فیلم دیدیم.بعد از یک مدت مهموندرا غذا رو آوردند و ما هم کلا مثل دفعهٔ پیش انتخاب کردیم. فیلمهای جالبی‌ داشت. اول از رو انگلیس رد شدیم. پس از گذر از انگلیس وارد اقیانوس اطلس شدیم.بازم فقط آب معلوم بود. مدتی‌ گذشت تا تلویزیون بزرگ راهرو نشون داد که روی گرین لند رسیدیم. نمیدونم به چه علّتی هواپیما بسیار نزدیک به زمین حرکت میکرد ، اونقدر
